در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رفتارهای مادرم را اصلا دوست نداشتم و نمیدانستم چرا سعی میکند که به من بقبولاند با دیگران تفاوت دارم و نمیتوانم با بچههای دیگر یکسان باشم.
درسم بسیار خوب بود و در بعضی از درسها نمرات بالا و خوبی میگرفتم و از سوی دیگر در بعضی رشتهها هم هیچ استعدادی نداشتم. سالها در دوران دبستان و راهنمایی نتوانستم دوست نزدیکی داشته باشم، زیرا احساس میکردم انگار هر چه که مادرم میگفت درست بود و همه از من دوری میکردند. علتش را نمیدانستم و هرچه سعی میکردم بفهم چه چیز در رفتار من وجود دارد که کسی به من نزدیک نمیشود نمیفهمیدم. دلم میخواست همیشه با بچههای مدرسه بازی کنم و همراهشان باشم اما نمیشد. انگار دیواری همیشه بین من و هم مدرسهایهایم وجود داشت.»
«جان اوگرن» 16 ساله زمانی که به اتهام بهقتل رساندن همکلاسی 15 سالهاش «جیمز آلنون» دستگیر شد، همانجا اعتراف کرد که وی را به قتل رسانده است. بلافاصله پس از آنکه جسد بیجان جیمز در دستشویی مدرسه پیدا شد و جان که با دستهای خونین بالای سر او ایستاده بود به دفتر مدیر مدرسه منتقل شد، اعتراف کرد که با دو ضربه چاقو این بلا را سر همکلاسیاش آورده است. تا زمانی که ماموران پلیس و آمبولانس به محل برسند، جیمز 15 ساله بر اثر خونریزی شدید در ناحیه شکمش جان خود را از دست داد. این فاجعه بزرگ در مدرسه هیاهوی زیادی به راه انداخت و به والدین اطلاع داده شد تا برای بردن فرزندانشان به دنبال آنها بیایند. حقیقت این بود که پسر 16 ساله همکلاسی جوانش را در دستشویی با دو ضربه یکی به شکمش و دیگری به قلب از پای درآورده بود و با دستانی خونی و چاقویی در دست در محل قتل ایستاده بود. «وقتی پلیس به دفتر مدیر مدرسه آمد، من هنوز هم گیج بودم. خودم هم نمیدانستم چه کار فاجعهآمیزی انجام دادهام. مدام از آنها میپرسیدم که حال جیمز چطور است و آیا زنده میماند یا خیر. وقتی اولین مامور پلیس به من گفت که او بر اثر خونریزی شدید جان داده خیلی ناراحت شدم. میدانستم به دردسر بزرگی افتادهام که اگر پدر و مادرم متوجه آن شوند حتما خیلی ناراحت میشوند. در حالیکه گریه میکردم اعتراف کردم که من جیمز را با ضربات چاقو در دستشویی مجروح کردهام، اما قصد قتلش را نداشتم. آنها به من گفتند بهتر است تا زمانیکه وکیلی برای من مشخص نشده است هیچ چیز نگویم، اما دیگر مهم نبود. انگار تازه چشمانم از کاری که کرده بودم باز شده بود. من قاتل بودم و همکلاسیام را با چاقو از پای در آورده بودم. حقیقت این بود.» به گفته پزشکان روانشناس که روی این جوان 16 ساله مطالعه کردهاند او از مشکلات شدید روحی رنج میبرد، مشکلات روحی و روانی که پدر و مادر او از آن مطلع بودهاند و سعی داشتند به شیوه خودشان او را آرام کنند. مادر «جان» که خودش پرستار بود با خوراندن انواع و اقسام قرصهای آرامبخش، سعی در آرام کردن پسرش داشت تا او بتواند بدون هیچ مشکلی در مدارس عادی درس بخواند و کسی متوجه مشکلات روانی وی نشود. مشکلاتی که در نهایت سبب شد او دست به قتل همکلاسی 15 سالهاش بزند. «من و جیمز با هم آشنا بودیم میدانستم که از لحاظ درسی بسیار موفق است، اما این برایم اهمیت زیادی نداشت. آنچه که به نظرم میرسید روابط دوستانهای بود که او با همه بچههای مدرسه برقرار میکرد. نمیدانستم چه خصوصیتی دارد که سبب میشود همه براحتی به او نزدیک شوند و با او طرح دوستی بریزند. برای من که همه عمرم را تنها بودم این خصوصیت او حسادت برانگیز بود. او شخصیتی داشت که من همیشه دلم میخواست داشته باشم، اما خجالت، کمرویی یا حتی رفتارهای عجیب و غریب من بود که باعث میشد هرگز نتوانم حتی یک نفر را هم به عنوان دوست خودم داشته باشم. مدتها بود که جیمز را زیر نظر داشتم و سعی میکردم رفتارهایش را تقلید کنم.
دلم میخواست مثل او باشم اما نمیدانستم چه طور باید این کار را انجام دهم. کمکم خودش هم متوجه شد که من بیش از حد به او نزدیک شده و حرکاتش را زیر نظر میگیرم، اما برایم مهم نبود. هیچ آزاری هم برایش نداشتم و تنها سعی میکردم همه رفتارهایش را کپیبرداری کنم. حتی نوع حرف زدن و لباس پوشیدنش را تقلید میکردم و میخواستم بدانم اگر شبیه او باشم آیا من هم فرد محبوبی خواهم شد یا نه، اما انگار این طور نبود. کمکم نزدیک شدن من به او باعث ترس و وحشتاش شده بود و احساس میکردم از من فرار میکند. هر بار که در راهرو مشغول تعقیب کردن او بودم برخلاف سابق که میایستاد و با دوستانش به حرف زدن و خندیدن میپرداخت، به داخل کلاس میرفت و از من پنهان میشد. فکر میکردم از من میترسد، اما من چیزی برای ترس نداشتم فقط میخواستم او را زیر نظر بگیرم تا بفهمم چه موضوع خاصی در او وجود دارد که من از آن برخوردار نیستم. تا این که یک بار او به من نزدیک شد. این که میدیدم برای اولین بار او به من توجه نشان داده است، مرا به ترس و وحشت میانداخت. وقتی به طرفم میآمد یخ کرده بودم و احساس میکردم تمام تن من خیس عرق شده است.
او جلو آمد و به من گفت که اصلا خوشش نمیآید که او را تعقیب کنم و دلش نمیخواهد این طور به دنبالش راه بیفتم. او گفت اگر به این کارم ادامه دهم حتما موضوع را به مسوولان مدرسه میگوید و از آنها میخواهد که مرا از مدرسه اخراج کنند. من که میدانستم اخراج شدنم از مدرسه خشم مادرم را به همراه دارد بشدت ترسیده بودم. مدام فکر میکردم که هر لحظه ممکن است او به دفتر مدرسه برود و گزارش رفتارهای عجیب مرا بدهد. تا این که صبح روز بعد چاقویی را از آشپزخانه برداشتم و به مدرسه رفتم. میدانستم صبح زودتر از همه جیمز به مدرسه میرود. این بود که هر طور شده زود رفتم و توانستم او را به تنهایی در دستشویی به دام بیندازم. وقتی دو ضربه را به شکمش زدم و به چشمانش خیره شدم متوجه شدم فرق او با من چیست. او پسری عادی بود و من چشمانی خطرناک داشتم. او درست فکر میکرد، من خطرناک بودم».
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: سیبیاس نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: