خانه دوست

تفاوت آرزوها

این هفته زینب، محبوبه و صونا آرزوهایشان را برای خانه دوست فرستاده‌اند که می‌خوانید. همچنان منتظر آرزوهای شما هستیم.
کد خبر: ۲۰۱۵۲۵
زینب: آرزوهایمان متفاوت است. گاهی با کمی‌ تلاش و پشتکار آرزوی ما تحقق می‌یابد و زمانی سال‌ها باید بگذرد و گاهی هم تا ابد یک آرزو باقی می‌ماند. اما بیایید در این ماه قشنگ، آرزوهای قشنگ بکنیم. آرزو کنیم که آرزوهای زیبایمان (نه فقط برای خود ما حتی برای دیگران) تحقق یابند. آرزو کنیم دستان نوازشگری، اندوه کودک یتیمی ‌را فروبنشاند. آرزو کنیم لبخندی پرمهر، نثار مادر رنج‌کشیده‌ای شود. آرزو کنیم کلام زیبایی، زخم‌های پدر زحمتکشی را التیام بخشد. آرزو کنیم آهنگ دلنشینی، افسرده‌دل پژمرده‌ای را به آرامش فراخواند. آرزو کنیم بوی خوش محبت و فداکاری، کاشانه دورافتاده‌ای را عطرآگین گرداند. آرزو کنیم نور عشق و ایمان، دل‌هایمان را منور کند. شاید روزی ما هم به آرزوهایمان برسیم و آنچه را که خواسته‌ایم و نداشته‌ایم به دست آوریم.

محبوبه 20 ساله از کرمان: بزرگ‌ترین آرزوی من این است که روی چوبدستی مادربزرگ اسب‌سواری کنم. با تفنگ قلابی دنبال دزد همسایه بدوم که نقشش رو داداشم بازی می‌کرد.

از روی لحاف و تشک‌های گوشه اتاق بالا برم و حس کنم ناخدا شدم و دارم با نهنگ‌های تو آب دریا می‌جنگم. برای یه شکلات خوردن واسه مامانم بچه خوبی بشم. دستم رو به دست بهترین دوستم (که الان زن‌داداشمه!) بدم و مثل دوقلوهای افسانه‌ای همه بدی‌ها رو خوب کنم. با شادی بپرم توی خونه و بگم امروز بازم یه بیست دیگه گرفتم... هیچ شادی دیگه‌ای رو نمی‌تونم با حظ اون لحظه‌ها مقایسه کنم.

صونا: من از بچگی آرزو داشتم یک نقاش بزرگ شوم که شعر هم می‌گوید. البته این آرزویم بی‌دلیل نبود، چون هم نقاشی‌های نسبتا خوبی می‌کشیدم و هم شعر می‌گفتم ولی می‌خواستم همیشه بیشتر از اینی که هستم باشم. حالا که بزرگ‌تر شدم هنوز هم دوست دارم به این آرزو برسم. بعدش هم سفر به دور دنیا. حالا اگر نشد حداقلش یک سفر به ایتالیا. بعدش هم همیشه آرزو داشتم بروم به جایی که غریب باشم. یک جورهایی عاشق غربتم. تنها باشم، تنهای تنها. صبح تا شب نقاشی بکشم و هیچ‌کس مزاحمم نشود. فقط نقاشی. البته بعلاوه موسیقی بتهوون. یک باغچه کوچک داشته باشم که تویش گل‌های رز سفید و قرمز بکارم و طرف دیگرش بوته‌های خیار و گوجه‌فرنگی و مخصوصا توت‌فرنگی بکارم و دورتادورش را هم گل‌های آفتابگردان. حالا اگر پنجره خانه رو به دریا باز شود و غروب خورشید را ببینم اصلا دیگر آخرشه. بعدش؟! دیگه هیچی نمی‌خواهم. می‌نشینم و چه می‌دانم لابد منتظر مرگ می‌شوم و وصیت می‌کنم خانه‌ام محل آموزش نقاشی به بچه‌هایی باشد که آرزو دارند یک نقاش بزرگ شوند که شعر هم می‌گوید!
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها