حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
البته مادرجانمان ترجیح میدهند به جای وسواس فکری، وسواس تمیزی بگیریم، ولی از آنجایی که همیشه و همواره هپلی بودن یکی از صفات بسیار بسیار مورد علاقه ما است، بعید میدانیم به چنین مرضی دچار شویم. بگذریم، بهتر است باقی شیرینزبانیهایمان را نگه داریم برای پاسخ به نامهها وگرنه این صفحه کافه کاغذی از فرط شیرینی به دست و بالتان میچسبد! (خواهش میکنم، نوشابهاش خنک خنک بود!!!)
بدخط 15 ساله و سهماهه، اولا که تولدت مبارک، دوما که الهی خدا ما را ریزریز کند که به کتابخوانی تو توجه نکردهایم. دخترم از این به بعد شرح کتابهایی را که میخوانی، بده تا ما هم کلی فیض ببریم . این قدر هم به ما نخند.
جناب دیوونه، نامه شما هم رسید. از دیدن نقاشیات بشدت لذت بردیم. جالب اینجا بود که عکس وروجک خیلی به خودش شباهت داشت و تازه رنگ پستانکشان هم یکی بود. خلاصه که خواهر محترم مصادرهاش فرمودند و الان توی اتاق وروجک سینه دیوار، واسه خودش جا خوش کرده. خوب... که میخواهی بروی رشته
هوا فضا و چند سال دیگر از مریخ برایمان نامه پست کنی، عجب... عجب... چرا فکر میکنی مخت نکشه؟ یا چرا فکر میکنی قبول نمیشی؟ حالا بر فرض هم که نشدی، مگه چطور میشه؟ اولا که مردم آنقدر بیکار نیستند که بعد از قبول نشدنت بنشینند و به تو بخندند، ثانیا شما تلاشت رو بکن، شاید جواب داد. مگه تو از اون دوست دوستت چی کم داری؟ هان؟
خب، صونا خانم جنابعالی توی دیوار چه کار میکردید؟ در مورد سیاستورزی این وروجکها هم باید بگویم ما که عادت کردیم. همین وروجکمان تا بهش اخم میکنیم یا میخواهیم اخم کنیم، به پهنای صورت لبخند میزند و میآید و با خنده و شوخی لپمان را میکشد! انگار او قرار بوده ما را دعوا کند و حالا بیخیال شده! خدا به داد بعدها برسد. به هر حال از نامه طبق معمول شاد و شنگولت کلی شارژ شدیم و غم و غصه رو بیخیال شدیم! دستت درد نکند.
زینب محمدزاده از مشهد، بابت عکسهای حرم مطهر امام رضاع خیلی ممنون. کلی دلمان باز شد. راستش فکر نمیکردم در کتاب خواندن اینقدر به روز باشی. تقریبا بیشتر کتابهای تازه منتشر شده را خواندهای و این خیلی خوب است. من هم از کتاب «ها کردن» خیلی خوشم آمد و بقیه را هم ای... اینجا جای بحث کردن دربارهشان نیست. باز هم برایم از کتابهایی که خواندهای بنویس. دست خودمان نیست، آی کیف میکنیم میبینیم نسل سومیجماعت کتاب میخوانند، آی کیف میکنیم...
رحیم طاهری، طراح سوالات خود ما هستیم داداش، حرفیه؟ خوب حالا که آرزویت را برآورده کردم، درست وحسابی بنشین و از آرزوهای واقعیات بنویس. ناسلامتی مشتری پر و پا قرص ستون خانه دوست هستی آخه.
بهبه آزادهخانم بیرانوند، از این طرفها. میبینم که مدرن شدید و ایمیل میزنید. بههرحال از دیدن ایمیلت مقادیر معتنابهی خوشحال شدیم و یاد قدیم ندیمها افتادیم. باز هم از این کارها بکن.
سعید ش. عزیز، ایمیل تو را هم خواندم. راستش من دلتنگی تو را برای گذشته درک میکنم. اگه یه کم دقت کنی میبینی که ما هم توی نسل سوم داریم قدیمی میشویم داداش. البته امیدوارم ما هیچ وقت مجبور نباشیم که یک روزی از نسل سوم خداحافظی کنیم، چون در آن صورت من بی برو برگرد دق میکنم، میروم پی کارم. ولی این را بدان منتهای آرزوی من و باقی همکارانم این است که بتوانیم دوباره با تو و امثال تو و ارتباط برقرار کنیم . خلاصه که داداش، ما را قابل بدون و هرازگاهی یه ایمیلی، نامهای، چیزی، جای دوری که نمیره، هان؟
مردونیوس از ساری (ای هوااااااااااااار از دست اسم مستعارهای نسل سومی) متنات را خواندم، بدک نبود. کمی لبخند از خودمان صادر کردیم. راستش برای چاپ مطلبت اول از همه یک جایی، چیزی باید تعبیه کنیم. اما تو ناامید نشو، هی برایمان از این چیزها بفرست. بالاخره قول میدهم یک روز چاپ کنم. بابا قوری شوم اگر دروغ بگویم.
مینا آریا 20 ساله از شیراز، جان هر کسی که دوست داری ایمیلت را فارسی بنویس.
سکینه، خدا بد نده؟ راستش از خواندن اتفاقی که برایت افتاده بود، خیلی ناراحت شدم. بعدش دکتر نرفتی ببینی چرا این حال بهت دست داده؟ البته از گرما هیچ این طور چیزها بعید نیست. به هر حال امیدوارم حالا حالت خوب شده باشد. راستی تو هنوز به آن نامه فکر میکنی؟ ای بابا، دختر خوب، از آن وقت تا حالا چند بار نامه دادهای و من هم جواب دادهام. این یعنی که همه چیز سر جای خودش است، پس اینقدر حرص نخور. بعد دوباره غش میکنی خدای نکرده تقصیرش میافتد گردن ما، گردن ما هم که اصولا از مو باریکتر است، زود به زود برایمان بنویس دخترم!
زهرا از تهران بگو ببینم، مگه کافه کاغذی خیلی هم چشه؟ تو فکر کردی کاغذهای این کافه کاغذهاییاند که با هر بادی بلرزند؟ نه دخترم، اشتباه نکن. به اسم کافه کاغذی هم ایراد نگیر، چون از قدیم گفتهاند، از آن مترس که شترگاوپلنگ... ببخشید های و هوی دارد، از آن بترس که کافه کاغذی... یعنی سر به تو دارد. تو هم خیلی نگران کاغذی بودن ما نشو که کافه کاغذیها شیرن، مثه شمشیرن!
الناز خانم، از چه بابت زندگی ما مثل زندگی آلیس در سرزمین عجایب است؟ نه، انصافا چرا این جوری فکر کردی؟ بگو خودمان هم ملتفت شویم، بلکه هم از زور ملال و یکنواختی اینقدر موهای سرمان را نکنیم. بگو و جوانی را از کچلی نجات بده، دست شما مرسی!
زرلو 16 ساله از اصفهان، وقتی تو توی همه نامههات از یک چیز مینویسی ما هم هر چه تلاش میکنیم جواب تازهای به تو بدهیم، نمیشود که نمیشود.
حالا برای تنوع هم که شده سعی کن راجع به یک موضوع تازه بنویسی.
ما رفتیم. صفحه ترکید از بس نوشتیم. پیادهرو، خطکشی، تازه پل عابر پیاده هم به لیستتان اضافه کنید. تا هفته بعد خداحافظ.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....