حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ترکیب پل نیومن و رابرت ردفورد در این فیلم وسترن آنقدر موفق بود که شاید جاودانهترین زوج سینمایی باشند؛ دو تا شر تمامعیار با تفاوتهای اساسی. جورج روی هیل کارگردان این فیلم خوب میدانست، دارد چه کار میکند و با هم آوازی دو هارمونی ناجور یکی خشن، بیکله و خرابکار و دیگری کمحرف و درونگرا به یک سمفونی فراموش نشدنی رسید. فراموش نکنید که این کارگردان موفق پیش از انجام هر کاری فارغالتحصیل رشته موسیقی بود.
بوچ کسیدی و ساندنس کید یکی از فیلمهای فراموش نشدنی تاریخ سینماست؛ فیلمی که در پایان دهه 60 یعنی در سال 1969 با زنده کردن ژانر وسترن موجی از استقبال و هیجان را به وجود آورد، اما وسترن او با همه وسترنها فرق داشت؛ او دو تا از خوشقیافهترین بازیگران سینما را انتخاب کرد و آنها را کنار هم گذاشت و دو یاغی واقعی تاریخی را (اندکی آنارشیستتر از آنچه خودشان بودند) ساخت و آن را زمانی روی پرده آورد که دنیا در تب و تاب گذار بود؛ یک دوره طلایی در زندگی بشر، داشت تمام میشد و دوره جدیدی از زندگی مدرن آغاز میشد که خیلیها ناآگاهانه و غریضی نمیتوانستند، با آن کنار بیایند، خیلیها هم آگاهانه.
تظاهرات دانشجویان پاریسی در سال 1968 و بهار خونین پراگ در همان روزها بخشی از این کنارنیامدنها بود و چهرههای آرمانی این کنار نیامدنها هم شدند، بوچ کسیدی و ساندنس کید... .
این دو تا شخصیت اسطورهای وسترن آمریکایی در شکل جدیدش که دیگر بحث گاو و گاوداری و تصاحب زمین وجود نداشت، فقط در حال فرار بودند؛ بانکزنی و فرار. بانکزنی بدون انگیزهای چندان مشخص و فراری دائمی. این فرار شاید فرار از همان زندگی ثابت و حساب شدهای باشد که داشت در جامعه جا میافتاد.
به هر حال این دو شخصیت آنقدر مشهور شدند که خیلیها در تاریخ به جستجوی رد پای آنها برآمدند، خیلیها شروع به جمعآوری اطلاعات دقیقی از زندگی واقعی آنها کردند و سرانجام دریافتند که این دو یاغی که فکر و ذکر دیگری جز سرقت از بانک نداشتند این پولها را صرف کمک به آزادیخواهان مکزیکی میکردند و بعد هم از آمریکا در رفتند و در آرژانتین جا خوش کردند.
آنها آنقدر مشهور بودند که کلانتری تمامعیار را هم از راه به در کردند؛ کلانتری (دقیقا از همان نوع آکبند) خودش را، سورا بر اسبی سفید با دو تا کلت در دو دستش که آرام و بیخیال اسب میراند و زیر چشم همه جا را میپایید. کلانتری که از نیویورک آنها را دنبال کرده بود و در آرژانتین با آنها کنار آمده بود.
پیدا کردن چنین سوژهای واقعا هنر بود. یک هنر ناب. البته کارگردان آخر داستان را تغییر داد و آن را کاملا اسطورهای کرد. برای همین هم این فیلم نامزد چندین جایزه اسکار شد.
پل نیومن در سال 1925 به دنیا آمده بعد از گذراندن دوران سرکشی (مثل جوانان همنسلاش، نسلی که بین دو جنگ ویرانگر جهانی به دنیا آمد و در جنگ دوم وارد جبهه شده بود) به عالم سینما وارد شد. با وجود بد بودن اولین فیلمی که او در آن ظاهر شد و عذرخواهی رسمی او از مردم، اما خیلی زود توانست جای خودش را پیدا کند و با وجود این که خیلیها میخواستند به وسیله او جای مارلون براندو که حالا دیگر خیلی سرکشی میکرد و در هر فیلمی ظاهر نمیشد را پر کنند و پس از مرگ جیمز دین هم نیاز به چهرهای جدید برای نسل جوان داشتند، که هم جداب باشد و هم در نقشهای عصیانگرانه خوب بدرخشد، کاشفان خودش را هرگز شرمنده نکرد. بیلیارد باز یکی از شاهنقشهای او بود، آدمی که میخواهد همیشه برنده باشد حتی اگر انگشتهایش را خرد کرده باشند....
از طرف دیگر ساندنس کید، همان جوان قدبلند و آرام که سر بزنگاه تعقیب و گریز وقتی یک فوج دنبال آنها هستند و در برابرشان رودخانهای است که باید به آب بزنند خیلی معصومانه اعتراف میکند که شنا بلد نیست، بازیگری است که کارش را با نقاشی در پاریس شروع کرد و بعد سر از برادوی درآورد و پس از بازی در چند فیلم، «روی هیل» او را برای زوج بوچکسیدی انتخاب کرد.
بازی در این نقش آنقدر در زندگی ردفورد تعیینکننده بود که اسم سرزمین وسیعی را که در ایالت دورافتاده یوتا به قیمت فقط 500 دلار خریده بود، ساندنس گذاشت و بعد هم وقتی جشنواره فیلمهای مستقل را راه انداخت تا به وسیله آن در برابر جریان غالب هالیوود از فیلمهای مستقل و کوتاه حمایت کند، اسم جشنواره را گذاشت ساندنس.
اما این پایان کار این زوج موفق نبود. جورج روی هیل در سال 1973 با «نیش» یک فیلم خیرهکننده دیگر ساخت و این دو ستاره را کنار هم قرار داد و این بار در قالب یک فیلم گانگستری طنزآمیز همه چهرههای خشن و آدمکش فیلمهای غالب آمریکایی را به چالش کشید و بار دیگر مردم را شیفته کرد. این بار این دو در نقش دو قمارباز حرفهای به مبارزه با سردسته گانگسترها میروند و وقتی در برابر او کم میآورند، از همه هوش و ذکاوتشان استفاده میکنند تا آدم بده را با کلک از میدان به در کنند. این فیلم آنقدر غافلگیرانه و شیطنتآمیز بود که خواننده جوانی که بعدها یکی از برجستهترینها شد، اسم خودش؛ یعنی «استینگ» را از آنها وام گرفت تا یادآور این قهرمانهای فراموش نشدنی باشد.
این فیلم نامزد دریافت 11 جایزه اسکار شد و 7تای آن را به دست آورد.
این دو تا شخصیت اما اولین عشقشان در زندگی واقعی ورزش بود؛ هر دو عشق «بازی» بودند پل نیومن عاشق راگبی بود و رابرت ردفورد عاشق بیسبال و جالبتر این که هر دو در دوره جوانی از ورزش مورد علاقهشان بازماندند و بعد از آن به سراغ سینما آمدند. با این حال در فیلمهای سالهای بعد و حتی وقتی از جوانی فاصله گرفته بودند در نقش قهرمانهای ورزشی ظاهر شدند.
رابرت ردفورد که امسال و همین 2 هفته پیش 72ساله شد از یاران وفادار «سیدنی پولاک» بود و پولاک با اعتماد به تواناییهای او، نقش اول فیلمهایش را به او واگذار میکرد. «آن طور که بودیم»، «سه روز کندر» و «خارج از آفریقا» از مشهورترین فیلمهایی است که حاصل این همکاری است.
او در سالهای دهه 1970 کاملا رویه سیاسیاش را در مخالفت با سیاست روز عیان کرد و در «کاندیدا» که هجو نظام انتخاباتی آمریکا بود و «همه مردان رئیسجمهور» رسوایی واترگیت را به رخ سیاستمردان کشید.
نیومن اما عاشق صدای موتور هشت سیلندر8 V - است، با این حال مزرعهای برای نگهداری کودکان فلج دارد و با وجود این که نامش پس از ماجرای واترگیت و رسوایی کاخ سفید، در فهرست افراد مشهوری که مخالف ریچارد نیکسون بودند قرار گرفت، اما مالک یکی از بزرگترین کارخانههای تولید سس دنیاست که تقریبا همه درآمدش را صرف کمک به کودکان فلج و سرطانی میکند.
خودش میگوید؛ «مسابقه اتومبیلرانی را دوست دارم، اما غذا و فیلم هم همانقدر هیجانانگیز هستند. در مسابقه یقینا هزارمهای ثانیه مشخص میکنند که چه کسی بهتر است، اما در یک فیلم یا دستور آشپزی هیچ راهی وجود ندارد که بدانید از موادی که به کار بردهاید، آخر سر چه نتیجهای میگیرید. آشپزی مثل بازیگری است و بازیگری مثل آشپزی.»
پل نیومن که سال گذشته اعلام کرد، از دنیای بازیگری خداحافظی میکند، چون نمیتواند به بهترین نحو، تواناییهای بازیگری خود را عرضه کند، به همین دلیل هم از کارگردانی نمایش «موشها و آدمها» اثری از جان اشتاین بک که قرار بود، در کنکتیکات روی صحنه برود منصرف شد.
با این حال خبری که یکی دو سال پیش حسابی سر و صدا به پا کرد این بود که پل نیومن و رابرت ردفورد قصد دارند تا یک بار دیگر با هم همبازی شوند و خاطره خوب دو فیلم فراموشنشدنیشان را تکرار کنند. مشخصات این فیلم هم اعلام شد؛ فیلمی به کارگردانی «کریستوفر کلمبوس» به نام «قدم زدن در جنگل» که فیلمنامه آن براساس رمانی از «بیل بریسون» نوشته شده و داستان آن درباره عبور 2 نفر از جادهای بیابانی و حوادث عجیبی است که برای آنها رخ میدهد. پل نیومن اعلام کرد که این فیلم آخرین فیلم زندگیاش خواهد بود.
پل نیومن همان موقع گفت: «فایدهای ندارد، زمانی که خودروی ما وارونه شده پای خود را روی پدال ترمز فشار دهیم» و بعد تاکید کرد: «بهتر است پیش از آن که «ردفورد» زیاده از حد پیر شود، این کار را به انجام برسانند!»
اما او اخیرا دوباره خبرساز شد و پس از یک سال سکوت در برابر شایعات موجود درباره ابتلا به سرطانش، تنها در یک جمله گفت: «همه چیز خوب پیش میرود.» فراموش نکنیم مبارزه نکته کلیدی بسیاری از فیلمهای اوست، بوچ کسیدی و ساندنسکید، تیرانداز چپ دست و شاهکار رابرت راسن؛ بیلیارد باز. پل نیومن همیشه برنده این مبارزههاست. او حتی در یکی از آخرین کارهایش که در یک سریال تلویزیونی به نام «سقوط امپراتوری» بود، برنده جایزه «امی» شد.
جورج روی هیل صحنه آخر بوچکسیدی و ساندنسکید را کاملا متفاوت رقم زد؛ دو تا قهرمان میدانند اگر از مخفیگاهشان بیرون بروند با شلیک آن همه آدم که بیرون منتظرشان هستند سوراخ سوراخ میشوند اما راه دیگری وجود ندارد آنها بیرون میزنند، بیخیال و سرزنده و با تمام انرژی میدوند و فیلم همینجا کات میشود. هیچ گلولهای به آنها نمیرسد هر چند آنها در برابر گلولهها ایستادهاند و اصلا سرخوشانه دارند میپرند؛ قهرمانهایی که هیچگاه نمیمیرند.
مترجم : رویا دیانت
منبع: imdb
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....