نوشته: ری برادبری-ترجمه: حسین شهرابی / ‌قسمت هفتم‌

موشک‌ران‌

پدر آرام در یونیفرمش چرخید تا ما ببینیمش. مادر گفت: «یه بار دیگه بچرخ». صبح روز بعد، پدر با عجله و دست‌هایی پر از بلیت آمد خانه؛ بلیت‌های صورتی‌رنگ برای کالیفرنیا و بلیت‌های آبی‌رنگ برای مکزیک. گفت: «بیایید ولخرجی کنیم! لباس‌های یکبارمصرف بخریم و کثیف که شدند بسوزونیمشون! ببینید.
کد خبر: ۲۰۰۲۹۹
 با موشک ظهر میریم لس‌آنجلس، با هلیکوپتر ساعت دو سانتاباربارا، با هواپیمای ساعت نه انسنادا و تمام شب رو هم با خیال راحت، تخت می‌گیریم می‌خوابیم!».

و ما رفتیم کالیفرنیا و یک روز و نیم هم بالا و پایین خلیج پاسیفیک گشتیم و بالاخره فرود آمدیم روی سواحل مالیبو تا شب سوسیس دودی بپزیم. توی راه سفر پدر یا آهنگ گوش می‌کرد یا آواز می‌خواند یا چیزهای دور و ورش را تماشا می‌کرد. به همه چیز طوری نگاه می‌کرد که انگار جهان دستگاه گریز از مرکز است و با چنان سرعتی حرکت می‌کند که او را هر لحظه از ما دورتر می‌برد.

آخرین عصر اقامتمان توی مالیبو مادر توی اتاق هتل مانده بود و پدر کنار دست من، زیر نور خورشید داغ مدتی طولانی خوابید. آهی کشید و گفت: «خودشه!» دوباره گفت: «دلت براش تنگ می‌شه».

البته منظورش «توی موشک» بود. ولی او هیچ وقت نمی‌گفت «موشک» یا به موشک یا هر چیزی که نمی‌شد توی موشک پیدایش کرد اشاره نمی‌کرد.

بالاخره گفت: «تعریف کن ببینم!».

و من شستم خبردار شد که حالا وقتش رسیده حرف بزنیم، همان طور که همیشه حرف زده بودیم؛ 3 ساعت پشت‌سرهم. همه بعدازظهر زیر خورشید رخوت‌آور گفتیم و گفتیم؛ درباره نمره‌های مدرسه‌ام، درباره این که چقدر جفت‌پا می‌پرم، درباره این که چقدر سریع شنا می‌کنم.

پدر هر بار که من حرف می‌زدم، سرش را تکان می‌داد و لبخند می‌زد و از سر رضایت آرام می‌کوبید روی شانه‌هایم.
ما صحبت کردیم. درباره موشک‌ها یا فضا نه! ولی از مکزیک که یک مرتبه با ماشینی قدیمی آنجا رانندگی کردیم حرف زدیم و از پروانه‌هایی که موقع ظهر توی جنگل‌های بارانی مکزیک گرفتیم و از این که دیدیم چند صدتا پروانه به رادیاتور چسبیده بودند و مرده بودند یا بال‌های آبی و ارغوانی زیبا و اندوه‌آورشان را تکان می‌دادند و پیچ و تاب می‌خوردند و جان می‌دادند صحبت کردیم.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها