در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سرخیرنگ خورشید در افق غربی جامائیکا نورافشانی میکرد و کمکم سایه غروب پهنتر و تاریکتر میشد و به آرامی روی گلهای متنوع منطقه را میپوشاند. فقط نمای سفیدرنگ هتل لوکس «دراندو» در مانتگبای بود که برق میزد و زیبایی منحصربهفرد غروب را خدشهدار میکرد. در همین هنگام بود که جورج فارنهایم که دستانش را همچون زورقی وحشی تکان میداد از طبقه دوازدهم هتل به پایین سقوط کرد. فریاد مرگبارش در میان درختان بلندقامت ساحل تفریحی طنین انداخت... و بعد صدای گرفته ناشی از برخورد او با تراس سنگفرششده هتل به گوش رسید.
بیست دقیقه بعد همسر بیوهشده آقای فارنهایم در آپارتمانشان در طبقه دوازدهم هتل شوکه شده و بیحرکت با چشمانی خیره روی کاناپه نشسته بود.
روبهرویش آقای تیپل نماینده رئیس هتل دراندو روی صندلی نشسته بود. سرش را که تقریبا تاس بود پایین انداخته و ابراز همدردی میکرد.
زیر لب گفت: وحشتناک است. بعد رو به خانم فارنهایم کرد و گفت: عجب حادثه وحشتناکی! خانم فارنهایم نیز سرش را بالا گرفت، نگاهی کرد و با اشاره سر ابراز همدردی تیپل را تایید کرد. سپس دوباره نگاهش را به زمین دوخت.
حادثه! قبلا به این موضوع فکر نکرده بود که مرگ جورج میتواند یک حادثه تلقی شود. در آن لحظه فقط به پلیس، بازداشت و محاکمه فکر کرده بود.
اما اکنون در همین 15 دقیقهای که تیپل آنجا بود چندین بار واژه حادثه را از زبان او شنیده بود. زمانی هم که با آسانسور پایین میرفت تا هر چه زودتر خود را به تراس برساند واژه «حادثه» را از پچپچهای دور و برش شنیده بود. یکی میگفت: عجب حادثهای. از شخص دیگری شنید که میگفت: حادثه دلخراشی است...
آیا کسی دیده بود که چه اتفاقی در بالکن افتاد؟
ویرجینیا از این که میدید چقدر سرد و خشک به موضوع فکر میکند در حیرت بود. هرگز فکرش را هم نکرده بود که چقدر آرام و موجه قادر است نقاب یک بیوهزن درمانده را بر چهرهاش داشته باشد.
* * *
علاقهاش به جورج از مدتها پیش به سردی گراییده بود. یادش آمد هنگامی که از بالکن به پایین نگاه کرد به جای وحشت فقط کمی احساس تاسف کرده بود.
جورج در وسط سطح سنگفرششده مانند تکههای نامشخص پازل افتاده بود. صدای زنگ تلفن افکارش را از هم گسیخت.
تیپل از جایش پرید و نگاهی حاکی از عذرخواهی به او انداخت و گوشی تلفن را برداشت. بعد از چند لحظه دستش را روی گوشی گذاشت و گفت: سرکار ادموند پشت خط است و میگوید اگر حالتان بهتر شد، بازرس جنایی میخواهد بیاید و سوالاتی از شما بپرسد.
بعد لبخند ملایمی زد و گفت: اینها کارهای تشریفاتی است. علتش هم این است که شما در این جزیره به عنوان توریست اقامت دارید. متوجه حرفم هستید که.
در چهره ویرجینیا تغییر محسوسی ایجاد شد، از این رو تیپل به سرعت ادامه داد: اما اگر شما مایل نباشید که حالا...
ویرجینیا حرفش را برید و گفت: چرا، مایلم.
تیپل رویش را به طرف ویرجینیا برگرداند و سوال سرکار ادموند را تکرار کرد: پنج دقیقه دیگر؟
ویرجینیا به نشانه موافقت سرش را تکان داد.
تیپل هم به بازرس ادموند گفت: پنج دقیقه دیگر و گوشی را گذاشت.
بعد محترمانه از ویرجینیا پرسید: کاری از دست من برمیآید؟
اگر لطف کنید و مراقب فرزندانم باشید از شما متشکر میشوم.
تیپل به اتاق خواب که به بالکن راه داشت رفت.
بچهها موضوع اصلی آنها بودند. بدون مادرشان چه کار میخواستند بکنند؟ ویرجینیا پسرش مارک را با موهای بلند فرفری و مشکی و چشمانی معصومانه به تیپل معرفی کرد. با وجودی که تازه 9 ساله شده بود، اما نشانههای مردی خوشچهره را در بزرگسالی در خود داشت و آمی دخترش، 2 سال کوچکتر از او با موهایی بلند و چشمانی آبی که شبیه مادرش نیز بود. او هرگز نمیتوانست حتی فکر جدایی از والدینش را تحمل کند.
5 دقیقه! فقط 5 دقیقه فرصت داشت تا برای دفاع از خود نقشهای بکشد. اما دفاع مقابل چه؟ اگر این بازپرسی تشریفاتی بود و برای روشن شدن جزئیات یک حادثه ناگوار و مصیبتبار انجام میشد دلیلی برای دفاع از خود وجود نداشت. اما اگر بازرس از این سوال و جوابها قصدی داشته باشد و موشکافانه مساله را بررسی کند چه؟ یا اگر در تعقیب واقعیت باشد آن وقت سوالاتش کاملا نتیجه دیگری خواهد داشت.
قتل عمد! تمام وجودش از این واژه به لرزه افتاد، اما جز این چه نام دیگری میتوان بر آن گذاشت؟ بسیار خوب، مرگ جورج نمیتوانست قتل عمد تلقی شود، هیچ نقشه سنجیده و بیرحمانهای پشت این قضیه به چشم نمیخورد. با وجود این چنین فکری به ذهن او نیز خطور کرده بود... قتل عمد؟ شاید.
این محاکمه میتوانست نتایج متعددی داشته باشد، اما در هر صورت مجازات معینی برای او به دنبال داشت. نه، باید راهحلی پیدا میکرد. مجازاتی با حداکثر تخفیف؟ آیا از بین رفتن جورج لازم بود؟ حتی اگر او قضیه را اینطور عنوان میکرد از نظر قانون قابل قبول نبود.
در اصل خود جورج هم مقصر بود.
با بیرون آمدن تیپل از اتاق خواب رشته افکار ویرجینیا از هم گسیخت. تیپل گفت: حال بچهها کاملا خوب است و به نظر میرسد که تنها نگرانی آنها از بابت شماست.
بعد لبخندی زد و ادامه داد: من به آنها گفتم که شما خیلی زود پیششان میروید.
ویرجینیا سرش را به عنوان تشکر تکان داد و گفت: ما به هم خیلی وابسته هستیم. نقشهها یکی بعد از دیگری در ذهنش ایجاد میشد تا بتواند این قتل را لاپوشانی کند.
بازرس قرار بود چه سوالاتی بپرسد؛ حتما دنبال انگیزهای برای ماجرا میگشت. پول؟ پول نمیتوانست انگیزه خوبی باشد. ذهنش را به سرعت از این فکر آزاد کرد. نفرت؟ پس طبیعتا جر و بحثی میبایست روی داده باشد، اما مگر بین زن و شوهرهایی که از هم نفرت ندارند و برعکس هم به همدیگر علاقهمند هستند جر و بحث اتفاق نمیافتد؟
به هر حال خانواده فارنهایم هماکنون در خارج از کشور اقامت داشتند و تحقیقات طبق قوانین جامائیکا صورت میگرفت.
اما این امید نیز به سرعت در دلش ذوب شد. آنها اینجا نیز با هم مشاجره کرده بودند، آن هم یک مشاجره جدی. وقتی مشاجره آنها بالا گرفت خودش را کنار کشید و سراغ فرزندانش رفت. آنها کنار در اتاقشان ایستاده و با چشمانی پر از هراس و نگرانی به والدینشان خیره شده بودند. او سعی کرده بود همسرش را آرام کند اما جورج همچنان نعره میزد و هر چه از دهانش بیرون میآمد نثار زنش میکرد. سپس جورج به بالکن رفت و بچهها که دنبال پناهی میگشتند پیش مادرشان دویدند.
اگر ویرجینیا پنج دقیقه فرصت داشت که تنها باشد راهحلی پیدا میکرد و جورج را از تصمیمی که گرفته بود منصرف میکرد. بنابراین به فرزندانش گفت که بروند و بازی کنند. به سرعت ترس و نگرانی از چهره کوچک بچهها محو شد. آنها به اتاق خواب رفتند و مشغول بازی شدند.
اکنون او درگیر افکارش بود. اگر جورج یک بار هم که شده در بازی بچهها شرکت میکرد، شاید همه چیز طور دیگری میشد. اگر فقط یک بار عشق و علاقهای از خود بروز میداد، حالا آن پایین نبود و رومیزی رنگی هتل رویش را نپوشانده بود.
او از مدتها پیش مقدمات نمایش آن روز را فراهم کرده بود.
وقتی کمی بعد از ازدواجشان پدر ویرجینیا فوت کرد و جورج مدیریت اموال هنگفت او را به عهده گرفت همه چیز عوض شد. از آن به بعد جورج فقط خودش را مشغول به کار میکرد. دیگر خبری از هدیههای غیرمنتظرهاش نبود.
دیگر هیچ سورپریزی، گل یا کادویی برای همسرش نداشت. هیچ چیزی.
ویرجینیا سعی کرده بود جورج را به بازیای که او و بچهها از خودشان درآورده بودند علاقهمند کند، تا او نیز در شادی و هیجان آنها سهمی داشته باشد، اما جورج تنها یک بار آن هم با بیمیلی تن به بازی داد. ویرجینیا گفت: «حدس بزن» جورج هم طبق قوانین بازی پرسید: «چه چیز را؟»
حدس بزن امروز چه کاری برایت کردهام؟
حالا او باید شروع میکرد و چیزهای عجیب و غریب را حدس میزد. آنقدر حدس میزد که به جواب درست نزدیک میشد و بالاخره آن را پیدا میکرد.
اما این بازی به نظر جورج خیلی بیمزه و کودکانه بود و از این که ویرجینیا چنین بازی بچگانهای را دوست داشت تعجب میکرد.
خود ویرجینیا هم معتقد بود که این بازی خیلی بیمزه است، اما لااقل سرگرمشان میکرد. ویرجینیا زنی بود پر از هیجان، عشق و علاقه، علاوه بر این رمانتیک هم بود.
جورج و ویرجینیا سالها بود که کنار هم زندگی میکردند و فقط تولد بچهها بود که زندگیشان را نجات داده بود. مارک و آمی تنها دلخوشی ویرجینیا بودند. بچهها احساسات عاطفی را فقط از مادرشان گرفته بودند. آنها پیکنیک، بازی و سورپریز شدن را درست مثل مادرشان دوست داشتند و هر روز عشقشان به مادر افزون میشد، در حالیکه جورج کمکم به طور نامحسوس به حاشیه زندگی آنها رانده میشد.
ویرجینیا دیگر نتوانست به مرور افکارش ادامه دهد. صدای در او را به خود آورد تیپل بلند شد و در را باز کرد.
بازرس وارینگ مردی خوشقیافه، با موهای روشن و چشمان آبی، وارد شد. او در مقام بازرس جنایی منطقه مانتگبای خدمت میکرد.
با لهجه انگلیسی که جلب توجه میکرد، گفت: خانم فارنهایم، از اینکه در چنین موقعیتی مزاحمتان شدم عذر میخواهم. اگر حالتان خوب است به سوالاتم پاسخ دهید. سعی میکنم تا آنجا که ممکن است کوتاه بپرسم.
ویرجینیا گفت: در خدمتتان هستم.
بازرس کنار تیپل نشست و بعد دوباره رو به ویرجینیا کرد و گفت: بهتر است ابتدا آنچه را که رخ داده برایم تعریف کنید.
میترسم، نمیتوانم همهچیز را به خاطر بیاورم. من همین جا روی کاناپه نشسته بودم. نمیدانم که از شدت بلندی صدا از جا پریدم یا این که بچهها بلندم کردند. آنها مرا گرفته بودند و کشان کشان به بالکن بردند. پایین را نگاه کردم...
با گفتن این جمله صدایش لرزید، بعد ادامه داد: شوهرم را آن پایین دیدم.
ادامه دارد...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: