دو ستاره در زندگی‌

پرونده ماجرا؛ زمان آغاز ماجرا: 1375 مکان: تهران‌ شخصیت‌ها؛ فریاد الف : زندانی سابق‌
کد خبر: ۲۰۰۰۱۷

حمیرا: خواهر فریاد

ایوب: شوهر حمیرا

فرهاد: برادر فریاد


شمیم: دختر مورد علاقه فریاد

مینا: همسر فریاد

سحر و سهیل: دو قلوهای مینا و فریاد

غروب بود. ساعت 6 تا 5/6. مست بود. از خود بی‌خود و لایعقل. مدت‌ها بود که این کار را می‌کرد. فکر می‌کرد پناه است، درمان است. مرهم است و چه بیهوده بود این فکرش و چه باطل. شمیم از سر کوچه به داخل پیچید. سر راهش ایستاد. خواست از کنارش رد شود، راه نداد. آمد که برگردد، جلویش را گرفت: کجا می‌روی با این همه عجله؟ ترسیده‌ای؟ فکر کردی یک نه می‌گویی و همه چیز تمام می‌شود؟ دستش روی ضامن لغزید. در آن گرگ و میش تیغی برق زد و بیرون جهید. شمیم از وحشت، فریادش بی‌صدا شد.

 کور خوانده‌ای. به من می‌گویند فریاد. می‌دانی چرا؟ چون از همان موقع که به دنیا آمدم صدایم بلند بود. دنیا را می‌لرزاند تو که جای خود داری ...

شمیم دوباره آمد داد بزند، اما صدایش در گلو حبس شد. تیغه جلو آمد. آسفالت سرخ شد. فریاد گریخت و شمیم فریاد کشید. یک هفته بعد بود که پسر را گرفتند. دختر زنده مانده بود اما چه زنده ماندنی، مرگ برایش راحت‌تر بود. پدر بی‌وقفه این سوال را تکرار می‌کرد: کیست این فریاد؟ چه کار با تو دارد؟ چرا چیزی به ما نگفتی؟

شمیم حرفی برای گفتن نداشت، اما فریاد همه را گفت، از اول تا آخرش را. در روز دادگاه، همان طور که با هر حرکت دست و پایش زنجیر صدا می‌کرد، او هم حلقه حلقه زنجیری را که او و شمیم را روزی به هم متصل کرده بود، می‌گسست و هر چه در دل داشت، هوار می‌کشید: گفت دوستم دارد، گفتم من هم. گفت می‌خواهد بیاید زیر سقف من گفتم بی‌قرارم برای آن روز. در خیابان همدیگر را دیدیم اولش اعتنایی نداشت اما کم‌کم از لبخندها و حرکاتش فهیمدم بی‌میل نیست.

من در تعویض روغنی کار می‌کردم. به پدرم گفتم دست بجنباند گفت به چشم. مادرم نذر کرد، شکر می‌کرد که پسرش دارد داماد می‌شود، اما نمی‌دانم چه شد یکهو که شمیم گفت نه. گفت تو بوی گریس می‌دهی. سیاه و کثیف هستی. هر چه اصرار کردم دیگر محل نگذاشت. شنیدم با پسر دیگری آشنا شده. پسرک دانشجو بود.
رشته... چه می‌گویید شما. به گمانم شیمی یا چیزی تو همین مایه‌ها. داغ کردم. نابود شدم. گفتم زمان بگذرد خودش می‌آید سراغم نیامد و من رفتم. فحش داد، توهین کرد. بهم ریخته بودم. دیگر نتوانستم، کار کنم. شب تا صبح، صبح تا شب آن لعنتی را می‌خوردم تا شاید یادم برود عشق شمیم، اما فراموش نشد و بالاخره گفتم مرگ یک بار، شیون یک بار.

غروب بود. ساعت 6 یا 5/6. فریاد بند ساکش را حمایل کرد. سوز داشت هوا. چاره‌ای نبود باید تا چهارراه شهربازی را پیاده می‌رفت. 2‌‌سال حبس، طعم آزادی را از یادش برده بود. می‌خواست هوا را ببلعد اما انگار فراموشش شده بود، نفس کشیدن. حالا 26 ساله شده بود و فکر می‌کرد شمیم هم حتما دیپلم گرفته و شاید با همان پسر دانشجو که لابد او هم درسش را تمام کرده ازدواج کرده و رفته‌اند زیر یک سقف. این فکر هنوز هم جانش را به آتش می‌کشید اما داغ گذاشته بود روی قلبش که دیگر نه به آن دختر و نه به هیچ‌کس دیگری فکر نکند. محمد عهد بسته بود با خودش که فقط دل به کار بدهد اما قبلش باید دل پدر و مادرش را به دست می‌آورد. ساعت از 11 گذشته بود که به خانه‌شان رسید.

در زد، انگشتشو روی زنگ فشرد، فریاد کشید اما هیچ صدایی از داخل نیامد. جیب‌هایش را زیر و رو کرد تا شاید سکه‌ای گیر بیاورد و لااقل به برادرش تلفن بزند، اما سکه هم نداشت. هر چه داشت همان پولی بود که خرج تاکسی کرده بود. ساعت به 12 رسید. آمد از دیوار بالا برود، نتوانست. دلشوره به جانش افتاد. ساکش را از بالای در به داخل پرت کرد و خودش با قدم‌های تند به طرف خانه خواهرش که چند کوچه بالاتر بود، رفت. حمیرا، فریاد را که دید سرش را پایین انداخت و در را نیمه‌باز گذاشت. یعنی بیا تو. شوهر خواهر فریاد، بچه‌شان را روی پا گذاشته بود تا بخواباند. از جایش بلند نشد. چشمهایش را گرد کرد و بعد با حرکت سر، مبل را نشان فریاد داد. جوان پرسید: «پدر کجا است. مادر کجا رفته نبودند خانه. حمیرا، جواب داد ایوب خودش را به آن راه زد که انگار نشنیده و سرگرم خواباندن بچه است.فریاد دوباره تکرار کرد. حمیرا بغضش ترکید. فریاد به سرش کوبید. نمی‌دانست چرا اما دلش گواهی می‌داد پیش آمدی کرده. زن گفت مادر سکته کرده، حالش خراب است. پدر را هم فرهاد برده خانه خودش. فریاد آمد از خانه بیرون بزند که ایوب داد کشید، کجا؟ حالا صبر کن صبح همه می‌رویم بیمارستان. تا صبح به اندازه یک عمر گذشت. آن چند ساعت از دو سال زندان هم طولانی و کشدارتر شده بود.

غروب بود، باز هم ساعت بین 6 تا 5/6 صدای شیون تمام بیمارستان شریعتی را تسخیر کرد. فریاد زار زار بر سرش می‌کوبید. پیرمرد سرش را میان دو دست گرفته بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. ایوب سعی می‌کرد زنش را آرام کند. فرهاد بد و بیراه می‌گفت فریاد اولش نفهمید برادرش این حرف‌ها را به که می‌گوید تا این‌که حالی‌اش شد منظور فرهاد، خود او است. بلند شد و با یک جست یقه برادرش را گرفت. دعوا به راه افتاد. همه ریختند جدایشان کنند.
فرهاد رو به پدر گفت: بیراه می‌گویم مگر؟ مادرمان از دست این دق کرد و مرد. بی‌آبرو شده بود. یک عمر زندگی شرافتمندانه داشت بعد این یک روزه همه‌اش را به باد داد. هی رفت خانه آن نارفیقش کیارش و آن کوفتی را ریخت توی حلقش تا آخر شمیم را با چاقو زد و افتاد زندان. وسط دعوا بود که فریاد سرش را پایین انداخت و یکهو از میان جمعیت ناپدید شد. شب از نیمه گذشته بود و جوان همچنان اشک‌ریزان و بی‌هدف در خیابان‌ها پرسه می‌زد. اذان صبح را هم که گفتند هنوز ویلان و سرگردان بود. سر خاک مادرش هم نرفت. تا یک هفته اصلا خانه نرفت.
مسافرخانه‌ای در شهریار پیدا کرده بود و همان‌جا کنج اتاق کثیف و نمدار کز کرده بود.

بعد از یک هفته یکهو دلش شور افتاد. نگران پدرش شد. حتما تا به حال همه‌جا را دنبالش گشته و آتش به جانش افتاده است.

بساطش را جمع کرد و به تهران برگشت. پیرمرد، فریاد را که دید، اشک در چشمانش حلقه زد: «کجا بودی این یک هفته. دلم هزار راه رفت. گفتم اول مادرت حالا هم تو.» بعد پسرش را در آغوش کشید با وساطت پدر فریاد و فرهاد با هم آشتی کردند و قرار شد برای جوان دنبال کار بگردند. یک پرده‌فروشی بود حوالی امین حضور، فرهاد صاحبش را می‌شناخت و می‌دانست دنبال نصاب می‌گردد فریاد را معرفی کرد و جوان خیلی زود فوت و فن نصب پرده و چسباندن کاغذ دیواری را یاد گرفت. دیگر سرش گرم کار شده و شمیم را از یاد برده بود. هر چه درمی‌آورد به پدرش می‌داد، پیرمرد اوایل قبول نمی‌کرد اما کم‌کم راضی شد بخشی از پول را برای خرج خانه بردارد و بقیه‌اش را در حساب بانک مسکن برای پسرش پس‌انداز کند. یک سال و نیم بعد وقتی نوبت وام فریاد شد، پیرمرد هم پس‌اندازش را به او قرض داد و جوان یک آپارتمان 40 متری در سه راه افسریه خرید و البته داد اجاره تا زمانی که پدرش فوت کرد.

مرگ پدر، کمر فریاد را شکست. تنها مونس و غمخوارش را از دست داده بود و خیلی احساس غربت و تنهایی می‌کرد. پیش خودش فکر کرد اگر ازدواج کرده بود حالا شاید اوضاعش بهتر بود. اما از این که سراغ دختری برود، می‌ترسید. هراس داشت که ماجرای شمیم تکرار شود. از وقتی پرده‌‌دوزی یاد گرفته بود، درآمدش بیشتر هم شده بود اما هنوز در زندگی چیزی کم داشت. سه یا چهار دختر را که از مشتری‌ها بودند، نشان کرد اما نتوانست بر تردیدش غلبه کند و پا پیش بگذارد. اول خواست موضوع را به فرهاد بگوید اما پشیمان شد. فکر کرد زن‌ها برای این جور کارها بهتر هستند اما ترسید به حمیرا هم حرفی بزند. صاحبکارش هم که اصلا اهل این کارها و حرف‌ها نبود.

چهار سال از آزادی‌اش گذشته بود و بی‌سامانی هنوز آزارش می‌داد. از وقتی خانه پدری را کوبیده و هشت واحد ساخته بودند، وضع مالی‌اش خوب شده بود و حتی می‌توانست برای خودش مغازه‌ای بخرد اما از این کار هم می‌ترسید. وحشت داشت از تنها بودن، چه در کار و چه در زندگی. تصمیم می‌گرفت می‌ترسید پا پیش بگذارد تا این که بالاخره ایوب وادارش کرد مغازه‌ای را که برایش نشان کرده بود، بخرد. خود او هم بعدازظهر به مغازه می‌رفت و در کارها به برادرزنش کمک می‌کرد. چند ماهی طول کشید تا کارها روبه‌راه شود و مغازه پا بگیرد. پرده‌فروشی برای فریاد خوش‌یمن بود. مغازه کناری‌اش یک بوتیک بود که دختری در آن فروشندگی می‌کرد. اسم دختر مینا بود و 5 سال از فریاد کوچکتر. دیدارهای اتفاقی و سلام علیک‌های مختصر کم‌کم جدی‌تر و بیشتر شد تا این که فریاد دل به دریا زد و مرادش را گفت و بله را هم گرفت. چنان جشن عروسی مفصلی برپا کرد که در خانواده خودشان و خانواده مینا سابقه نداشت. بعد از آن زن بوتیک را رها کرد و به کمک شوهرش آمد. مینا پرده‌ها را می‌دوخت و گاهی فروشندگی می‌کرد، فریاد هم کارهای نصب را با کمک ایوب انجام می‌داد. حالا فریاد از زندگی‌اش و از خودش، احساس رضایت می‌کرد ولی تصورش این بود که هنوز جای چیزی کم است. یک سال بعد از ازدواجش بود که سحر و سهیل ‌ دوقلوهایش  به دنیا آمدند. درست در همان روزهایی که فریاد تصور می‌کرد زندگی‌اش در مدار سعادت قرار گرفته حادثه‌ای همه چیز را به هم ریخت. برای نصب پرده به خانه‌ای رفته بود که چند روز بعد صاحبخانه جلوی در مغازه آمد و با داد و فریاد او را متهم به سرقت جعبه جواهرات کرد. بعد هم مامور آورد و فریاد را به کلانتری برد. مرد خیلی سعی کرد بیگناهی‌اش را ثابت کند اما در نهایت پرونده‌ای تشکیل شد و او را به دادسرا فرستادند. در همان گیر و دار بود که مینا راز زندگی شوهرش را فهمید و متوجه شد او سابقه‌دار است. رسیدگی به پرونده به نفع فریاد به پایان رسید اما رابطه زن و شوهر پرآشوب شد. مینا شوهرش را به پنهان‌کاری و دروغگویی متهم می‌کرد و حق هم با او بود. فریاد هر کاری کرد نتوانست مینا را راضی کند به خانه پدرش نرود. مرد به ناچار از حمیرا کمک خواست. دو هفته از قهر گذشته و فریاد دلش برای دوقلوها یک ذره شده بود. بالاخره با وساطت و پا در میانی مینا سر خانه و زندگی‌اش برگشت اما رابطه‌اش با فریاد همچنان تیره و تار بود و دیگر به مغازه هم سر نمی‌زد. دو ماه طول کشید تا اوضاع عادی شود و مینا از صمیم قلب همسرش را ببخشد. از آشتی دوباره زن و شوهر به بعد هر دو تمام تلاششان را به کار گرفتند تا دیگر طوفانی به پا نشود و زندگی‌شان همیشه،رنگ و بوی آرامش داشته باشد. اکنون سه سال از آن دعوا گذشته و سهیل و سحر هم بزرگ شده‌اند. اکنون بزرگ‌ترین دغدغه فریاد دوقلوهایش هستند و او سخت می‌کوشد تا برای آن دو زندگی راحتی را فراهم کند.

مرجان لقایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها