حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
نگار همیشگی، خوشحالیم که حالت خوب است. در ضمن چرا زحمت کشیده بودی؟ نه من و نه هیچ کدام از بچههای نسل سوم راضی به هیچ نوع زحمتی از این دست نیستیم و امیدواریم این بار آخر باشد که ما را شرمنده میکنی.
«وروجک جان عزیزتر از جانم به این شترگاوخان پلنگالدوله بگو که ازاین به بعد اینقدر میل برایت بزنم که از فرط عصبانیت تبدیل به شترگاوسبیل پلنگ الرعیت شوید.» این را هم نمیدانیم چه کسی نوشته ولی خب، به هر حال نوشته!
معصومه 15 ساله از ساری ایمیلت رسید. اسم مستعارت را عوض کن، این حرفها واسه نسلسومیها، بدآموزی داره. آخه لوس پررو هم شد اسم مستعار؟ بگم مامانت دعوایت کند؟
پرنیان خانم اولا خوب کردی همان کاری را انجام دادی که فکر میکردی درسته. به هر قیمتی که آدم دانشگاه نمیرود. بنشین یک سال دیگر هم بخوان تا واقعا رتبهات یک شود.
«من راضی نیستم شما از طبقه سوم بیفتین. حالا طبقه هفتم بود، یه چیزی...» اینها هم، اظهار لطف ندا بود که دفعه پیش اسمش را اشتباهی ندا بالا چاپ کرده بودیم. ندا از قم برامون این ایمیل را Send کرده بود.
«مدتی است که بسی احساس بیهودگی مینماییم... صبح از خواب میبیداریم و دقیقا با همان اتفاقات روز قبل مواجه میشویم. خیلی راحت میشود، اتفاقاتی را که روز آینده به وقوع خواهند پیوست، پیشبینی نمود!! هر چه تلاش میکنیم یک تحول خاص ایجاد کنیم... نمیشود و میبینیم که گوووول خوردهایم...» اینها را هم نمیدانیم کی فرستاده. نظرتون چیه اسم مستعار یا واقعیتان را اول یا آخر ایمیل درج کنید؟ بد فکری نیست ها، نه؟
بابا سعیده از اراک، به خدا منتظر ایمیلهای بعدیات هستیم. به قول این فرنگیهای جز جیگر زده، اوکی؟
«من از امسال تابستون تصمیم گرفتم کتاب بخونم، ولی راستش نمیدونم از کجا شروع کنم آخه خیلی کتابا زیادن منم آدمیم که اصولا به همه چی علاقه دارم منظورمو که میفهمی؟
بعد از اونجایی که من یه جورایی از شخصیت کافه کاغذی خوشم مییاد، میخوام اگه میشه از اون کتابایی که بهشون خیلی علاقه دارین و باعث شدن شخصیت شما این جوری شکل بگیره بهم معرفی کنید مرسی!! خدا رو چه دیدی شاید ما هم واسه خودمون یه کافه کاغذی بشیم هه هه هه...» شکوفه از اهواز نمردیم دیدیم یکی دلش خواست مثل ما بشود.
راستش، میخواهیم بگوییم، ولی میترسیم مادر جانمان شب خانه راهمان ندهند. چون اصولا اعتقاد دارند همین ما یکی برای هفت پشت دنیا بس هستیم! (باز هم یاه یاه یاه) ولی دور از شوخی تو کتاب بخوان، هرچی که دلت خواست، بخوان. البته به شرط این که روند خواندن کتابها را کنترل کنی و دیر یا زود بروی سراغ کتابهای جدی. هر کتابی هم که خواندی برای ما میل بزن، ما اگر آن را خوانده بودیم، نظرمان را دربارهاش میگوییم. این جوری بهتره.
رضا از شیراز، بابا با کلاس که با گوشی تلفن همراهت واسه ما ایمیل میزنی، ما هم آرزو میکنیم همه چیز همون جوری که تو دلت میخواهد، اتفاق بیفتد. فقط یک وقت زیادی خوش به حالت نشود، این جوری؟
ترانه جان از ابراز لطف تو هم ممنون. ولی از این به بعد سعی کن هر وقت، وقت داشتی برای کافه ایمیل بزنی دستت درد نکند.
یک آقا یا خانم بیاسمی هم درباره هک کردن و این جور چیزها برایمان نوشته بودند که رنگ از رخسار ما پراند. چون فکر کردیم، ویروسی چیزی برای مان ارسال شده است.
انصافا یک وقت از این شوخیها نکنید که کافه کاغذی این جوری به کلی تعطیل میشود. به خدا تهدید نکردیم، راستش را گفتیم، طبق معمول کور شویم، اگر دروغ بگوییم.
بله، عاطفه تنهای تنها، هم گفته تا میتوانی از وروجک حرف بزن تا کافه کاغذی از این یخی دربیاید! چقدر بنده را گل باران میکنند، دوستان، به به، به به، بعد میگویند چرا ایمیل ما را چاپ نکردی.
فروغ خرمنسب از آبادان. راستش متن پیامت را نمیتوانیم در کافه کاغذی چاپ کنیم. فکر کنم آن را باید برای چاردیواری، بفرستی، ولی به هر حال این را میگوییم که مهربان همسر فروغ خانم آقای کیوان شمس بدان که ایشان شما را بسیار عاشقانه دوست میدارند. کور شویم اگر دروغ بگوییم!
خب حالا برای خالی نبودن عریضه عرض کنیم که گرچه حالا که این مطلب را میخوانید، مدتی از المپیک گذشته و دیگر همه رفتهاند، خانههایشان، ولی این دلیل نمیشود که ما مراتب امتنان خود را از مدال طلای هادی ساعی ابراز نداریم. فیالواقع داشتیم دق مرگ میشدیم. جوری دپ زده بودیم که خودمان هم باورمان نمیشد. همین طور پیادهروها را به هم میدوختیم و به خودمان میگفتیم آخه چی شد که این جوری شد؟ این همه آدم رفتند در ولایت پکن که هیچی به هیچی. خلاصه مثل فردوسیپور که آنجا برای خودش یک برنامه 90 راه انداخته بود، ما اینجا در انواع و اقسام پیادهروهای مختلف با خودمان برنامه 90 راه میانداختیم و هی با خودمان دعوایمان میشد و بعضا کارمان به خودزنی هم میکشید. زدن هم داشت، نداشت!؟ کم مانده بود، برویم جلوی سازمان ورزش خودمان را کباب کنیم.
خدا را شکر این هادی ساعی بالاخره همت به خرج داد و نگذاشت ما جوان آرزو به دل از دنیا برویم.
اگر ساعی مدال طلا نمیگرفت، الان نه شما کافه کاغذی داشتید نه ما خودمان را داشتیم. حالا اینها را گفتیم که بدانید ما که کافه کاغذی باشیم نسبت به وقایع پیرامونیمان چققققققققققدر حساسیم.
حالا هم که باید زحمت را کم کنیم و برویم دنبال پیادهرو بازی خودمان. شما هم خواستید از پیادهرو، بروید، نخواستید، نروید، اصلا به ما چه که در کار خلق خدا دخالت کنیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد؛ خداحافظ.
kafekaghazi@gmail.com
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....