«چند سال پیش خانواده ما هم به دلیل شغل پدرم مجبور شد، به شهر دیگری نقل مکان کند. من در آن شهر کوچک به مدرسه رفتم و دوستان زیادی هم پیدا کردم... تا این که پدرم دوباره به تهران منتقل شد. آن روزها من هم دقیقا احساس تو را داشتم. دلیلش هم واضح است، میترسیدم در تهران و مدرسه جدید نتوانم دوستی پیدا کنم. روز آخر مدرسه روز خداحافظی با همکلاسیها و مدرسه سابقم بود. هیچ وقت احساس جدایی را که آن روز تجربه کردم، فراموش نمیکنم. چه روز تلخی بود.
برگشتیم و یک سال تحصیلی گذشت و من در مدرسه جدید، تنها بودم. البته من اصلا گوشه گیر نیستم، انگار با بچههای مدرسه غریبه بودم. تقریبا اواخر سال تحصیلی بود که دوستان خوبی پیدا کردم.
کسانی که تا امروز بهترین دوستانم هستند. حالا من دانشجوی کارشناسی ارشدم و دوستان دوران دبیرستانم هرکدام در شهرهای دور و نزدیک درس میخوانند. حتی در سالهای دانشگاه هم نتوانستم دوستانی به خوبی آنها پیدا کنم.
من احساسات تو را درک میکنم. تهران شهر شلوغی است واگر مراقب نباشی خطرات اجتماعی بزرگی هم در کمین است. اما از تنهایی نترس و به خدا توکل کن.