حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
اسم من زینوشکاست. شاید یک کم اسم عجیب و غریبی باشد، چون تا به حال خیلیها بهم این را گفتهاند، اما خب، بالاخره باید اسم آدم هم به زندگیاش بیاید!
دوست داشتم با کسی حرف بزنم، به خاطر همین برای شما نوشتم. شاید آن را چاپ نکنید تا مخاطبانتان آن را بخوانند، ولی دستکم ممکن است، کسی که مسوول این صفحه است آن را بخواند و همین، آدم را سبک میکند.
پدرم روس و مادرم ایرانی است. سالها پیش پدر و مادرم از هم جدا شدند. مادرم دوباره ازدواج کرده و حالا زندگی تازهای دارد. الان مدتهاست که او را ندیدم، چون نمیدانم کجاست! هرچند که دلم برایش تنگ شده، اما کاری از دستم برنمیآید. پدرم هم زیاد به خانواده و اصول خانوادگی پایبند نیست. او هم الان در روسیه مدیر یک کارخانه است.
از آنجا که هیچ کدام، من را نمیخواستند از 7سالگی پیش مادربزرگم زندگی میکردم. او 3 بار سکته مغزی کرده بود و حسابی از کار افتاده شده بود و بعد از 9 سال زمانی که 16 ساله بودم، فوت کرد. حالا دیگر من کاملا تنها شده بودم و حتی آن زمان هم پدر و مادرم من را نمیخواستند. از آن به بعد، در خانه مادربزرگ به تنهایی زندگی میکردم و با مستمری کمی که پدرم میفرستاد، به هر حال اوضاع میگذشت. با گذشت زمان اوضاع خرابتر شد.
تنهایی روز به روز دردناک و وحشتناکتر میشد. پدرم که ماهانه هزاران دلار درآمد داشت تنها 30 دلار برای من میفرستاد که واقعا کم و ناچیز بود. به همه بدبیاریهای زندگیم، باید یکی دیگر هم اضافه کنم و آن ارثی بود که از خانواده پدریام به من رسید: سرطان معده. همان مزاحمی که شب کنکور بیرحمتر از همیشه به سراغم آمد و همه برنامههایم را به هم ریخت. شاید اگر آن نبود، حالا من به عشق همیشگیام؛ یعنی نجوم رسیده بودم، ولی چه میشود کرد که اگ ر بخواهی زنده بمانی، باید سخت کار کنی و اگر هم بخواهی سخت کار کنی، دیگر نمیتوانی به درس خواندن فکر کنی. پس باید آسمان و آرزوها را فراموش کنی.
از آنجا که هیچ فامیل و دوست و آشنایی نداشتم، همه کارهایم را به تنهایی انجام میدادم و این شرایط را سخت و سختتر میکرد، ولی بالاخره توانستم در یک آموزشگاه زبان کار پیدا کنم. کار من تدریس زبان فرانسه بود. کاری که عاشق آن بودم. در همان سال بود که بهترین حادثه زندگیام برایم رخ داد.
رضا، یکی از شاگردهای کلاسم بود که علاقه زیادی به زبان روسی داشت. برای همین از من خواست که بعد از هر جلسه نیم ساعت اضافه بمانم و به او زبان روسی یاد بدهم و همین آغاز یک آشنایی عمیق بین ما شد. یک همدلی پاک، صادقانه و ژرف. در همان زمان بود که با دین اسلام که اطلاعات دقیقی از آن نداشتم، آشنا شدم و تصمیم گرفتم به کمک رضا مسلمان بشوم و همین طور در آن روزگار بود که توانستم تمام آرامش از دست رفته زندگیام را به دست بیاورم و معنای همدلی و همدردی را برای اولین بار درک کنم. این آرامش هم اما خیلی زود از بین رفت و دوباره جای خودش را به همان آشوب قدیمی داد. رضا در یک تصادف رانندگی بشدت زخمی شد و بعد از 4 ماه که در کما بود، از دنیا رفت و من را با همان دنیای سیاه و تنهایی قدیمی، این دفعه تنهاتر از قبل گذاشت. همان موقع تصمیم گرفتم، زندگیکردن را ترک کنم. چون احساس میکردم که دنیا علیه من کمر بسته و با هر چه که به دست میآورم، مخالف است. ماهها به همین منوال میگذشت و من که دیگر قدرت و شرایط تدریس را نداشتم، دوباره به کنج تنهایی خود خزیدم و روزگارم را با همان پسانداز اندکی که اندوخته بودم، میگذراندم. رضا، رفته بود، اما عشق به زندگی و بینشی را که به من یاد داده بود هنوز همراهم بود و همین بود که نگذاشت آن شرایط سخت کاملا خردم کند و باعث شد که یک بار دیگر سعی کنم که به زندگی برگردم. حالا که 2 سال از آن خاطره تلخ میگذرد، میتوانم ادعا کنم که دوباره کنترل زندگی را به دست گرفتم. روزهایم با ترجمه کتابهای روسی و فرانسوی میگذرد و شبها فقط فکر میکنم. به همه چیز و همه کس. فکر میکنم اگر شرایط من هم مثل بقیه بود حالا چی بودم و چه کار میکردم.
الان دیگر سعی نمیکنم خاطرات بدم را از خود دور کنم، بلکه آنها را با خودم به همه جا میبرم و هر وقت که تنها میشوم با همه آدمهای زندگیام حرف میزنم. به آنهایی که به من بد کردند میگویم مطمئن باشید کارهایی را که با من کردهاند من با دیگران انجام نمیدهم و به خودم میگویم؛ هنوز دارم نفس میکشم، پس هستم. میگویم، هیچکدام از بدیهای آدمها نتوانست از پا بیندازدم و به آنهایی که به من محبت کردند، به رضا میگویم من ماندم، هنوز هم اینجا هستم و هنوز هم از بوییدن یک گل لذت میبرم، همانطور که تو لذت میبردی. میگویم باتوبودن برایم بهترین خاطره است و به آنهایی که رفتهاند؛ میگویم به زودی من هم میآیم.
به زودی دوباره با هم خواهیم بود. ولی حالا نه، فعلا نه!
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....