گلنوشا صحرا نورد

شتر و بازرگان‌

کد خبر: ۱۹۹۵۶۰
روزی شتر با خود فکر کرد که در این دنیا این همه حیوان هستند که با آزادی و راحتی زندگی می‌کنند و هر جا که دلشان بخواهد می‌روند و هر زمان که بخواهند استراحت می‌کنند و هر زمان که بخواهند کار می‌کنند... ولی من بیچاره سال‌هاست که برای قدری کاه و علف که خودم هم می‌توانم آن را تهیه کنم دارم برای این بازرگان بار می‌برم و به دستوراتش عمل می‌کنم... تا کی باید کار کنم و بار بکشم؟

چند روزی در این فکر بود و بالاخره تصمیم گرفت تا خود را از شر بازرگان خلاص کند و یک روز که بازرگان سرگرم کارش بود، شتر فرصت را غنیمت شمرد و از پیش بازرگان رفت. راه زیادی را طی کرد تا به صحرایی خوش آب و علف رسید و یکی دو روز خوش و خرم و آزاد گردش کرد. یک روز که مشغول گشت و گذار بود ناگهان متوجه شد که ناخواسته به بیراهه رفته و به جنگلی ترسناک رسیده است.در این جنگل شیری قوی هیکل زندگی می‌کرد که رئیس تمام حیوانات جنگل بود و یک گرگ بدجنس و یک شغال مکار و یک زاغ سیاه چشم هم در خدمت شیر بودند.

شتر همان‌طور که در جنگل قدم می‌زد و می‌رفت تا راهی پیدا کند به شیر برخورد کرد و سلطان جنگل از شتر سوال کرد که در جنگل چه می‌کند؟ شتر با ترس و لرز گفت: من... من... سلام آقای شیر من از بار بردن و کار کردن زیاد برای صاحبم خسته شده بودم و تصمیم گرفتم که کمی با آزادی و استقلال زندگی کنم و می‌خواستم که خودم تصمیم بگیرم که کجا بروم و چه کار کنم. ولی حالا من در خدمت شما هستم و اختیارم به دست شماست و هر دستوری بدهید من اجرا می‌کنم. شیر که از این حرف شتر خیلی خوشش آمد گفت: باشه تو می‌توانی در این جنگل بمانی و با آزادی و استقلال زندگی کنی.زاغ و گرگ و شغال که از مهربانی شیر با شتر خیلی ناراحت و نگران شده بودند و جای خودشان را تنگ می‌دیدند رفتند نزد شیر و او را راضی کردند که خلاف قولش به شتر عمل کند و گفتند گوشت شتر خیلی لذیذ است و برای کشتن شتر نقشه کشیدند و در یکی از این روزها از شتر دعوت کردند که نزد شیر برود، شتر ساده و خوش باور هم قبول کرد و گول آنها را خورد و زمانی که به آنجا رسید همگی بر سرش ریختند، شتر دست و پا می‌زد در حالی که تمامی بدنش زخمی شده بود، بی‌حال روی زمین افتاد در این احوال بازرگان که از نبودن شتر در خانه بسیار نگران شده بود به سمت مسیر جنگل حرکت کرده و در این موقع بود که به آنجا رسید و شتر را زخمی  به روی زمین دید که خوراک شیر و گرگ و شغال شده و پیش شتر رفت و گفت ای شتر بیچاره قدر عافیت را ندانستی و حالا گرفتار دندان‌های تیز این حیوانات درنده شدی.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها