نگاهی به مجموعه شعر «دری بر پاشنه اندوه»

در گرگ و میش صدا و سکوت‌

در دنیای ادبیات امروز خواندن شعر خوب نعمتی است که خیلی کم نصیب می‌شود. شاید یکی از ساده‌ترین راه‌ها برای خواندن یک شعر خوب این است که سراغ آدم‌های اسم و رسم‌دار برویم، اما این راه همیشه به نتیجه قابل قبولی منجر نمی‌شود؛ گاهی وقت‌ها آدم احساس می‌کند بسیاری از بزرگان شعر امروز زیر سایه نامشان زندگی می‌کنند و اگر اسم آنها را از زیرشعرشان برداری، هیچ روزنامه‌ای حاضر به چاپ آن نخواهد شد. شاید این یک واکنش روان‌شناسانه است که آدم براحتی از خطای بزرگان می‌گذرد، اما از کوچک‌ترین اشتباه افراد معمولی نخواهد گذشت یا این که خطاهای بزرگان را خیلی راحت توجیه می‌کنیم، در حالی که نبوغ افراد گمنام را با تردید و شکاکیت نگاه می‌کنیم و حتی گاهی با ستیزه‌جویی و مقابله آن را انکار می‌کنیم. گاهی برای شوخی هم که شده، بیایید شعرهای دوستان خودتان را به نام افراد معروف بخوانید و بعکس، ببینید که: ای کاش می‌شد کتابی چاپ کرد که اسم شاعر روی آن چاپ نشده باشد، آن وقت ببینیم قضاوت واقعی درباره آن چگونه خواهد بود. من در تخیل شاعرانه سعی کردم هنگام نقد کتاب «دری بر پاشنه اندوه» به کوچک یا بزرگ بودن اسم یا شخصیت شاعر، کاری نداشته باشم.
کد خبر: ۱۹۷۹۴۸

«دری بر پاشنه اندوه» در روزگار قحطی شعر شپید، غنیمتی است که 120 بار[صفحه] آدم را سیراب می‌کند. این کتاب در صفحات کاهی یا به قول امروزی‌ها (نخودی)‌، از سوی انتشارات سخن‌گستر سال 1387 در مشهد مقدس چاپ شده است.

«دری بر پاشنه اندوه» عاشقانه غمگینی است؛ کسی است که می‌گوید: «سزار نیستم که شمشیر خشمم را در سینه بیگناهی غلاف کنم» هلنا!/ هلنا!/ هلنا!/ من/ عالیجناب دلتنگی هستم/ که زوزه سوزناک سگم/ کمر آنجلس را شکست/. (ص 8)

این شاعر اندوه را می‌تکاند/ از تیکه پیراهنش به چند نمونه از اندوه شاعر نگاه می‌کنیم(ص10)‌

زندگی چیز غم‌انگیزیست/ حتی اگر فیل باشی/ زندگی چیز غم‌انگیزی است (ص17 و 23)‌

اندوه، وجه مشخصه غالب اشعار این مجموعه است؛ حتی جایی که اسمی از غم و اندوه نیست، باز هم در بر پاشنه اندوه می‌چرخد، نگاه کنید. مهربانم! بگذار اعتراف کنم پدرم تمام عمر بوی بیمارستان می‌داد/ مادرم جوانی‌اش را ندیده بود/ و من زخمی که سال ببر روی دستشان گذاشت/.

شاعر حتی اگر دروغ هم بگوید، شاعرانه است و آدم وقتی می‌فهمد که ببیند با ناراحتی فریاد می‌زند «من خوشحالم» آن وقت به عمق غم‌های او فکر می‌کند و تازه می‌فهمد که با بعضی از مردم باید چنین سخن گفت:
غمگین نیستم اگر/ هواپیماها را از نزدیک ندیده‌ام!/ غمگین نیستم اگر/ مرزها مزه چاقو می‌دهند/ در سرم/ خیابان‌های شلوغی است که/ به زادگاهم نمی‌ماند/ غمگین نیستم اگر از سفره‌های نذری/ برایم مشکل‌گشا بیاوری/ ...آیا واقعا این آدم غمگین نیست؟! پس چرا این راه را برای گفتن حرف‌هایش انتخاب کرده است.

ساختار زبانی

ساختار زبانی این مجموعه، پیچیده نیست. شاعر خیلی ساده حرف می‌زند و به همین سادگی آدم را غافلگیر می‌کند: «مادر/ دور از چشم همه/ در زیرزمینی تاریک/ پیاز عمرش را رنده می‌کرد/ ما فکر می‌کردیم بیرون خانه باران می‌بارد/ چشم‌هایم را/ می‌بندم و از یک/ تا هزار می‌شمارم/ اما چیزی عوض نمی‌شود/ نه سرزمینم/ نه کلماتم. (ص 38)

دایره واژگانی شاعر کلمات روزمره‌ای است که همه مردم با آن حرف می‌زنند اگرچه گاهی اوقات شاعر کلمات غیرمتعارفی را نیز به کار می‌برد که بعدا به آن خواهیم پرداخت.

کلمات در این کتاب با موسیقی ملایمی کنار هم می‌نشینند و ریتم ملایمی را به وجود می‌آورند که نه خیلی گوشنواز است و نه گوشخراش. حالتی بین وزن و موسیقی یا گرگ و میش صدا و سکوت. وزن. و بی‌وزنی شعر و نثر و این «غلیان سرخ/ کبک خرامان در بر/» است که «به تو فکر می‌کنم/ به حرکات نخجیر در رفتار مرموز ببرها/ از نظر ساختاری، شعرها دارای شروع و پایان ناگهانی است.

«تنها رودخانه می‌تواند/ فجیع بمیرد و پایان (ص5)‌ شروع شعر ارتفاع اندوه است که با این جمله تمام می‌شود «تنها در آغوش تو/ گرسنگی و تنهایی/ فراموشم می‌کند یا شعر ماضی بعید با این جمله شروع می‌شود «باد زنگوله دنیاست/ با این جمله پایان می‌یابد که «عطردان سرم/ پر از هواهای توست (ص 117)

محور داستانی شعر

در بسیاری از اشعار این کتاب، رگه‌هایی از داستان وجود دارد که شاعر به حکایت آن می‌پردازد، مثلا شعر برای اندوه غلامحسین (ص63)‌ یک حکایت کاملا شاعرانه است.

یا شعر راستی خواهرم (صص 38 و 39)‌ بدون گریه (ص35)‌ برای اندوه دلت (ص29)‌ برای اندوه ماکسی میلیان (ص7)‌ و جالب اینجاست که این شعرها خیلی بهتر به دل می‌نشیند.

نامگذاری اشعار

نوع نامگذاری اشعار این مجموعه، از هیچ قانونی تبعیت نمی‌کند. شاعر هر کاری که دلش می‌خواهد انجام می‌دهد. این همان اختیار هشتم شاعری است که می‌گوید شاعر هر کاری دلش می‌خواهد انجام می‌دهد. اما این بی‌قانونی، خود تابع قانونی است که هنوز نوشته نشده است. پس آنقدر هم بی‌قانون نیست. نگاه کنید به صفحه 33 و شعری با نام «دوی بعد از نیمه‌شب»‌ که هیچ رابطه معنایی با شعر ندارد، الا این که قید زمان است برای وقوع شعر، یعنی این قانون شاید بعدا که نوشته شود؛ بگویند اسم شعر حتما نباید از داخل شعر انتخاب شده باشد. اسم می‌تواند ادامه شعر باشد یا قسمتی از شعر یا کلیدی برای باز کردن دری بر پاشنه اندوه.نگاه کنید به شعری به نام صفحه 61 در صفحه 61 کتاب.

سایه بی‌شاعری‌

من در بسیاری از شعرهای ساختارگرا، کشف شاعرانه ندیدم در بسیاری از شعرهای مدرن و پست‌مدرن شاعرانگی ندیدم و اگر تعریف خواجه نصیرالدین طوسی را از شعر قبول داشته باشیم که «شعر چیزی است که در انسان، انفعال نفسانی ایجاد کند»، شعرهای این کتاب در ایجاد انفعال نفسانی در انسان خیلی موفق بوده است.
بگذار بمانم / علف خودرو که جای کسی را تنگ نمی‌کند (ص 12ِ)

کودکی که وزن اعداد را بداند / کنار بعد از ظهر می‌نشیند / و کلاه ابرها را / با نوک انگشت جابه‌جا می‌کند. (ص‌17)

شاعر نگاه خودش را با زاویه‌‌ای از اندوه و عشق همه جا پهن می‌کند، به عنوان مثال آرش کمانگیر را چنین می‌گوید: «... که زهدان این کمان بوی فراق می‌دهد / که مرز یعنی جدایی / و بعد می‌گوید؛ رودها که با این خط‌های فرضی / سروسری ندارند / بگذار تا سرزمینمان یکی باشد / قرارمان بود / در رکاب می‌‌باشیم ومعشوقه / تنگه‌دار گله آهوها/ درویش آغوشی مختصر و نمک‌گیر بوسه‌ای / حالا فهمیدم که چرا شاعران را با حکومت‌داری نسبتی نیست، اگر با این جماعت باشد به خال ابرویی سمرقند و بخارا را می‌دهند و این یکی هم آرش را نصحیت می‌کند که «دیگر به هیچ کارمان نمی‌آید فراخنای این وطن / یا رنگ پرچم سرزمینمان / حالا ممکن است از نظر نگاه شاعرانه قشنگ باشد، اما آیا واقعا این دیدگاه درستی است که بی‌خیال مرز و پرچم و... این فقط با منطق شاعرانه آدم بنشیند کنار جوی رکن‌آباد و گل‌گشت مصلا و هی تکه‌تکه مملکت را بدهد به خال ابرو؟

معشوق دوگانه‌

معشوق در این کتاب 120 صفحه‌ای که اتفاقا طرح جلد چندان دلچسب و همخوان با موضوع کتاب ندارد، معشوق دوگانه‌ای است و گاهی یک موجود کاملا زمینی و ملموس است.

به من اتفاق کن / تنت را / چون نان و پنیر / و وعده چای عصر / که اتفاقا / لحظه نوشیدنش شده باشد. (ص 21)
و گاه معشوقی اساطیری است که اتفاقا لحن شاعر را هم آرکاریک و باستانی می‌کند.

نگاه کن / چگونه زیبایی / آرامش جهان را تهدید می‌کند / ما / امتان گیسوی تو بودیم اولوالعزم / آن‌گاه که معجزه‌ای طلب کردیم / برقع از روی برگرفتی/ شاعر در این کتاب، خیلی تنهاست و مرتب از اندوه تنهایی ناله می‌کند.

فضا کاملا خاکستری است و کلمات نیمه‌جان از سربالایی عشق زوزه‌کشان بالا می‌روند / مادیانی با بار ریواس در کشاله رود / دهکده را ترش و شیرین می‌کند.../ تاریکی از کدام جهت آغاز می‌شود؟! پیش از آن‌که شب کامل شود / تنهایم / با شال دور گردنم / (ص 92)

حالا این درد شاعر را چقدر می‌شود به کل جامعه تعمیم داد؟! آیا این «من» می‌تواند «من مشترک» باشد؟! و چند درصد از مردم با این اندوه ارتباط برقرار می‌کنند؟! دنیای شاعر چقدر قابل انطباق با دنیای خواننده است؟!  و آیا «اگر یک قطره نفت/ روی همین مصرع شعر بچکد/ درست همین جای صفحه / حس عجیبی / در همه ما بیدار خواهد شد؟!/ از دنیای قالبی شاعران عهد عتیق تا ملافه‌های خونی شاعران پست مدرن راه زیادی نیست. فقط کافی است چشم‌هایت را با خودت آورده باشی. جواد گنجعلی نه خودش را در قالب‌های خشتی سنتی درگیر کرده و نه ادای آدم‌های پست مدرن را درمی‌آورد. او یک جوان روستایی است که صادقانه اعتراف می‌کند/ صبح‌ها معلمی بودم که به دبستان می‌رفتم/ غروب‌ها/ کودکستانی که به خانه برمی‌گشت/ این معلم اگرچه جهان‌بینی عمیقی در شعر ندارد، اما به هر آنچه می‌بیند خوب نگاه می‌کند. فیلسوف نیست و ادعای تکان دادن جهان را ندارد. غم‌هایش کوچک است و اندوهش درشکه غلامحسین را می‌راند./ عشقش از یک تا هزار بیشتر نیست و اگر معشوقش لبخند بزند «در نیمکره‌ی شمالی/ اتفاقی بزرگ خواهد افتاد/. این همه صداقت آدم را تکان می‌دهد. یا همان انفعال نفسانی را که خواجه نصیرالدین طوسی می‌گوید ایجاد می‌کند. آدم مگر از شعر چه می‌خواهد وقتی می‌شود با این کلمات ساده جهان را تسخیر کرد، چرا باید حرف‌های درشت زد و هندسه اقلیدسی را حفظ کرد که جهان چند بعد دارد و ما در کدام بعد آن زندگی می‌کنیم. خیام از کدام مشرب افلاطونی آب می‌خورد و فلسفه ملاصدرا چگونه اثبات می‌کند عشق را با همه مختصات جبری و هندسی.

جواد گنجعلی «تمام روز/ در مزرعه کار [خواهد] خواهم کرد/ بی‌هیچ گلایه‌ای/ غمگین (نیست)‌ نیستم/ [مادرش] مادرم می‌گوید/ هر کس قسمتی دارد. (ص 90)

دکتر هادی منوری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها