حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
یادم آمد که چندین سال است دور تا دور مغزم را عایقبندی کردهام. آخر همیشه ساز مخالف مینواخت و نمیگذاشت به آنچه دوست دارم عمل کنم. به همین سبب مجازاتش کردم. تبعیدش ممکن نبود، زندانیاش کردم. دیگر نمیخواستم گوشهایم صدایش را بشنوند.
بعدها فهمیدم همه آنها کار دلم بوده. آخر همیشه عادت داشت تختهگاز برود، سرعت مجاز را نمیفهمید و حضور سرعتگیر آزارش میداد!!
عاطفه شکرگزار
گوجهپزشکی
مهدیار پرسیده بود: «آیا میتونیم از روی تیپ افراد، درباره اونها قضاوت کنیم؟» جواب: نه، نمیشه. متأسفانه جامعه ما طوری شده که از روی تیپ افراد نمیتونیم دربارهشون قضاوت کنیم. یه ضربالمثلی هست که میگه: «از کوزه همان برون طراوت که در اوست». من بعد از کلی تحقیقات (چیه؟ به ما نمییاد که کار تحقیقاتی انجام بدیم؟!) دیدم تعداد خیلی کمی از افراد، درونشون هر طور باشه، رفتار بیرونیشون هم همون طوره؛ ولی متأسفانه بیشتر آدمها، جوفروشان گندمنما بودند! مثلا خاله من رفته بود بیرون گوجه بخره. گوجهفروش کی باشه خوبه؟ فوق لیسانس روانپزشکی داشت!! اما مغازه میوهفروشی باز کرده بود (حالا حتماً میپرسی پس تیپش چطوری بود؟ خب خودت میدونی دیگه).
کیانا، نخود هر آش
نرگسهای عطرآگین
از کنار گلفروشی رد شد. باز دلش تپید. نگاهی به گلها کرد. گلها هم باهاش حرف میزدند. دل به دریا زد و رفت توی مغازه. باز هم مثل همیشه یک دسته نرگس خرید. تندتند رفت خونه. نرگسها رو گذاشت کنار نرگسهای دیگه. حال عجیبی داشت. بوی نرگسها پیچید توی اتاق و مشامش رو پر کرد. باز دلش پر کشید و گفت: دیگه مطمئنم که میای...
خبرش رو یه چند روزی بود شنیده بود اما باور نمیکرد. رفت از دکه روزنامهفروشی یه روزنامه خرید. دلش مثل گنجشک میزد. تا خونه دوید. در رو باز کرد. رفت توی حیاط، کنار همون حوض قدیمی. مادرش توی ایوون روی همون صندلی چوبی قدیمی نشسته بود و مثل همیشه زُل زده بود به در. روزنامه رو به طرف مادرش گرفت و گفت: مامان جون، نگفتم میان؟ مادرش یه نگاه به روزنامه کرد، یه نگاه به دخترش، یه نگاه به در. اشک از چشماش جاری شد.
دوستاش دورش رو گرفته بودن. همه براش نرگس آورده بودن. آخه اون عاشق نرگس بود. نرگس، خودش رو انداخت رو تن باباش. گفت: بابایی، دلم برات تنگ شده بود. بارون گرفت. تندِ تندِ تند. بارون، نرگسها رو خیس کرد و عطر نرگسها تو هوا موج زد. یه قطره اشک از چشماش چکید رو اسم باباش. گفت: بابا جون، شهادتت مبارک.
مهسا 22 ساله از کرمانشاه
گمشده
خیلی آرام چشمهایش را باز کرد. دیگه ظهر شده بود اما نگار برای او فرقی نمیکرد. بهکُندی از جایش بلند شد. اتاق تاریک بود و پردهها جلوی ورود نور را گرفته بودند. به ساعت نگاه کرد؛ تقریباً یازده و چهل و شش دقیقه بود. دست و صورتش را شست و به آینه خیره شد. صورتش را دید، ولی وجودش را گم کرده بود. برگشت و به ساعت نگاه کرد. عقربهها به عقب برگشتند. لبخندی روی لبهایش نشست. میخواست عقربهها را نگه دارد اما تا یک قدم جلو گذاشت، ساعت شد یازده و چهل و شش دقیقه. چند لحظهای به فکر فرو رفت. لباسهایش را پوشید و از خانه بیرون رفت. رفت به دنبال خودش؛ به دنبال روزهای پیشِ رویش.
فرید دانشفر
جور دیگری ببین
عجیبه! ماجرای فرانک و (اگه درست متوجه شده باشم) مسئله مرگش، دقیقاً همون مسئلهای هست که من و همسرم روز اول زندگی به عنوان قرار همیشگی زندگیمون گذاشتیم. فکر همسرم بود که اول کمی ناراحت شدم اما بعد که فکر کردم و در طول زندگی که اجراش کردیم دیدم چه نگاه متعالی و خوبیه. ما با هم قرار گذاشتیم همیشه این طور فکر کنیم که طرف مقابلمون خودش خبر نداره ولی همین فرداست که به خاطر یه مریضی قراره بمیره. این فردا 6 ساله که هنوز نرسیده و امیدوارم صد سال دیگه هم برای هیچ کدوممون نرسه اما خودش باعث شده که تو زندگی هر کاری رو برای خوش کردن دل همدیگه انجام بدیم، نگاه مهربونتری به همه و بخصوص خودمون داشته باشیم، از گیرهای الکی، ناراحتیهای آنی و عصبانیتهای لحظهای ناخودآگاه جلوگیری میکنیم و همین باعث شیرین شدن زندگیمون شده. آخه هر دومون واقعاً فکر میکنیم ما خبر داریم، ولی طرف دیگهمون خبر نداره که فردا آخرین روز حیاتشه. درست همون رفتاری رو با هم میکنیم که خاله و اقوام فرانک بعد از اطلاع از وضعیت فرانک باهاش دارن. کاش همه یه همچین نگاهی رو در اعماق فکرشون داشتن. باور کنید همه چیز، تو خونه، تو محل کار، تو روابط آدمها با یکدیگه، حتی تو جامعه خیلی شیرینتر و دلنشینتر از الان میشد.
سمیه و فرزاد از کرج
شاعر که میگه: چشمها را باید شست/ جور دیگر باید دید... حالا منم اینجا هی داد بزنم: بابا همه چی به نگاه خود آدمها بستگی داره، به نحوه تجزیه و تحلیل کردن اونها... ای باباااااا، کووووو، گووووششششِ ش...نَ...وااااااا... همین جور میخونیم و تو دلمون هم میگیم: مگه میشه؟ بفرما، میبینی که شد!!
منم منم، بزبز زنگوله پا، مادرتون
بابام میگه: بچه از ماشین فقط سوار شدنش رو بلدی؟ این ماشین روغنش باید عوض شه! حالا خوبه همیشه این منم که ماشین رو میبرم تعمیرگاه! میرم تعویض روغنی، میگم روغن فلان میخوام. میگه: اینو که نداریم، اصلا اینم روغنه که میریزی تو ماشین؟ چشام چار تا میشه، اونقدر گرد که صاحب مغازه هم بهم خیره نگاه میکنه. میگم مرد حسابی! سه ماه پیش اومدم گفتم یه روغن خوب چی داری؟ همین مارکی رو که گفتم دادی، حالا میگی به درد نمیخوره؟ نداری بگو ندارم.
حالا متوجه اون کلید طلایی پاسخگو میشم که درباره ناآگاهی بود. میگم اینم نمونهش. سه ماه پیش بلد نبودم چه روغنی باید بریزم تو ماشین، وقتی این قضیه پیش اومد فهمیدم فروشنده فقط تو فکر قالب کردن جنسشه، منم بیاطلاع، مشتری خوبی برای یه همچی آدمی بودم. حالا که رفتم کلی پرس و جو کردم و کلی اطلاعات درباره روغن مناسب برای ماشینمون از اینجا و اونجا به دست آوردم، نه تنها با هزار تا مسئله ضروری دیگه هم تو این زمینه آشنا شدم، فهمیدم موتور بیچاره این ماشین چه بلاها که سرش نیومده و دم هم برنیاورده!! حالا فکر کن تو زندگی من و تو هم همین مسئله جاریه. نمیخوای یه خرده دقیقتر به دور و برت نگاه کنی و کمی بیشتر به چیزایی که میخونی و میشنوی فکر کنی؟ راه حل مناسب، همینه.
دوستدار جوابهای پاسخگو از تهران
تعجببرانگیز
تو شب را ندیدی؟ عجیباً غریبا/ به حرفم رسیدی؟ عجیباً غریبا/ که گفتم جدایی سراب من و توست/ و از من بریدی، عجیباً غریبا/ تو با بال بسته، قفس را شکستی/ چه آسان پریدی، عجیباً غریبا/ اگرچه چو ابری عقیمی و بیاشک/ ولیکن چکیدی، عجیباً غریبا/ کسی قصهام را نه خواند و نه فهمید/ تو اما شنیدی، عجیباً غریبا.
علیرضا ماهری
هزینه ریخت و پاش
لطف کنید این رو چاپ کنید چون حرف خیلی از جوونای این دوره هست. واقعیت اینه که سختگیری خانوادهها هم در ازدواج نکردن جوونا بیتأثیر نیست. آدم باید مثبتاندیش باشه ولی همه خانوادههای امروزی فقط بلدن حرفای قشنگ بزنن و وقتی نوبت به خودشون میرسه میگن: ما آبرو داریم!! جواب فامیل و همسایهها رو چی بدیم! ما که بچهمون رو از سرِ راه نیاوردیم!!! آیا ده بیست سال پیش هم ازدواجها این جوری بود؟ یه عده از خانوادهها اومدن چیزهایی مثل جهیزیههای آنچنانی، مهریههای بالا، تالار، ارکستر و... اینها رو باب کردن و ازدواج جوونها رو مشکلتر کردن. چرا باید یه دختر و پسر جوون از همون اول زندگی زیر بار هزینههای اینچنینی برن؟ چه عیبی داره یه مهمونی خانوادگی ساده بدیم و عروس و داماد عزیز به جای اینکه اون پولها رو خرج تالار و ارکستر و چند نوع غذا بکنن، با اون پول برن سفر یا به زخم نیازهای اولِ زندگی مشترکشون بزنن؟
خانوادههای عزیز، کاری نکنید که یه روز افسوس بخورید چرا دیر جنبیدید. بیاین پای درد دل دخترا و پسرای دم بختتون بشینید.
سجاد رحیمی مدیسه 20 ساله
من چی میگم... اون چی میگه!
یعنی واقعاً یه شیر پاکخورده پیدا نمیشد که به والدین آدم بگه آخه نونتون کم بود، بیکاری اذیتتون میکرد، تخمه و فیلم سینمایی کم آورده بودین یا روزنامه دیگه جواب نمیداد؟ آخه پدر جان، عزیز من، نه... نمیخوام بگم بالای چشمای قشنگتون دو تا ابروست، ولی شما وسط پنجاه سالگی باید چند تا نوه گل دورت رو بگیرن، تازه بچهدار شدی؟ خب چرا عاقل کند کاری که آخرش بشه این یا خیلی بهترش بشه اون؟!! که حالا این تهتغاری بخت برگشته بشه 25 ساله و شمای 75 ساله با نیم قرن فاصله، نیم قرن تجربه، نیم قرن سابقه... ببخشید... هی همین جوووور پشت سر هم درکش نکنی؟ اونوخ تهتغاری هم از قضا ناتو دربیاد و قلم برداره یه نامه واسه بروبچ چاردیواری بنویسه که بگه: ای هوااااار، پاسخگو تو یه چیزی بگووووو!!
تهتغاری از بندر انزلی
ببین چی میگم
یه انتقاد یا بهتر بگم، یه گلایه از پدر و مادرا دارم: چرا نباید با بچههاشون اون اندازه راحت و خودمونی باشن که ما درد دلها و نیازهامون رو براحتی بهشون بگیم؟! چرا باید طوری باشن که حرفهامون رو به دیگران بگیم؟ اصلاً دقت کردن که چرا بهشون میگن: پدر و مادر؟ مگه معنیش این نیست که از هر کسی به آدم نزدیکترن؟ پس چرا وقتی یه مسئلهای برامون پیش مییاد، مثلا به کسی علاقهمند میشیم، باید تا موقع خواستگاری، پنهونش کنیم و حرفشم نزنیم و تا اون موقع کلی مشکل واسهمون درست بشه؟! زمینه این تفاهم و راحتی رو واسه بچههاتون فراهم کنید تا این طوری خیلی از مشکلات جوونامون هم حل بشه.
بهروز براخاص 23 ساله از بوکان
سهم من
تو را و عشق تو را با کسی قسمت نخواهم کرد. نامت آنقدر باطراوات است که دریا و باران هم به آن حسادت میکنند. سر به روی مهربانیات میگذارم و آهسته میگویم: دوستت دارم مادر.
یاسمن، گمشده عاشق
تمنای نگاه
چرا وقتی که ستارهها به روشناییات محتاج بودند، نبودی؟ چرا وقتی مهتاب به زیباییات نیاز داشت، نیامدی؟ چرا وقتی آسمان سایهات را میخواست، ندیدی؟ کجا بودی وقتی که قلبم در تمنای نگاهت سوخت؟ جز این قلب خسته، این قلب شکسته، این قلب بیعشق، چه کسی همدم دلواپسیهایم میشود؟
شیشهای شکسته از برهوت دوستی
من و آقای نیوتن
تصویر قدیمی نیوتن روی دیوار، هنوز به همان شکل سالهای دور، ژست گرفته و انگار میخواهد با آن ابهت عجیب و غریبش، به من که از آرایش موهایش (بهتر است بگویم گیسوانش) خندهام گرفته، قانون گرانش جهانی را تفهیم کند. نمیدانم چرا لپهای من از فرط خوردن و خوابیدن مثل دو تا هندوانه آویزان شده اما او دارد از شدت ضعف و لاغری توی عکس وا میرود! موهای پریشان من هیچ وقت تا این اندازه مرتب و بیگودی بسته نبوده و نیست! با این حال من قبلا فکر میکردم حداقل اندازه جمجمهام با جمجمه آقای نیوتن یکی باشد اما مدتی پیش به مسئلهای اساسی پی بردم (این هم اندر مزایای خواندن فیزیک!) و آن اینکه در مقایسه، آنچه اهمیت دارد، میزان نسبتهاست. یعنی من باید نسبت اندازه جمجمه به کل هیکلم را با نسبتی مشابه از آقای نیوتن مقایسه کنم.
بعد از این کشف مهم، بکلی مأیوس و دلسرد شدم. نیوتن با آن اندام نحیف و نزارش و من با این قد دیلاق و هیکل چاق، هر دو دارای جمجمههایی به یک اندازه هستیم! اما حیف، هیچ سیبی کله بیمغز مرا برای فرود آمدن، زمینی مناسب نمیداند! سیبها هم انگار میدانند باید یک جایی بیفتند که قدرشان دانسته شود و این افتادن، به بالاتر رفتن اندیشهای کمک کند.
تصویر نیوتن را نگاه میکنم و افسوس میخورم. او همچنان سعی میکند قانونهای جهانیاش را به من بیاموزد. من دلسوزانه نگاهش میکنم و دلم نمیآید بهش بگویم از حرفهایش سر در نمیآورم!
ماه باران
هیشکی منو دوس نداره
هر کسی توی زندگی آرزوهایی داره که برای رسیدن به اونها تلاش و برنامهریزی میکنه اما یکی از آرزوهای من که میتونه مقدمه رسیدنم به آرزوهای دیگهم باشه، توجهه! آره، درست خوندی: توجه! یعنی اینکه خانوادم یه کم به من توجه کنند. همین! همین بیتوجهی اونها باعث دست زدن من به کارهایی شده که هر چند میدونستم اشتباهه، ولی انجام دادم. درد دل کردن با کسی برام به یه روِیا تبدیل شده. خیلی دوست داشتم اینقدر با خانوادم صمیمی بودم که میتونستم همه مشکلاتم رو با اونها در میان بذارم. بعضی وقتها که با خانوادهام صحبت میکنم، میبینم حتی به صحبتهای من توجهی هم نمیکنند؛ کمک و راهنمایی خواستن از اونها که دیگر جای خود دارد! شاید انتظار من بالاست که توقع دارم در روز، چند دقیقه وقت گرانبهایشان را صرف من کنند!! اما مطمئنم که بودن یا نبودن من در کنارشان هیچ اهمیتی ندارد.
یه تنها 18 ساله
جوونی، سن همین جور افکار پر از احساساته عزیز من. احساسات هم که هزار بار گفتهم: دشمن تصمیم عقلانی و مسبب مشکلات بیشتر تو زندگی آدمه. آستینت رو بالا بزن و خودت به خودت توجه کن. یه توجه منطقی. میگیری چی میگم؟ خب پس، حالا که گرفتی، بذارش رو طاقچه یهوخ از دستت نیفته بشکنه!!
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....