یادها و خاطره‌ها

کودکی من‌ و جادوی سینما

وقتی بچه بودم، در یکی از شهرستان‌های استان اصفهان، با یکی از شگفت‌آورترین پدیده‌های زندگی‌ام آشنا شدم. در غروب یک روز تابستانی، گروهی از مردم در فضایی باز، مقابل یک پرده عجیب و نورانی نشسته بودند و به تصاویری که مثل خواب و خیال می‌آمدند و می‌رفتند، نگاه می‌کردند. دیگران را یادم نیست که چه حس و حالی داشتند؛ اما حالت خودم را پس از گذشت سال‌ها بدرستی به خاطر دارم.
کد خبر: ۱۹۷۳۰۰

 به محض افتادن نگاهم به گاوی که روی پرده می‌چرید، از شدت شگفتی و تعجب به روی یکی از تماشاگرانی که روی زمین نشسته بود، افتادم. نمی‌توانستم خودم را
جمع‌و جور کنم. یعنی چه؟ این دیگر چه گاوی است؟ چرا آن بالا می‌چرد؟ چرا دور و برش را نورانی کرده‌اند؟ این ذرات که به روی پرده می‌پاشد، چیست؟ در این حیرت مانده بودم که ذرات جادویی، گاو را جادو کردند و مردی را با لباس سفید که به یک گوسفند آمپول می‌زد، به وجود آوردند. این بار صدای گوسفند هم شنیده می‌شد و بعد تصاویری دیگر به همراه صدای آرام یک خانم که خیلی مهربان حرف می‌زد.

آن تصاویر و صداهای جادویی انسان‌هاست که با رویاهای من آمیخته شده‌اند و لذت حاصل از آن تجربه، توشه‌ای جاودان برای جستجوی من در زندگی بوده است.

از خاطرات کودکی علیرضا خمسه، بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها