درباره سریال «لبه تاریکی»

دلهره‌ای غمگنانه‌

در پاییز سال 1369، سریالی 6 قسمتی از محصولاتBBC، از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد که در کنار آثار تلویزیونی از قبیل ارتش سری، پوآرو و خانم مارپل جزو بهترین مجموعه‌های خارجی تلویزیون ما در طول دهه‌های اخیر بوده است.
کد خبر: ۱۹۷۲۹۲

نام این سریال لبه تاریکی Edge of Darkness بود که در سال 1985 به کارگردانی مارتین کمپیل ساخته شده بود و در آن بازیگرانی نظیر باب پک، جودان بیکر، جک واتسن، جان وودواین، جوآن والی و چارلز کی ایفای نقش می‌کردند.
این سریال ماجرای یک پلیس انگلیسی به نام کریون را تعریف می‌کرد که همراه با دخترش در راه بازگشت به خانه مورد حمله مرد سلاح به دستی قرار می‌گیرند و دخترش به قتل می‌رسد. کریون در تعقیب این ماجرا درمی‌یابد که دخترش عضو سازمان ضددولتی‌ای به نام گایا بوده و درخصوص بهره‌برداری از ضایعات اتمی در یک کارخانه انگلیسی تحقیق می‌کرده است. کریون در جریان تحقیقاتش با یک مامور CIA به نام جدبرگ از یک‌سو و نمایندگان یکی از وزرای انگلستان از سوی دیگر برخورد می‌کند. پس از ماجراهایی چند، کریون و جدبرگ با هم همسو می‌شوند و طی حمله‌ای که به کارخانه انگلیسی به عمل می‌آورند، موفق می‌شوند قطعاتی از پلوتونیوم به دست آورند. کریون در نهایت درمی‌یابد که خودش در دایره حوادث پیش آمده نقش قربانی داشته است و در پایان به علت تماس با پلوتونیوم با مرگ قریب‌الوقوعی مواجه خواهد شد.

این سریال در زمانه‌ای ساخته شد که یکی از بزرگترین دغدغه‌های بین‌المللی را بحث روند رو به تزاید آزمایش‌های هسته‌ای توسط قدرت‌های اتمی جهان نظیر آمریکا و شوروی و نیز افزایش مواد شیمیایی تشکیل می‌داد. در دهه هشتاد میلادی سده گذشته، فجایع دردناکی مانند ماجرای انفجار بوپال هندوستان از سوی کمپانی یونیون کارباید آمریکایی در اردوگاه غرب سیاسی، و نیز حادثه انفجار چرنوبیل شوروی در اردوگاه شرق سیاسی رخ داده بود که همین باعث می‌شد آن دغدغه‌ها نیز شکل و شمایل پررنگ‌تری به خود بگیرند و در بین اقشار مختلف مردم عمق بیشتری پیدا کنند. یکی از این اقشار، سینماگران و فیلمسازان و برنامه‌سازان تلویزیون بودند و از همین‌رو می‌شود رد پای بسیاری از آثار تلویزیونی و سینمایی را در آن مقطع زمانی خاص جستجو کرد که با الهام از این نوع دغدغه‌ها، ساخته شده بودند.

لبه تاریکی بحث آثار سوء تاسیسات هسته‌ای را در جوامع غربی در بستری به تصویر می‌کشد که بیشتر ناظر به هیچ انگاشتن هویت و نقش انسانی است. همین که در این سریال اولین قربانیان را خانواده یک پلیس  نماد امنیت نظام جامعه  تشکیل می‌دهند نشانگر همین ایده است. درواقع در سریال لبه تاریکی، همه افراد به نوعی شمایل یک بازیچه را دارند که در نهایت قربانی می‌شوند. در داستان این مجموعه، آدم‌های مختلف اعم از ماموران پلیس، بازرسان ویژه، کارمندان CIA، کارشناسان ویژه ناتو، دلال‌های بین‌المللی، معترضان سیاسی و سرانجام مردم حاضر در پس‌زمینه‌ها، همگی در کلافی سردرگم، در پی علل می‌گردند اما به جایی نمی‌رسند و در نهایت نیز به این پی می‌برند که فریب خورده‌اند. در این فرآیند، کارگردان و نویسنده (تروی کندی مارتین)‌ از هر نوع جانبداری از آدم‌ها پرهیز کرده‌اند و از همین‌رو شخصیت‌های به اصطلاح مثبت یا منفی از هم تفکیک داده نمی‌شوند. این در حالی است که عملا در خط روایی قصه با پدیده‌هایی مانند مبارزان سیاسی یا ماموران امنیتی خشونت‌جو مواجه هستیم یا مثلا در برابر پلیس وظیفه‌شناس، قاتلی خشن ترسیم شده است، اما با این وصف تصویر اصلی سریال از نظامی ترسیم شده است که حلقه‌های به هم پیوسته‌اش چندان قابل تشخیص نیستند و آدم‌های قصه هم نمی‌توانند نماینده یگانه آن قلمداد شوند زیرا همه‌شان در قوام بخشیدن آن و عملکردهایشان نقش ویژه خویش را دارند.

سریال لبه تاریکی براساس الگوهای آشنا از ژانر پلیسی  جنایی آغاز می‌شود: عزیمت از یک نقطه و شکل‌گیری تدریجی هرمی که باید پرده از سوالات ایجادشده ابتدای فیلم بردارد. مرگ دختر جوان پلیس در شروع سریال باعث می‌شود مخاطب انگیزه اصلی و جدی پیدا کند تا در پی یافتن چرای قتل، شناسایی عاملان و نیز چگونگی برخورد پدر و عاقبت او در یافتن کلید این معما باشد. اما سازندگان اثر به تدریج از وجوه این طیف پلیسی و جنایی فاصله می‌گیرند و ماجرای مرگ دختر تحت‌الشعاع ایده‌هایی سیاسی قرار می‌گیرد. این امر در واقع ارجاع به دیالوگی از دختر است که در ابتدای سریال خطاب به پدر پلیس‌اش می‌گوید و او را بابت اهمیت ندادن به آشفتگی جهان پیرامون به باد سرزنش می‌گیرد. بدین ترتیب سامانه رخدادهای سریال به تدریج عظمت بیشتری پیدا می‌کند تا این که در پایان شکلی فراگیر به خود می‌گیرد. در عین حال در مرکز این حوادث تودرتو، انسانی تنها قرار گرفته است که به هنگام عبور از مسیر پیچ در پیچ علت‌یابی دخترش، به تدریج خود را بازمی‌شناسد و به درک وضعیت خود در نسبت با دنیای غول‌آسای تکنولوژیک و تبعات سیاسی و اجتماعی آن نایل می‌آید. اما روایت فیلمنامه‌نویس از این ماجرا بسیار حرفه‌ای است، آن‌سان که در بین قصه‌های مختلفی که در دل درام اصلی می‌پروراند، سعی کرده است هر قصه نسبت به قصه قبلی ابعاد هولناک‌تری داشته باشد تا آنجا که حتی ماجرای قتل دختر جوان در پایان تبدیل به جزئی کوچک از این سلسله پیچیده فاجعه هسته‌ای می‌شود.

جدا از بازی‌های خوب و ظریف باب پک (در نقش کریون)‌ که پیش از آن جزو هنرپیشگان تئاتر لندن بوده است و نیز جودان بیکر (در نقش جدبرگ)‌ که بازیگری مشهور در سینمای آمریکا بوده است و نیز غالب بازیگران سریال، اشاره به موسیقی درخشان آن که از جمله آثار اریک کلاپتن است نیز خالی از لطف نیست؛ تم اصلی این موسیقی نوعی از دلهره را تداعی می‌کند که توام با غم فراوان است و از این حیث بشدت هم‌سنخ با روح جاری در اثر است؛ ماجرای پدری که غمگین از دست دادن دخترش است و در عین حال دغدغه و دلهره یافتن عاملان آن را نیز دارد. از این موسیقی‌ زیبا بارها در برنامه‌های تلویزیونی ما نیز استفاده شده است که یکی از بهترین بهره‌گیری‌هایش از آن، کلیپ معروف و خوش‌ساختی است که شاهرخ دولکو کارگردانی‌اش کرده است و درباره مرد معتادی است که هنگام کابوس سقوط از یک ساختمان بلند زندگی‌اش را مرور می‌کند.

مهرزاد دانش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها