خانه بر و بچه‌ها

بدبخت! پاشو یه کاری بکن!!

کد خبر: ۱۹۰۲۸۶

آدم بدبخت هم می‌تونه آدم خوشبختی باشه. می‌تونه اهداف و خواسته‌هایی داشته باشه و برای رسیدن به اونها زحمت بکشه اما این کار رو نمی‌کنه و بدبخت می‌مونه. یعنی فقط گفتنِ «خواستن، توانستن است» برای توانستن کافی نیست. خواستن به معنای شروع تلاش و کوشش برای توانستن است. آدم بدبخت وقتی زمین می‌خوره به جای این‌که مثل آدمای خوشبخت، دوباره زحمت بکشه، با ناامیدی دست روی دست می‌گذاره، خودش رو یه آدم بدبخت به حساب می‌یاره و در نتیجه همونی می‌شه که فکر می‌کرده. آدم، چه خوشبخت، چه بدبخت، نتیجه کار خودش رو می‌بینه. یه‌وقتا آدما اهداف قابل قبولی هم دارن، تلاش هم می‌کنند اما باز به اهدافشون نمی‌رسن. این‌جا دیگه، باید گشت و اشکال رو پیدا کرد؛ مشکل رو برطرف کرد و با روش بهتری ادامه داد.

شیشه‌ای شکسته از برهوت دوستی‌

پیله‌هایی به دور خودمون‌

شنیدی می‌گن هر کی خربزه می‌خوره پای لرزش هم می‌شینه؟ حالا شده خربزه نخوری و لرز کنی؟! شده کار اشتباهی نکنی اما تنبیه بشی؟ شده کاری رو یکی دیگه انجام بده، اما توی سر تو بزنن؟ شده به کسی خوبی کنی اما اون بهت بدی کنه؟ می‌بینی چه دنیایی واسه خودمون درست کردیم؟ خسته نشدی از این‌که همه چی رو بزرگ کردیم، اون‌قدر از کاه کوه ساختیم که دورمون شده کوهستان؟ خسته نشدی از بس شعار دادی و قیافه گرفتی، اون وقت دو دقیقه بعد چه کارها که نکردی! تا حالا به اینهایی که فقط قابشون کردیم و گذاشتیمشون طاقچه دلمون، فکر کردی؟ می‌بینی چه پیله‌ای دور خودمون کشیدیم؟ پیله‌ای که مکافات در اومدن از توش، هر روز بیشتر می‌شه. دیگه بس نیست این همه پیله؟ خوبه بیایم زندگیمون رو از همین جا ریست کنیم اگه می‌خوایم دنیامون رو خوشگلتر بسازیم.

عاطفه شکرگزار

عاشقانه یا عاقلانه‌

...این فریادهای قلبیه که از بی‌کسی و تنهایی و خوشباوری و سادگی، اسیر و گرفتار شده. همون قلبی که می‌دونست همیشه عقل درست می‌گه اما گوشش بدهکار نبود. قلب، همه‌ش به خودش تلقین می‌کرد که با دیگرون فرق داره اما عقل که سردی و گرمی روزگار رو چشیده بود بهش می‌گفت: «پاره تنم، داری اشتباه می‌کنی». قلب قصه ما کور بود و هیچی نمی‌دید. روزها و ماهها و سالها گذشت تا قلب بیچاره ما با بندبند وجودش ضربه عشق رو خورد. شاید واسه کسی مهم نبود که بدونه اون چه حالی داره اما عقل گاهگاهی از لابلای ترکهایی که به دلش خورده بود نگاهش می‌کرد و غصه می‌خورد. واسه همین هر طوری بود باهاش حرف زد و تنها یه جمله بهش گفت: «بیا همیشه همراه من باش، بذار من واسه‌ت انتخاب کنم، بعد خودت زندگی کن». خیلی به حرفای عقل فکر کرد. با خودش گفت: «حداقل این بار رو بهش اعتماد کنم. مگه چی می‌شه؟». بعد از سالها هم نتیجه‌ش رو دید. بعد به خودش گفت: «کاش هیچ وقت کور نبودم».

سیاوش منصور

 زندگی، همه‌ش درسه ننه‌

وارد خیابون که شد، بیشتر دلش گرفت. نگاهش به مردی افتاد که یه زنبیل کهنه دستش گرفته بود و یه ضبط توی زنبیل گذاشته بود. صدای آهنگی شاد، توی خیابون پخش شد. به دلش نشست. با این حال، اضطراب و دلهره در تمام وجودش رخنه کرده بود. کاش می‌توانست با کسی صحبت یا درد دل کند، ولی در این شهر غریب بود و کسی را نمی‌شناخت. دیگر توان راه رفتن هم نداشت. به روزنامه‌فروشی که رسید، ایستاد. نگاهش روی یک تیتر خشک شد: «اسامی پذیرفته‌شدگان نهایی کنکور». روی جدول کنار خیابون نشست و به صفحه‌ها خیره شد. اسم خودش را دید. از خوشحالی بال درآورده بود...

     هفته بعد به دانشگاه رفت و ثبت‌نام کرد اما، بعد از این‌که دو ترم پشت سر هم مشروط شد، فهمید که همه چیز وارد شدن به دانشگاه نیست!

     فرید دانشفر

نسل قدیم، نسل جدید

زینب صمیمیان حرف خوب و قشنگی درباره تفاهم بین ما جوانهای نسل جدید و پدر و مادرهایی از نسل قدیم زده بود. بچه‌های امروز یا فرزندان این نسل، با دوران قدیم فرق می‌کنند؛ چه در تفکرات و چه در نگاهشان. حتی بعضی از نسل جدیدیها هم عمداً کاری می‌کنند که خودشان را از نسل قدیمیها دور کنند. آنها می‌گویند بزرگترها حوصله شنیدن حرف حق کوچکتر از خودشان را ندارند چون فکر می‌کنند جایگاهشان را ممکن است از دست بدهند یا حرمتشان فراموش شود. در بعضی ادارات و شرکتها هم چنین چیزی ممکن است به وجود آید که رئیسی از ترس پیشرفت کارمند زیردستش حاضر به مشورت با او نشود (می‌دانم این قسمتها را خط قرمز خواهید کشید ولی واقعیت دارد) اما پدر و مادرها چرا می‌خواهند ما مثل آنها صحبت یا رفتار کنیم؟ چون طرز صحبت و رفتار بسیاری از ما نسل جدیدیها غلط است. نه با فرهنگمان مطابقت دارد و نه به صلاح جامعه است.

به نظر من، پدران و مادران نسل قدیم، محکمتر و ریشه‌دارتر از نسل امروز ما هستند. اون صفا و صمیمیت دوران قدیم دیگر در این دوران نیست. حتی گستاخی بعضی از فرزندان را نمی‌شود وصف کرد. نسل قدیم ساده‌زیستی داشتند و راحت روی زمین می‌نشستند ولی حالا خانه‌ای را نخواهیم دید که مبل و صندلیهای شیک نداشته باشد و اگر نباشد هم بقیه، بزرگترها را مجبور به خرید و تهیه مبل و صندلی می‌کنند تا مثلاً از امروزی شدن کم نیاورند و به‌روز زندگی کنند. به نظرم نسل قدیم با تمام سختیها و کمبودهایی که داشت، راحت بود ولی حالا با وجود این همه ابزار و وسایل برای راحتی نسل جدید، این نسل احساس راحتی نمی‌کند.

محمود فخرالحاج از قم‌

قصه‌ای برای شاپرکها

هر صبح به قاصدکها سلام می‌کنم و هر شب برای شاپرکها قصه آمدنت را می‌گویم. ایوان نگاهم را با اشکهایم آب و جارو می‌کنم و پرده‌های غم‌گرفته پنجره دلم را کنار می‌زنم تا لحظه زیبای رسیدنت را با هفت رنگ رنگین‌کمان نقاشی کنم. احساسم می‌گوید می‌آیی.

لیلا داداشی از سلماس‌

پاسخنامه چهارجوابی‌

می‌خواستم به سوالهای زینب احمدی از بروجن جواب بدم. اول این‌که زندگی بدون عشق و محبت خاکستری رنگه، نه سیاه مطلق. خودمون با تلاش می‌تونیم سفیدش کنیم. دوم، بزرگترین لطفی که در حق کسی می‌تونیم بکنیم اینه که تو سختیها و مشکلات، بهش کمک کنیم و بهش یاد بدیم که به دیگران کمک کنه. قدرشناس باشه و شادیهاش رو با دیگران قسمت کنه. سوم، آدم خوشبخت آدمیه که دنبال زیباییهای زندگیه. در مقابل سختیها زود میدون رو خالی نمی‌کنه و در زمان حال زندگی می‌کنه. غصه گذشته رو نمی‌خوره و از شکست پُلی می‌سازه به سوی آینده بهتر؛ اما آدم بدبخت همه‌ش در گذشته و غم و غصه‌هاشش سیر می‌کنه و آینده رو از دست می‌ده و زیباییهای زندگی رو نمی‌بینه. چهارم، باید با مشکلات زندگی جنگید اما وقتی از دستت کاری ساخته نیست باید باهاشون کنار اومد و یاد گرفت که زندگی همیشه بر وفق مراد نیست. جواب سوال آخرت رو هم اگه فهمیدی به منم بگو!

قلب شیشه‌ای از تهران‌

 تلگرافخانه!

[به خاطر بسپارید:] هر چی می‌خواد دل تنگتون بگید آمممممما: حاصل فکر خودتون باشه، نه کپی آثار و نوشته‌های دیگران. نام واقعی یا مستعار، یکی رو انتخاب کنید و فارسی و واضح ته نامه یا ایمیلتون بنویسید. اسمای خارجی، مورددار یا نامفهوم، هممممه‌شون به «بدون امضا» تغییر می‌کنه. وبلاگ یا بروبچ، فقط برای یه جا پست کنید. هر چی کوتاهتر بنویسید، شانس چاپش بیشتره. یه موضوعی رو هم بنویسید که تکراری نباشه، به درد دیگران هم بخوره. نامه‌ها زیادن، یکی دو ماه (ناقابل!) تا رسیدن نوبتتون، صبر داشته باشین. بچه‌م رو گازه و اینا هم... نه‌اااااارییییییممم‌ها!!

غریبه‌ای آشنا از امیدیه (این احساسی دو طرفه است جانم. نوشته‌ت خیلی طولانی بود اما دادمش به سردبیر که ببینه می‌شه توی صفحه‌ای دیگه آبش کنه یا نه! اگر آب شد یا نشد، نیای هر چی یخ و پخه سر من بشکنی‌ها... گفته باشم!!)- فاطمه صفری از بهشهر (به‌به! چه عجب! یادی از ما کردین! خوبیییییی؟ سهراب سپهری سلام می‌رسونه و می‌گه: اینا شعر بود یعنی؟ ما که این‌قدر ارادت دارییییییم، اون‌وخ این جوری باس بزنی تو سرمون؟!! ایول باااااا)- افشین اشرفی از ساری- پسته خندان از تهران- قلب شیشه‌ای از تهران- رضا حسنوند از تهران- عایشه قلی‌زاده 15 ساله از اردبیل- سیاوش منصور- حامد رستمی از قروه کردستان (هفته پیش جوابت رو دادم.
شماره‌ای که هفته پیش خوندی، درست مثل این شماره، یه هفته قبلتر آماده و برای چاپ ارسال می‌شه)- جعفر دردمندی از سلماس (حافظ و سعدی این‌جا نشسته‌ن و دارن کلی ذوق از خودشون در وَکنن که تو نصفی از اشعارشون رو حفظ کرده‌ای... آممممما، هر دوشون متفق‌القول دارن داد می‌زنن: جعفر جان، توی نثر استعداد بیشتری داری، بیخیال شعر شو!! من طرفدار پیشرفتتم، وگرنه می‌گفتم: اگه از حرف رُک و راستم ناراحت شدی، کیفت رو بردار، زنگ آخر بریم کیف دعوا!!)- سولماز محمودی- بدون امضا (ز بعد مرگم)- رضا حسنوند (بیشتر بخون، بیشتر دقت کن، بیشتر تمرین کن تا بتونی بهتر بنویسی)- عاطفه شکرگزار- ترانه 16 ساله از رشت- رهگذر- تائبه- فاطمه نمازی 13 ساله از تهران- مهناز بابا (روانشناسی اینو می‌گه؟ ایول با. پس اگه این طوره، درباره یخ بودن هم صدق می‌کنه و یعنی خیلی هم باحال و گرم بوده... نه؟)- سودابه مروی 26 ساله (بله. فقط برای هر قسمت نامه جداگانه بفرست. از الطافت ممنون، کارت پستالت هم خیلی قشنگ بود. سپاس فراوان)- بهروز براخاص از بوکان (ارادت داریم فت و فراوون)- محترم رهبری (همه چیز رو درهم و برهم، قاطی پاطی نکن. روون و بر اساس منطق جمله‌ها بنویس. هر کلمه‌ای باید سر جای خودش نشسته باشه و تصویر مناسب و درستی رو به ذهن خواننده بیاره. یادت باشه که متنی رو می‌نویسیم تا مخاطبمون ازش چیزی بفهمه)- میلاد اشرفی از ساری- مهدی فلاح‌پور 16 ساله از اصفهان- رضا اسکندرپور از آسمان تبریز- مهشید از اهواز- تینا حسنی‌

گاهواره آتشین‌

وقتی در شب چشمانت گم می‌شوم، ستاره نگاهت را از من مگیر. وقتی در آتش آتشکده چشمانت می‌سوزم، این‌گونه بی‌پروا خاکسترم را به دست باد مسپار. لای‌لای تلخ رفتنت را دیگر برای گاهواره امید من مخوان.(می‌گم: این روزا بچه‌ها خیلی کم مطالب شاد می‌فرستن. لااقل شما با جواباتون خنده رو روی لبها بیارین. هرچند این بروبچی که ما می‌بینیم، انگار اگه شما هم حرفهای خنده‌دار بزنین، می‌یان اون‌جا دعوا! آها... چرا؟! خب لابد به این دلیل که شما هم مثل اونا غمگین نیستید! می‌گی نه؟ حرف خنده‌دار بزن، اگه من خودم نیومدم دعواااااا... هه‌هه‌هه، عجب گیری کردید ها!!)

شبزده عاشق‌

بیشتر فکر کن‌

سالها پیش دفتر خاطراتی داشتم که هر موقع دلم می‌گرفت و اتفاق ناخوشایندی برام پیش می‌اومد با نوشتن توی اون آروم می‌شدم. مثل آبی بود روی آتیش! بعد از گذشت چند سال وقتی نوشته‌هام رو خوندم خنده‌م گرفت! چون اون لحظه‌ها اون‌قدر ناراحت و دلخور بوده‌م که از اتفاقات کوچیک، کوه ساخته بودم و اگه کسی که نمی‌شناختم می‌خوندشون فکر می‌کرد با یه آدم ناامید و دِپ‌زده طرفه! خیلی وقته که یاد گرفتم و تجربه کردم که بهترین وقت نوشتن (شما به جای نوشتن، بذارید تصمیم گرفتن برای انجام هر کاری) زمانیه که تحت تأثیر احساساتت نباشی. چون اون لحظه، مشکلاتت بی‌نهایت بزرگ و حل‌نشدنی، و شادیهات هم بی‌اندازه لذتبخشند. یعنی اگه موقعی که خیلی عصبانی یا خیلی خوشحالی دست به قلم ببری یا تصمیمی بگیری، حاصل کارت یه مشت کلمات یا تصمیمات صرفاً احساساتی و بی‌منطقه که مطمئناً وقتی بعد که آروم شدی بهشون مراجعه کنی، پشیمون می‌شی.

حدیث مطالبی از ساری‌

موسیقی باران‌

باران، موسیقی لطیفی است که نوازندگان طبیعت آن را اجرا می‌کنند.

هر گاه ابرهای تیره شروع به نواختن طبل می‌کنند، پرده آسمان کنار می‌رود، صحنه سرشار از طراوت و تازگی می‌شود و غنچه‌ها با شنیدن سرود باران، سر از دنیای تنهایی خود بیرون می‌آورند و عطر خود را نثار رهگذران می‌کنند.

درختان جوان می‌شوند و سبزه‌ها از دل خاک سرک می‌کشند و جوی‌ها، از انعکاس صدای سازِ خوش‌نوای باران پر می‌شوند.

مسافر از سوادکوه‌

مکث‌

پیرمرد، همیشه سرش پایین و چشماش به کفش رهگذارست تا از پارگی و کثیفی کفشای دیگرون، نونی بسازه واسه گذرون زندگی. اگه کفش کسی، پاره یا کثیف باشه، سرش می‌یاد بالا و به صورت صاحب کفش نیگاه می‌کنه. حالا بستگی به صاحب کفش داره که دست پیرمرد هم شروع به کار کنه یا نه؛ اما عابر، مکثی می‌کنه تا پیرمرد، کارش رو به بهترین شکل انجام بده.

محبوبه 20 ساله از کرمان‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها