تابستان علی کوچولو

کد خبر: ۱۹۰۲۸۳

علی از روز اول هفته رفت سر کار و خیلی هم به این کار علاقه نشان داد و خیلی خوب وردست حسین‌آقا کار می کرد هفته دوم که شد، حسین‌آقا هر روز می‌دید که یک تکه کوچکی از طلاهایش گم می‌شود. چند روز اول فکر کرد که اشتباه می‌کند ولی دوباره این اتفاق افتاد و شک کرد به علی و به او تهمت دزدی زد.

علی خیلی ناراحت شد و گریان رفت به سمت خانه و موضوع را برای مادرش توضیح داد. مادر علی به محض شنیدن این داستان رفت به سمت مغازه حسین‌آقا و به او گفت: پسر من دزد نیست. با این‌که او پدر ندارد ولی من او را همیشه با نان حلال بزرگ کردم و او احتیاجی به طلاهای شما ندارد. شما به این بچه یتیم من تهمت زدید و این کار شما را خداوند هرگز نمی‌بخشد. او مقداری پول گذاشت روی ویترین مغازه و دست علی را گرفت و از آنجا بیرون آمد.

حسین‌آقا روزهای بعد هم متوجه شد که طلاهایش گم می‌شوند. خیلی تعجب کرد. بنابراین شب داخل مغازه ماند تا ببیند که چه کسی است که طلاهایش را می‌دزدد. مدتی از شب گذشته بود و همه جا را تاریکی فرا گرفته بود.
ناگهان حسین‌آقا دید از گوشه دیوار، موش کوچکی بیرون آمد و به سمت ویترین مغازه رفت و طلای کوچکی را برداشت و با خود برد. حسین آقا که از تعجب تمام موهایش رو به هوا رفته بود، موش را دنبال کرد که کجا می رود و دید پشت یک صندلی در گوشه دیوار سوراخ کوچکی است که آقا موشه رفت داخل آن سوراخ. حسین‌آقا همان لحظه یاد صورت مظلوم علی افتاد و بسیار از کرده خود پشیمان شد. رفت و یک کلنگ آورد و با تمام قدرت زد به دیوار و سوراخ موش را خراب کرد و دید تمام طلاهایش که تا به حال گم شده بود، در پشت دیوار ذخیره شده است.
حسین‌آقا از دیدن طلاها خیلی خوشحال شد چون سرمایه‌اش برگشته بود ولی از طرفی از تهمتش به علی کوچولو خیلی ناراحت بود. سریعا رفت به سمت خانه آنها و ماجرا را برای مادر علی تعریف کرد و عذرخواهی کرد.
ولی مادر علی گفت: پسر من قلبش شکست و زخم خورد. مال همیشه پیدا می‌شود و به دست می‌آید ولی قلب هرگز التیام نمی‌یابد و این درس بزرگی برای شما شد که هرگز فوری قضاوت نکنید و ندانسته و ندیده به کسی تهمت نزنید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها