مامان محمدشاهین هر قدر برایش توضیح میداد که این کار صحیح نیست؛ اما او اصلا به این حرفها گوش نمیداد تا اینکه یک روز که داخل پارک مشغول بازی و قلدری بود، یک پسر بچه قوی هیکل وارد پارک شد و آمد نزدیک محمدشاهین و گفت، از امروز این پارک مال منه و هر وقت هر کسی میخواهد بیاد، باید از من اجازه بگیره. محمدشاهین از گفته اون پسر بچه هم تعجب کرده بود هم ناراحت شد.
بچههای عزیز شما فکر میکنید محمدشاهین چه کاری انجام میدهد؟ قسمت آخر نقاشی را بکشید.