در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نگاه سرگردانش به خودم آورد! چه سفارشهایی!! انگار رفته بودم عیادت راکفلر! روحیه طنز همسر و دخترم به من هم منتقل شده بود! نگاهش را زیر انداخت و با سردی یا شاید هم تعجب چشم چشمی گفت و پاکت پولی را که برایش برده بودم، گذاشتم زیر بالشت و خداحافظی کردم. بیرون اتاق با زنش صورت به صورت شدم. نگرانی در صورت و نگاهش موج میزد! یک دستم را روی شانهاش گذاشتم و با آن یکی دستش را گرفتم و گفتم: ناراحت نباش! خطر رفع شده! هر کاری داشتی به من بگو! شوهرت خیلی توخونه من زحمت کشیده! گردن همه ما حق داره!
نمیدانم حرفهای من به گریهاش انداخت یا بغض چندروزهاش ترکید... به همان حال ساکت ایستادم و اجازه دادم خودش را خالی کند، بعد از آن خداحافظی شتابزدهای کردم و بیرون آمدم. وقتی رسیدم کنار ماشین، قبل از باز کردن در و روشن کردن اتومبیل، چند لحظه مکث کردم و به پنجرههای ساختمان بیمارستان خیره شدم. یاد پولی که زیر بالشت آقای آزاد گذاشته بودم افتادم و اینکه این مقدار پول چقدر به دردشان میخورد و آیا کافی بود؟ با غرور و عزتنفسی که در این خانواده میشناختم، آیا کار درستی کرده بودم؟ و هزار آیا و چرای دیگر، که دلم میخواست ذهنم را از همهشان خلاص کنم، اما نمیدانستم چهجوری؟ کاش شوهرم آنجا کنارم بود و با گفتن یکی از آن جملات طنزآمیزش راحتم میکرد، ولی با این حالی که داشتم موفق میشد این کار را بکند؟
در را باز کردم و نشستم پشت فرمان! قدرت هیچ کاری را در خودم نمیدیدم، سرم را روی فرمان گذاشتم و دقایقی به همان حال ماندم. غرق فکر و خیال آقای آزاد و زنش و دختری که با 3، 4 میلیون تومان جهیزیه به خانه بخت رفته و لابد خیلی هم خوشبخت بود! از ماشین بیرون آمدم، کیفم را برداشتم و دستم را دراز کردم تا از صندلی عقب پالتوی گرانقیمتم را بردارم، نه ! نمیخواستم! بهتر دیدم با همان مانتوی نازک راه بیفتم ماشین را قفل کردم و پیاده راه افتادم. کمی جلوتر به یک فروشگاه پالتو و مانتو رسیدم، داخل شدم و از بین پالتوهای ارزانقیمت فروشگاه یکی را انتخاب کردم. منتظر راهنمایی فروشندههای چاپلوس هم نشدم و به طرف اتاق پرو رفتم پالتو اندازهام بود.
حوصله همیشگی خرید را نداشتم فقط میخواستم برای جلوگیری از نفوذ سرما چیزی پوشیده باشم. چیزهای دیگری که همیشه موقع خرید در نظر میگرفتم هیچکدام برایم مهم نبودند. حتی اعتراضهای دختر نازپرورده و ولخرجم! در مقابل نگاه پر از تعجب فروشندهها به طرف صندوق رفتم. صدای دخترک فروشنده را شنیدم:
خانوم کجا دارین میرین؟ باید فیش بنویسم!
تازه یادم افتاد که خریدکردن اصولی هم دارد که بیحوصلگی من انجام ندانشان را توجیه نمیکند! دخترک فروشنده که همچنان تعجب در نگاه و همه حرکاتش مشخص بود، فیش را نوشت و داد دستم! نفهمیدم کجای ظاهرم نشان میداد اولینبار است که از چنین فروشگاهی خرید میکنم یا اینکه در رفتارم چه میدیدند که همه آن طور نگاهم میکردند. به هر حال در آن دقایق هیچکدام اینها برایم مهم نبودند. تنها احساسی که داشتم نوعی میل به فرار بود، حالا از که و چه، هنوز نمیدانستم! در خیابان راه افتادم همانطور بیهدف! به یک صف اتوبوس رسیدم، مسیر را از آنهایی که در صف ایستاده بودند،پرسیدم و کنارشان ایستادم تا اتوبوس رسید و همراه زنهای دیگر سوار شدم با حالی که برای خودم هم ناشناخته بود! در ایستگاهی نزدیک خانه پیاده شدم. بقیه راه را باید پیاده میرفتم و این چیزی بود که به آن نیاز داشتم.
در خانه اولین نفری را که دیدم، شوهرم بود! آنچنان در مبل راحتی فرو رفته بود که به سختی دیده میشد. سلام آهستهای کردم تا اگر خواب است، بیدار نشود، چه بهتر که با هیچکس روبهرو نمیشدم. ولی برخلاف انتظارم بیدار بود و تا مرا دید از جایش بلند شد. قبل از اینکه چیزی بگوید، سوئیچ ماشین را روی میز جلویش انداختم و گفتم:
برو ماشینو بیار! جلوی بیمارستان شهرداریه!
با همان تعجبی که انتظارش را داشتم، نگاهم کرد و پرسید:
چیزی شده؟
نه! هیچی!
این چیه تنت کردی؟ تو که اینجوری لباس نمیپوشیدی؟!
روی مبل ولو شدم، آهی عمیق از ته سینه کشیدم و با آرامشی که برای خودم عجیب بود، جواب دادم:
از این به بعد میپوشم! ماشینم تا یه مدتی نمیخوام! بعدا شاید عوضش کنم!
شوهرم ایستاده بود و همچنان با چشمهای گشاد شده، مرا نگاه میکرد:
نمیخوای به من بگی چه اتفاقی افتاده؟
چیزی برای گفتن ندارم! فقط میخوام مدتی راحت باشم! نه دلم شور ماشینو بزنه، نه خراب شدن مانتوها و لباسهای گرونقیمتو! آزاد و راحت باشم، عین آقای آزاد...
مریم شجاعی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: