یک فنجان‌ چای‌

کد خبر: ۱۹۰۲۶۸

خم شده و سامسونت مشکی را از کنار پا بر‌ می‌دارد. داخل می‌شود. زن می‌پرسد: «پس چرا این‌قدر دیر کردی؟» حالا مرد نگران است. می‌پرسد: «طوری شده؟» زن فکر می‌کند بی‌جهت او را نگران کرده. باعجله می‌گوید: «نه چیزی نیست.» سامسونت را از دستش می‌گیرد و روی پیشخوان آشپزخانه می‌گذارد. با چند برگ دستمال کاغذی که از جعبه بیرون می‌کشد نم روی سامسونت را می‌گیرد. مرد با کف دست رطوبت کنار شقیقه‌اش‌ را پاک می‌کند.
زن می‌پرسد: «چای حاضره می‌خوری برات بریزم؟» مرد پشت میز آشپزخانه ایستاده دسته کلید را درون مشت چپش می‌فشارد. زن دستش را بالا می‌برد از قفسه‌ بالایی فنجانی بیرون می‌کشد. مرد به خط باریک و سپید کمر زن که از میانه بلوز مشکی و شلوار جین آبی بیرون افتاده خیره می‌ماند. زن درون فنجان چای می‌ریزد و نیمه باقی مانده فنجان را از آب کتری روی گاز پر می‌کند. هنوز پشت به مرد دارد «قضیه این دوتاست».

مرد با تعجب می‌پرسد: «کدوم دوتا؟» زن بر‌می‌گردد فنجان را روی میز می‌گذارد. مرد هنوز ایستاده. نگاهش روی لب‌های زن مانده که شاید پیش از آمدن او آن را گلی کرده. می‌پرسد: «نگفتی کدوم دو تا؟»

زن می‌گوید: «آره راستی مگه برا آدم حواس می‌مونه. جمشید و لیلا رو می‌گم، مثل این‌که بازم دعواشون شده. اینها تو این یکساله که برگشتن مرتب دعوا داشتن. من نمی‌دونم حالا که بچه‌ها بزرگ شدن و خیرسرشون مشکلاتشون کم شده چرا اینقدر به پر و پای هم می‌پیچن! تو خیال نداری بشینی؟ چایت یخ‌ کرد؟» مرد صندلی را از پشت میز بیرون می‌کشد. می‌نشیند لبه صندلی. به زن که در مقابلش نشسته نگاه نمی‌کند. با سوئیچ و کلیدهای داخل حلقه ور می‌رود. زن به دست‌های مرد نگاه می‌کند و می‌پرسد: «می‌خوای بری؟» مرد چیزی نمی‌گوید. زن دستی به گردن‌بند روی سینه می‌برد و الله آن را داخل حلقه می‌چرخاند.

از صبح تا حالا جمشید چند بار زنگ زده، با تو کار داشت. گفتم با همراهش تماس بگیر. گفت، گرفتم خاموشه.
می‌گفت تو دفتر هم نبودی. خانم امیدی هم خبر نداشت کجایی. راستی کجا بودی؟ مرد به فنجان چای لبی می‌زند و زیرلب می‌گوید: کار داشتم. جعبه سیگار و فندک را از جیب بیرون می‌آورد. زن از جایش بلند می‌شود قفسه دیگری را باز می‌کند. زیرسیگاری را در مقابل مرد می‌گذارد. مرد سیگارش را روشن می‌کند و می‌پرسد نمیدونی دعوا سر چیه؟ زن می‌گوید نه والله.

مرد فندکش را کف دست می‌فشارد و به انتظار شنیدن می‌ماند.

 لیلا اومده بود اینجا اما مثل دفعه‌های قبل عصبانی نبود از جمشید هم شکایتی نکرد. یک کم نشست و یه چای خورد و رفت. من که نفهمیدم برای چی اومده بود. قبلا همیشه خدا توپش پرد بود. یه جوری نگاه می‌کرد انگار دفعه اوله می‌بینه. منم ازش چیزی نپرسیدم. گفتم شاید بخواد این دفعه حرفی بزنه.

مرد که از قبل نگران‌تر به نظر می‌رسد می‌پرسد: «برای چی اینجا؟» زن باتعجب می‌گوید: «پس کجا» مثل این‌که یادت رفته اون غیر از رابطه فامیلی، دوست دوران بچگی منه. تازه مگه دفعه اوله که میاد برای درددل. از اون گذشته همه می‌دونند که من و تو هیچ وقت مشکل خاصی نداشتیم. با سکوت مرد، می‌پرسد داشتیم؟»

مرد از جا بلند می‌شود. به زن نگاه نمی‌کند. به پنجره نزدیک می‌شود. پرده را کنار می‌زند هوا تاریک شده. زیر نور تیر چراغ برق خیابان ذرات ریز و تند برف کاملا پیداست. زمستان آمده. زن به سوال چند دقیقه پیش فکر می‌کند، جوابی نگرفته. مرد به چیزی می‌اندیشد که زن نمی‌داند. زنگ تلفن سکوت اطاق را می‌شکند. نگاه هر دو به تلفن زرشکی روی پیشخوان آشپزخانه می‌ماند. زن از جا بلند می‌شود و به طرف تلفن می‌رود. نمی‌داند چرا پاهایش سنگین شده. حس غریبی مثل علف‌های هرز تاک از مچ پا تا گردنش پیچیده. گوشی را بر می‌دارد. صدای جمشید را می‌شناسد عصبانی نیست. آزرده است.

 سلام سارا بالاخره حبیب اومد؟

 آره می‌خوای باهاش حرف بزنی؟

 نه تو باهاش حرف بزن. بهش بگو لیلا تقاضای طلاق کرده. میگه دیگه نمی‌خواد با من زندگی کنه. میگه عاشق شده. از حبیب بپرس اون کی‌ می‌خواد تو رو از خواب خوشت بیدار کنه؟!

گوشی تلفن از دست زن ر‌ها می‌شود. به طرف مرد بر می‌گردد.

مهرام بهین‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها