چقدر خوب، تو همون سن مونده بود، بدون ذرهای عوض شدن. نه موهاش سپید بود و نه چین و چروکها چشاشو ریز کرده بود. دوتایی نشسته بودن، چایی میخوردن و راجع به آینده حرف میزدن. نمیدونست که باید بدون اون آینده رو سپری کنه. خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکرد از دستش داده بود.
با آیینه برگشت به زمان حال و خودشو آماده کرد. وقتی آماده رفتن شد ساعت رو تنظیم کرد و زمان رو به دست آورد.
حالا از لحظه رفتن اون تا رفتن خودش فقط یک ثانیه گذشته بود، فقط یک ثانیه.
بهاره سدیری