در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بیست روز قبل
تالار وحدت برای هنرمندان حکایت شگفت انگیزی دارد. دهم تیرماه وقتی این هنرمند به روی سِن این تالار آمد تا برای فیلمهامون جایزه انجمن منتقدان را بگیرد، محال بود به این مساله فکر کند که بیست روز بعد در میان جمعیت انبوهی که برای بدرقه او آمده بودند، خانوادهاش هم در محاصره جمعیت امکان حرکت پیدا نکنند و بعد وزیر فرهنگ، پیام رئیس دولت را بخواند و درباره او بگوید: «رئیس جمهور در مورد آقای شکیبایی گفته جامعه ما تصویر روشنی از شکیبایی در ذهن دارد. هنرمندی که کارهایش در ذهن ملت است.»
دیروز طرفداران خسرو شکیبایی که فقط خدا میداند چند هزار نفر بودند برای مسوول فضای سبز تالار وحدت حسابی «کار» ایجاد کردند و هیچ باغچه و فضای سبز لگدمال نشدهای باقی نگذاشتند. هنرپیشههای زیادی تلاش کرده بودند تا چهره خود را در پشت شیشههای تیره عینکهای آفتابی پنهان کنند، اما عده معدودی که با گوشیهای تلفنهای همراه عجیب و غریب خود، از یک سو حیاط تالار وحدت را به آوردگاه جدیدترین تکنولوژیهای تلفن همراه و از سوی دیگر به یک شو زنده لباس تبدیل کرده بودند، تصویر آنها را گاه و بیگاه «شکار» میکردند. حتی یک نفر ابتکاری به خرج داده بود و با سپردن گوشی تلفن به کودکی که بر روی دوشش بود، «پلان حرکتی» میگرفت. جای شما خالی دیروز بعضیها با یک دوربین دو مگاپیکسلی برای خودشان یک پا « پاپاراتزی» شده بودند! اما خیلیهای دیگر دوست نداشتند چیزی از مراسم تشییع جنازه هنرمند محبوب شان در حافظه تلفنهای همراهشان ثبت شود. آنها دوست داشتند خاطره اشان از شکیبایی به همان فیلمها و سریالهای این هنرمند محدود باشد و این غیبت او را هم مانند فیلم کیمیا، به اسارتی غافل گیر کننده تعبیر کنند. به همین دلیل فقط برای بدرقه «شکیبایی» آمده بودند. همه میدانستند مشروح مراسم از تلویزیون و برنامههایی مانند «در شهر» پخش خواهد شد، اما حضور در مراسم «چیز» دیگری بود. طرفداران کم سن و سال این بازیگر خوشحال بودند که او برای رفتن فصل تابستان را انتخاب کرده و آنها مجبور نبودند برای حضور در این مراسم قید مدرسه را بزنند. این جمعیت گسترده که دوربینهای عکاسی تنها بخشی از آن را ثبت و ضبط کردند، طرفداران بازیگری بودند که جز «مردمی بودن» هنر دیگری نداشت.
کثرت جمعیت حاضر در مراسم به اندازهای بود که برای ساعتی طولانی چهار راه کالج تا نزدیکیهای تالار بورس بسته شد. واقعا هیچ مدیر تولیدی نمیتوانست به این سادگی اجازه بند آوردن خیابان را برای فیلمبرداری بگیرد. حتی آن مامور سفارت که سوار بر اتومبیل آلبالویی پلاک سیاسی شاسی بلند خود شده بود هم برای چند دقیقه حضور در پشت ترافیک را تجربه کرد.
64 سالگی عمری است که هر آدمی تا آن زمان حتما آردهای فراوانی را بیخته و سپس الکها را آویخته است. شکیبایی در این سالها آنقدر فعالیت داشته که حتی اختصاص زمان زیادی به مصاحبه با دوستان او در «مرغزارهای گفتگو» هم نتواند حق مطلب را درباره او ادا کند. کارمندان آرشیو شبکههای تلویزیونی از روز شنبه حسابی به زحمت افتاده بودند تا فیلمها و سریالهای قبلی او را پیدا کنند. همه چیز درباره او بیان شد، اما احتمالا دوستان او یادشان رفت بگویند شکیبایی آدمی بود که «زبلبازی»های سادهای داشت و نهایت آن در سرکار گذاشتن یک خبرنگار برای مصاحبه خلاصه میشد و خلاص! حتی من خبرنگار علاقهمند و کنجکاو نسبت به حواشی دنیای سینما میدانم که در این زمانه دریافت وامها و کمکهای مالی 500 میلیون تومانی و جذب اسپانسرهای فلان و بهمان و هدایای رومیزی و زیرمیزی مختلف، هیچگاه پیگیریهایم درباره استفاده او از بیتالمال به بهانه کار فرهنگی و یا رانتخواری به جایی نخواهد رسید.
همه کسانی هم که درباره او بخواهند چیزی بنویسند، جز واقعیت چیز دیگری نخواهند نوشت.
او هنرمندی بود که هیچگاه به کسی بدهکار نبود و اگر همین یک امتیاز را هم داشت، این بدرقه و استقبال باز هم برای او کم بود.
نمی دانم تهیه کنندگانی که با او فیلم «کار» کرده بودند، ساختههای خود را با چه امید و آمالی اکران خواهند کرد. احتمالا آنها هم از دیدن جماعتی که به بدرقه شکیبایی آمده بودند حسابی وسوسه خواهند شد تا برای اکران فیلم خود لابی کنند. این جماعت همان آدمهایی بودند که تهیهکنندگان هنگام انتخاب او برای نقشی خاص و فکر کردن به رقم قرارداد او، به آنها به عنوان «طرفداران یک بازیگر مطرح» فکر میکردند. حالا هم بعد از مرگ او حتما عدهای برای مصاحبههای چاپ نشده او پول خوبی دریافت خواهند کرد.
اما همه میدانند چند ساعت بعد از انتشار این روزنامهها، خبر و عکس او هم بیات میشود و هفته دیگر این موقع این روزنامهها، یا در کف قفسهای جا خوش کردهاند و یا تبدیل به مقوا شدهاند، اما حتی اگر این مراسم در بایکوت کامل خبری برگزار میشد و عکس و اسم او به روی جلد هیچ نشریهای نمیرفت، باز هم هیچ چیز از اهمیت او کم نمیشد. چون او پیش از این با سادگی، صداقت و آن جمله معروفی که گفته بود « نوکری مردم را کردم» در دل همه خودش را جا داده بود.
***
خسرو شکیبایی به جای آنکه همراه خانوادهاش سوار بر اتومبیل کرهای سفید رنگی شود، بر الگانسی نوک مدادی سوار شد که او را به شکلی افقی به سمت نقطهای در جنوب شهر تهران میبرد. در این مسیر اتومبیل حامل او از کنار تالار سنگلج و سپس محله مولوی عبور کرد. جایی که سالها قبل در روز هفتم فروردین ماه «خسرو» نامی در خانواده شکیبایی به دنیا آمد. حالا با مرگ او چه کسی میخواهد نقش شخصیتهای عرفانی را در فیلمها و سریالهای مختلف ایفاء کند؟ آیا ممکن است بر اساس این مثال « حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو» بساط ساخت فیلمهای اینگونه تا مدتی تعطیل شود؟!
وقتی اتومبیل به لوکیشن فیلمها و سریالهای ماورایی یا همان بهشت زهرا میرسد، مدتی است جماعت کثیری در این محل منتظر آمدن او هستند.
در یک تفکر فانتزی شاید بتوان شکیبایی را دید که با لباسی سفید، به این جماعت که برای استقبال از او آمده بودند خوشامد و خسته نباشید میگوید اما وقتی چند متر آن طرفتر، وانت حامل آب معدنی خنک در میان برخی محاصره میشود و پلانهای چندش آوری بر سر تقسیم آب معدنی خلق میشود، با خودم میگویم کاش او به جای دیدن این صحنهها به سراغ هادی اسلامی، علی حاتمی، نعمتالله گرجی و حسین سرشار رفته باشد.
شاید شکیبایی هم مانند خیلیهای دیگر از دیدن جماعتی که قطعه هنرمندان و چنین مراسمهایی برای آنها فقط پلاتویی برای گرفتن عکسهای یادگاری با هنرمندان و یا نمایش مدهای عجیب و غریب آرایش است، سخت برآشفته شده و آرزو کرده شدت گرما چنان باشد که باقیمانده آرایش چهره جماعت بیارتباط با هنر و هنرمند را هم پاک کند.
برخی از همین جماعت حتی اسم بازیگران را نمیدانستند و گاهی اسم بازیگر را میپرسیدند تا یک وقت خدای ناکرده چهره مهمی را برای «عسک انداختن» از دست نداده باشند. همین مساله بود که خیلی از دوستان او را پشت در گذاشت و حتی معاون سینمایی و «هیات همراه» هم نتوانستند به پنجاه متری او نزدیک شوند. بارها مسیر حرکت جنازه گم شد و فقط با نگاه کردن به جهت نگاه لنزهای عکاسی توانستیم مسیر احتمالی را پیدا کنیم.
با این تراکم جمعیت اگر این موبایلهای مجهز به امپیتری نبود امکان نداشت بتوانیم گزارشی از این مراسم تهیه کنیم. در همین مراسم چند صحنه امیداورکننده هم اتفاق افتاد. مثلا دستیار کارگردانی با پشتکار چند چهره جدید شناسایی کرد و شماره تماس گرفت تا در فیلمی از آنها استفاده کند.
***
داخل واگن مترویی که قرار است مسافران را از بهشت زهرا به مرکز شهر برساند، تابلوی بزرگی از عکسهای مختلف شکیبایی در دست جوانی سیاهپوش است. او با اشتیاق و هیجان فراوان درباره هنرمند محبوب خود سخن میگوید.
شاید در روزها و ماههای آینده سهمیهبندی بنزین و طرح زوج و فرد اجازه ندهد کسی مرتب به سراغ او بیاید اما هیچ کس نمیتواند منکر تاثیر هنرمندی شود که با بودن خود خاطرات فراوانی را رقم زد و به حافظه تاریخی ما تبدیل شد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: