ارمغان تیم ملی فوتبال برای میلیون‌ها ایرانی

2 گلی که به یک دنیا گل می‌ارزید!

ساعت حدود 5/8 شب است، در یکی از خیابان‌های همیشه شلوغ و پرترافیک تهران، این بار سرنشینان خودروهای پرتعداد وجه اشتراکی با یکدیگر دارند انگار! عجله را می‌توان در فشرده شدن بیش از حد پدال گاز زیرپایشان که صدای موتور را به طرز آزاردهنده‌ای غیرعادی کرده است، حس کرد، گویی به دنبال معجزه‌ای برای رهایی از ترافیک هستند اما قرار نیست چیزی عوض شود، خاموشی چراغ راهنمایی به دلیل قطع برق منطقه، بدشانسی عده‌ای را که برای رسیدن به بازی تیم ملی فوتبال کشورمان برابر سوریه برنامه‌ریزی کرده‌اند کامل کرده است و فقط فشردن بوق می‌تواند تا حدی از عصبانیت آنها بکاهد که البته فایده‌ای هم ندارد.
کد خبر: ۱۸۲۷۳۸

خودروها به زحمت حرکت می‌کنند، تعدادی از رانندگان ماشین‌های گرفتار شده در ترافیک، حواسشان را با گوش دادن به مسابقات فوتبال یورو 2008 پرت کرده‌اند تا شاید کمتر متوجه سروصداها و ترافیک باشند؛ البته صدای بلند رادیوها دست کمی از بوق ندارد.

کمی آن طرف‌تر صدای جوانی عصبانی که با مشت بر سقف ماشین می‌کوبد، نگاه‌ها را به خود جلب می‌کند، بیا آقا، پیاده بروم زودتر می‌رسم، حداقل بازی ایران و سوریه را از دست نمی‌دهم، انگار همه منتظرند تا باب صحبت باز شود مثل یک تریبون آزاد اظهارنظر می‌کنند، جوانی دیگر پیاده شده تا بلکه به باز شدن راه کمک کند، این طوری، با این وضعیت به نیمه دوم هم نمی‌رسم، انگار قرار است خودش به میدان برود، حرص و جوش می‌خورد و به خودش لعنت می‌فرستد که ای‌کاش بعدازظهر از خانه بیرون نمی‌آمدم!

راننده تاکسی با چهره‌ای ناصح خطاب به جوان می‌گوید: آرام باش، این همه سال با رادیو فوتبال را دنبال کردیم چیزی نشد، دیدن و شنیدن چندان فرقی هم با هم ندارد، البته این پیرمرد خسته از فشار زندگی ترجیح داده است مثل «شنیدن کی بود مانند دیدن» را نقض کند تا چرخ امرار معاشش نایستد، حتی اگر دلش بخواهد بازی ایران را ببیند.

ترافیک سنگین و قفل خیابان آن هم در تاریکی که با چراغ خودروها روشن شده است توقف کامل خودروها را در پی دارد، بحث فوتبال بالا گرفته است، زن میانسالی که مسافر همان تاکسی است، می‌گوید: راست می‌گویید، برای من هم دیدن و ندیدن فرقی ندارد، دوست دارم فقط پیروز شوند، یعنی از خدا می‌خواهم که چنین شود، پسرم در بیمارستان با این برد روحیه می‌‌گیرد می‌دانید چند مریض مثل پسر من با این برد خوشحال می‌شوند.

راننده دیگری از پشت ماشین گرانقیمتش پیاده می شود، از لهجه‌اش پیداست با علی دایی همشهری است، خطاب به مادر نگران می‌گوید: دایی استاد روزهای سخت است، شک نکن می‌بریم خوب هم می‌بریم؛ چون دایی را داریم!

گذشت زمان با شنیدن حرف‌هایی که حداقل برای من جذابیت دارد حس نمی‌شود، سوت افسر راهنمایی و رانندگی به سختی کار چراغ راهنمایی را انجام می‌دهد، ماشین‌ها کمی به جلو حرکت می‌کنند، در این فکرهستم که واقعا عجب مردمی داریم، در بین این همه هیاهو و دغدغه پرشمار انگار غصه‌ای جز تیم ملی و موفقیتش ندارند که اگر هم داشته باشند فراموش می‌کنند، صدای پسر 9 8 ساله‌ای مرا از فکر بیرون می‌آورد.

دسته گل‌هایی در دست، با خواهش و تمنا و بهتر بگویم التماس از من می‌خواهد گل‌هایش را بخرم، اصرار او تمامی ندارد، توروخدابخر، اگر این گل‌ها را نفروشم نمی‌توانم بروم بازی ایران را ببینم، تازه اگر همین الان اینها را بخری، باید دو ساعت توی راه باشم تا حداقل به نیمه دوم برسم، پرسیدم تنهایی؟ و او در جواب، برادر 12 ساله‌اش را نشان داد که گوشه‌ای منتظر نشسته تا بلکه از شر گل‌ها رها شوند و راهی خانه، چیزی نپرسیدم که پسرک ادامه داد «به خدا همه‌اش تقصیر تابستان است، مجبوریم صبح تا شب کار کنیم، عاشق فوتبالم، تازه از علی دایی هم امضا دارم دعا می‌کنم امشب ببرند.»

گل‌ها را از او می‌گیرم، چشمانش در تاریکی می‌درخشد و لبخند بر چهره گرمازده‌اش می‌نشیند، بی‌درنگ به سمت برادرش می‌دود، وقت رفتن می‌پرسم راستی چند  چند می‌شود؟

در حالی که به هوا می‌پرد و درآمد روزانه‌اش را جمع و جور می‌کند تا تحویل پدر دهد، داد می‌زند:

«دو - هیچ» می‌بریم، می‌بریم!

صدای بوق‌های ممتد مرا به خود می آورد، راه باز شده است، وقتی به خانه می‌رسم 10‌دقیقه از بازی ایران و سوریه گذشته است، انگار لحظه‌ها را برای تغییر نتیجه می‌شمارم، دقیقه 65 که قفل دروازه سوریه باز می‌شود، به میلیون‌ها نفر ایرانی فکر می‌کنم که هر یک برای شادی خود دلیلی دارند، گل دقیقه پایانی تیم ملی پسرک را به یادم می‌آورد، دو  هیچ می‌بریم، بازی تمام می‌شود، گل‌ها در گلدانی روبه‌رویم هستند اما به باور جدیدی رسیده‌ام، دو گل تیم ملی به دنیا گل می‌ارزید، این تیم باید برای شادی مردم به جام جهانی برود، باید!

سارا احمدیان‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها