یک خاطره

یک ماجرا؛ چند گفته، چند نکته‌

همین بهار سال پیش بود در یکی از خیابان‌های فرعی، خیابان سهروردی در حال جابه‌جایی اتومبیلم بودم که دو مرد 50 45 ساله هر دو با قامتی متوسط و سروضعی که نشان می‌داد شهرستانی هستند از کنار ماشین من عبور کردند. یعنی از وسط خیابان کم عرض که هر دو طرف آن هم ماشین پارک کرده بود. من در حال جلو و عقب کردن ماشینم بودم که یکی از آنها که به نظر کمی مسن‌تر می‌آمد و کت و شلوار نیمداری تنش بود، یکهو جلو آمد و زد به شیشه ماشینم.
کد خبر: ۱۸۲۵۸۴

 من شیشه ماشین را پایین دادم تا ببینم چکار دارد. آن مرد سوال کرد:

 ببخشید، این طرف‌ها نمایشگاه اتومبیل کجاست؟

 نمی‌دانم! اهل این محل نیستم.

در این هنگام مرد دوم جلو آمد و گفت:

 ما دنبال جیپ صحرا هستیم.

منظورش ماشینی بود که من زیر پا داشتم و جیپ صحرا بود.

مرد اول گفت: شما ماشینتان را نمی‌فروشید؟

من گفتم: نه، قصد فروش ندارم.

مرد دوم گفت: آخر ما کار کشاورزی می‌کنیم و یک ماشین، مثل ماشین شما که بتواند از کوه و کتل بالا برود نیاز داریم.

من گفتم: نه نمی‌فروشم.

آنها راهشان را ادامه دادند و رفتند. من هم در آن لحظه خاص چیزی به ذهنم نرسید، یعنی به چیزی شک نکردم.
شب که به خانه رفتم، در خلال حرف‌های مختلفی که به میان آمد، این ماجرا را تعریف کردم. پسربزرگم درآمد و گفت: کلاهبردار بودند.

من گفتم: چرا این فکر را می‌کنید.

او جواب داد: آخر معنی ندارد، دو نفر در یک خیابان فرعی پرت قدم‌زنان راه بروند و یکهو به شما بربخورند که دارید ماشینتان را از پارک تو کوچه خارج می‌کنید و از شما بپرسند ببخشید اینجا نمایشگاه اتومبیل کجاست؟

من گفتم:‌ چه اشکالی دارد؟

پسرم جواب داد: اشکالش اینجاست که بعد به شما می‌گویند، دنبال جیپ صحرا هستند، یعنی درست ماشینی که شما زیر پا دارید.

من گفتم: خب، چه اشکالی دارد، اتفاق که میگن همینه.

پسرم گفت:‌ اتفاق که میگن همینه، اما مساله اینجاست شما اگر پراید هم زیرپایتان بود، باز می‌گفتند نمایشگاه پراید کجاست و باز می‌گفتند، آیا شما پرایدتان را نمی‌فروشید.

من گفتم: اصلا به قیافه‌شان نمی‌خورد اهل این حرف‌ها باشند.

پسرم گفت:‌خوب معمولا آدم‌های کلاهبردار قیافه حق به جانبی دارند. الان شگرد کلاهبردارها فرق کرده حتی تیپ و قیافه آنها هم فرق کرده است.

من گفتم: ‌خب آخرش چی؟

پسرم گفت:‌ آخرش اینه که آنها به بهانه امتحان کردن ماشین، سوار جیپ شما می‌شدند و می‌زدند به چاک.

من گفتم:‌ مگر شهر هرته!‌

پسرم گفت:‌نه، شهرهرت نیست، اما آدم‌های حقه‌‌باز به هر رنگی در می‌آیند و در هر تیپی ظاهر می‌شوند. حتی ممکن بود، همانجا هم با شما قولنامه کنند، چند تراول چک به شما بدهند و حتی چک هم بدهند. اما مسأله این است بعد که می‌رفتید چک را نقد کنید، می‌دیدید، چک یا سرقتی است یا اصلا موجودی ندارد و از این جور کارها.

راستش من دیگر حرفی نداشتم بزنم. فقط به نظرم رسید این ماجرا را تعریف کنم، شاید پسرم خیلی پرت نگفته باشد. بد ندیدم آن را تعریف کنم، شاید نکته وگفته‌ای در آن باشد که بدرد بخورد که یکوقت خدای نکرده فریب نخوریم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها