من همیشه شکست میخوردم و همه اطرافیانم از من به عنوان یک آدم بدشانس که همه زندگیاش را در بداقبالی گذرانده است، یاد میکردند. این موضوع راحتی نیست. هر کس که خودش را جای من بگذارد، متوجه میشود که زندگی سختی داشتهام. این که بیماری روحی من که پزشکان از آن نام میبرند در آن زمان و در طول دوران جوانیام هم وجود داشته، من شک دارم. من میدانم که در دوران جوانیام پسری کاملا معمولی بودم که بدبیاریهای مداومش او را شهره خاص و عام کرده بود.»
آقای «توماس سلکا» 40 ساله به اتهام قتل دو زن که هر دو همسران سابق وی بودهاند، دستگیر شده است. خصوصیات اخلاقی و روحی و مدارکی که علیه این مرد به دست پلیس رسیده، حاکی از آن است که ممکن است اتهامات این مرد بیش از این 2 مورد بوده باشد و او قاتل سریالی که از مدتها قبل پلیس به دنبال اوست، معرفی شود. توماس متهم است در طول 2 سال دو زنی را که با آنها پیوند زناشویی بسته را به قتل رسانده و مرگ آنها را به بدشانس بودن خودش نسبت داده است.
ماموران پلیس زمانی متوجه فاجعه رخ داده شدند که خواهر توماس چندی پیش جسد زن برادرش «ریچل» را در کیسه زباله در حیاط منزلش پیدا کرد و با پلیس تماس گرفت. طبق گفتههای خواهر توماس، او یک روز در حالی که کاملا آرام بوده، به خانه وی رفته و کیسه سیاه رنگ بزرگی را از صندوق عقب خودرواش بیرون آورده است. او عنوان کرده که در این کیسه جسد دو سگ که در نزدیکی منزلش کشته شده بودند، قرار دارد و تا زمانی که بتواند جای مناسبی برای دفن آنها پیدا کند، کیسه را در منزل خواهرش جا میگذارد.
خواهر توماس که میدانست برادرش از نظر روحی مدتهاست دچار مشکل است، ساعاتی بعد در کیسه را باز کرد و با جسد تکهتکه شده همسر توماس یعنی «ریچل» مواجه شد و با پلیس تماس گرفت.
ماموران پلیس به محض حضور در محل، جسد را به پزشکی قانونی منتقل کرده و دستور دستگیری توماس را صادر کردند. تنها چند ساعت بعد توماس در حالی که کاملا خونسرد به نظر میرسید، در فروشگاهی در نزدیکی محل سکونتش دستگیر شد.
او پس از دستگیری بدون آن که پلیس به او حرفی بزند، عنوان کرد که حتما ماموران به خاطر مرگ همسرش به سراغ او آمدهاند و خودش بهتمامی بلاهایی که بر سر همسرش آورده بود، اعتراف کرد.
«من 21 ساله بودم که برای اولین بار تصمیم به ازدوج گرفتم. دختری که میخواستم همسرم باشد، در همسایگی ما زندگی میکرد. وقتی به او پیشنهاد کردم که با من ازدواج کند، خنده کوتاهی کرد و گفت هرگز با کسی که نه پول دارد، نه درس خوانده و سر کار نمیرود، ازدواج نخواهد کرد. این حرف او برایم خیلی گران تمام شد. تا آن زمان با پول ناچیزی که مادرم از بازنشستگیاش دریافت میکرد، زندگی میکردم و اصلا به فکر کار کردن هم نبودم.
وقتی حرفهای آن دختر را شنیدم، تصمیم گرفتم به او ثابت کنم که موفق شدن برای من آنچنان هم سخت نیست؛ اما انگار همانطور که او گفته بود، من توانایی برآمدن از پس کارها را نداشتم. مدتها سعی کردم تا کاری برای خودم دست و پا کنم؛ اما در هر جایی که استخدام میشدم، خیلی زود مشکلی پیش میآمد و اخراج میشدم. از آنجایی که وارد دانشگاه نشدم بودم، شغل درستی به من نمیدادند و حتی اگر هم کارم را درست انجام میدادم، بدشانسیهایی که پشت سر هم برایم میآمد، باعث بیکار شدنم میشد. تا سن 35 سالگی من دهها کار عوض کردم که در هیچ کدام نتوانستم موفق شوم. خسته شده بودم. نمیدانستم ادعاهایی که صاحبکارانم از من داشتند، درست بود یا این که همانطور که فکرش را میکردم بشدت بدشانس بودم؛ آتش گرفتن سوپرمارکت که در آن مشغول به کار بودم، دزدی از سلمانی محل کارم و حتی ورشکست شدن کفاشی که در آن کارمند بودم را به حساب بدشانسی میگذاشتم و نمیفهمیدم چرا باید این بلاها همیشه سر من بیاید.
از طرف دیگر میخواستم هر طور شده صاحب شغل و کاری بشوم که بتوانم تشکیل خانواده بدهم و به همه ثابت کنم که من هم میتوانم به آنچه میخواهم دست پیدا کنم و اصلا هم بدشانس نیستم تا این که با «ترسا» آشنا شدم. آن زمان در یک مکانیکی کار میکردم و وضعیت بدی نداشتم. برخلاف آنچه که فکرش را میکردم، ترسا با این که یک بار ازدواج کرده بود و 2 فرزند داشت، زن واقعبینی بود که شرایط مرا بخوبی میفهمید. ما خیلی زود به هم علاقهمند شدیم و از آنجایی که هیچ کدام رابطهای با خانوادههایمان نداشتیم، در یک مراسم بسیار کوچک عروسی کردیم. ازدواج ما 6 ماه طول کشید که ترسا بهانهگیریهایش را آغاز کرد. او از همه کارهای من ایراد میگرفت و هیچ کدام را قبول نداشت. به من میگفت که مشکل شخصیتی دارم و سعی میکنم با رفتارهای غیرعادیام خودنمایی کنم. تنها چند ماه بعد او گفت که میخواهد از من جدا شود و نزد خانوادهاش که در سوئد بودند، برود.
نمیدانم در آن دعوا چه شد، ولی وقتی به خودم آمدم، دیدم که بدن نیمهجان او روی زمین افتاده و چاقویی هم در دست من است. گیج بودم. میدانستم که به خاطر این کارم چندین سال در زندان خواهم ماند. این بود که شبانه جسدش را از خانه خارج کردم و در حومه شهر؛ جایی که هیچ کس از نزدیکیاش هم تردد نمیکرد، او را دفن کردم. احساس بیتفاوتی داشتم و فکر میکردم مرگ او هم یکی دیگر از بدبیاریهای من است.
6 ماه بعد با ریچل آشنا شدم. او هم مثل خودم به زندگی امید زیادی نداشت و حرفهایش شبیه خودم بود. کمکم هر دوی ما به کوکائین و کراک رو آوردیم و بشدت معتاد شدیم. در همین فاصله خواهرم را هم بعد از سالهای سال پیدا کردم و محبت او باز هم نور امید را برایم روشن کرد. میخواستم از کار تعمیرکاری که داشتم، زندگی خوبی برای ریچل بسازم، اما انگار او هم ازدواجمان را شوخی گرفته بود. وقتی در حالت نیمهبیهوش بعد از کشیدن مواد به او گفتم که همسر اولم را به قتل رساندهام، ناگهان ترسید و گفت این موضوع را به پلیس گزارش خواهد داد. من هم نمیتوانستم اجازه این کار را به او بدهم، این بود که سعی کردم جلوی او را بگیرم؛ اما بیفایده بود و بالاخره مجبور شدم او را از پای درآورم.
صبح روز بعد جسدش را در کیسه گذاشتم و به خانه خواهرم بردم. میدانستم که بالاخره او متوجه موضوع میشود و پلیس را خبر میکند. از خودم بدم میآمد، ولی خواستم جزای رفتارم را ببینم. درست هم حدس زده بودم و پلیس خیلی زود مرا دستگیر کرد. پزشکان مشکلات مرا روحی میدانند و چندین بیماری روانی را به من نسبت دادهاند؛ اما من خودم را سالم میبینم و تنها فکر میکنم بدبیاری و ناامیدی مرا به این نقطه رسانده است.
از این که دستگیر شدهام بسیار خوشحالم و دوست دارم هرچه زودتر تکلیفم روشن شود. توجهی که در زندان و در دادگاه به من میشود، برایم جالب است و برای اولین بار احساس میکنم مهم هستم.»
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)