گفت: «شمارهات را از محمود گرفتهام. داستان زندگیاش را چاپ کرده بودی. قبل از مجید. یادت که هست.» مگر میشه فراموشش کنم. زندگی سخت و پررنجی را پشتسر گذاشته بود. خطوط پیشانیاش، پینه دستهایش و پرش پلکش یادگار آن دوران و روزگار دشوار بود. چنان در فکر ... فرو رفتم که حواسم از گفتههای خسرو پرت شد و فقط فهمیدم با او قرار گذاشتهام. پارک ساعی.
ساعت 6 بعدازظهر روز پنجشنبه. روبهروی محوطه بازی.
خسرو را که دیدم، چهرهاش لحظهای در برابرم محو و صورت محمود آشکار شد و جان گرفت. چقدر شبیه بودند به هم. نه چهرهشان که ته نگاهشان. همان پینه دستها و همان خطوط پیشانی. گفت: کارگری میکنم. خدا را شکر. زندگیام میچرخد. دو پسر دارم و یک دختر. پسر بزرگم که مدرسه میرود. دوبچهام هم هنوز کمسن هستند.
خسرو هم مانند دوست صمیمیاش محمود یک بار سقوط کرده و دوباره برخاسته بود. سالها قبل وقتی 17 سال بیشتر نداشت در یک تعویض روغنی مشغول به کار شد. باید خرج برادر کوچکتر امیر و مادر پیرش را میداد. از صبح تا شب سرش به کار گرم بود تا این که خلیل، صاحبکارش پیشنهاد تازهای به او داد. آن موقع یک سال از آشناییاش با خلیل میگذشت و با او گرم گرفته بود. به خاطر همین هم با او همدست شد. وظیفهاش جابهجایی مواد مخدر بود. البته فقط برای مصرفکنندهها و با مقدار کم. خودش مواد و اعتیاد را خوب میشناخت. پدرش از همین درد مرده بود و او با خودش عهد بسته بود هرگز سراغ این افیون نرود اما وقتی خلیل هر روز و هر شب در گوشش خواند که پول خوبی دارد و اصلا چه فرقی میکند اگر تو مواد نرسانی از کس دیگری میخرند تا بالاخره قبول کرد. 19 سالش تمام شده بود که دستگیر شد و بعد از رفت و آمدهای پیدرپی به دادگاه، 5 سال حبس برایش بریدند. وحشت زندان از یک سو و غم وضع نابسامان برادر و مادر از سوی دیگر، داشت دیوانهاش میکرد. حاضر بود هر کاری کند تا آزاد شود اما تلاشش بیفایده بود. باید در زندان میماند و حبس میکشید. سال سوم زندان بود که مادرش فوت شد و برادرش آواره و دربهدر . خبر داشت امیر از تهران رفته. رفته جنوب برای کار حالا آنجا چه بلایی سرش آمده یا چه اتفاقی برایش خواهد افتاد خدا میدانست.
بالاخره دوران محکومیت خسرو تمام شد. بعد از آزادی، اولین کاری که کرد به جستوجوی برادرش رفت. از در و همسایه و دوستان و آشنایان سراغش را گرفت. اول راهی بندرعباس شد، بعد کیش، بعد اهواز و سرآخر شیراز. اثری از امیر نبود. هر جایی چند ماهی کار کرده و بعد غیبش زده بود. اگر به کارهای خلاف افتاده باشد، چه؟ این فکر مثل خوره به جانش افتاده بود و آرام و قرارش را سلب کرده بود. به هر دری که میزد نشانی از امیر پیدا نکرد دیگر درمانده شده بود. بیکار، بی پول، بدون سقفی بالای سر. باید کاری پیدا میکرد اما مگر میشد. بدون ضامن با سوءپیشینه. چه کسی حاضر بود به او کار بدهد. دوباره به بندرعباس رفت. پیش کریم که قهوهخانه داشت و امیر چندماهی برایش کار کرده بود. کریم هرچند دل خوشی از امیر نداشت و گلایه میکرد که یک دفعه بیخبر گذاشته رفته و او را دست تنها گذاشته اما راضی شد دوباره خسرو پیشاو کار کند. شبها هم میتوانست همانجا بخوابد. البته شناسنامه و کارت معافیتش را گرو گذاشت.
گرمای بندر، رفتار مشتریها و بداخلاقی کریم آزارش میداد. از طرفی دلش پیش برادرش بود و از این صرافت که باید هر طور شده او را پیدا کند بیرون نمیآمد. کار در قهوهخانه فقط دو ماه دوام آورد. خسرو همین که فهمید کریم به بعضی از مشتریها مواد هم میرساند ترجیح داد نماند تا دوباره گرفتار نشود. این طور شد که به تهران برگشت. جایی برای ماندن نداشت. خیابان خوابی برایش خیلی سخت و آزاردهنده بود اما چارهای نداشت چون هر چه دستمزد گرفته بود از کریم، همهاش تمام شده بود و ته کشیده بود.
دو هفتهای گذشت. دیگر امیدش را کاملا از دست داده بود. اگر قبلا امکان داشت کاری پیدا کند حالا با آن موهای ژولیده، لباسهای پاره شده و سر و وضع کثیف و مشمئزکننده دیگر امکان نداشت. پولی را هم که برای خورد و خوراک کنار گذاشته بود و با آن شبی یک نان بربری و گاهی وقتها پنیر یا خامه میخرید تمام شد. هر طور که شده باید حمام میرفت و لباس نو میخرید تا بتواند دوباره دنبال کار بگردد. به محله سابقشان رفت. حمامی آنجا آشنا بود و شاید پول نمیگرفت.
از چهارراه که داخل پیچید ، چشمش به جای خالی حمام افتاد. ویران شده بود آنجا، خرابش کرده بودند. جلو رفت «حمام چی شد پس؟» خسرو این را از مردی پرسید که جلوی ویرانه ایستاده، دستهایش را سایبان کرده بود و به کارگرهایی که روی سقف فروریخته همچنان پتک میکوبیدند، نگاه میکرد. مرد زیرچشمی نگاهی به مرد ژولیده انداخت. ناخودآگاه یک قدمی عقب رفت و بعد گفت خرابش کردند. قرار است چند مغازه بسازند جایش. بالایش هم خانه میشود. یکی از کارگرها پایین آمد. خسرو را شناخت. «این چه سر و وضعی است خسرو. چه خبر از امیر؟ کجا بودی این همه مدت؟» پسر عمویش بود. آن شب خسرو به خانه او رفت. حمام کرد. کمی پول قرض گرفت و یک دست لباس دست دوم. هرچه پسر عمو اصرار کرد که فردا شب هم بیا پیش ما، گفت نه. خجالت میکشید.
نمیخواست سربار کس دیگری باشد. فقط موقع رفتن با من و من و بریده بریده به پسر عمویش گفت دنبال کار میگردد.
کارگری ساختمان برای خسرو سنگین و سخت بود. بند بند بدنش از هم باز و دوباره چفت میشد. کار آن حمام یک سال و نیم طول کشید و خسرو هر وقت فرصتی پیش میآمد ردی از برادرش میگرفت اما هیچ سرنخی از او پیدا نمیکرد. بعد از حمام، پیمانکار که از خسرو راضی بود، خواست برایش در ساختمانی دیگر کار کند و بعد از آن ساختمان، دوباره آپارتمانی دیگر. روزها برای خسرو تکراری شده بود. هر چند حالا خانهای محقر و اجارهای داشت اما هنوز اندوه دوری از امیر رهایش نکرده بود تا این که بالاخره سر ساختمان چهارم خبری از برادرش گرفت. کارگر آن ساختمان بود و وقتی داستان خسرو را شنید، چشمهایش را تنگ کرد و گفت: «کدام امیر را میگویی، امیر - ب» را. همان که خال بزرگی دارد روی پیشانیاش. چشمهای خسرو یکهو برق زد، چنان بلند گفت: «آره خودشه» که همه کارگرها صدایش را شنیدند و به طرفش برگشتند. امیر با ... همکار بود. با هم در یک ساختمان کار میکردند و حالا رفته بود سراغ سیگارفروشی. ظاهرا پایش بد جور شکسته بود و دیگر نمیتوانست تا مدتها کار سنگین کند. محمود میدانست امیر کجا بساط میکند. همان شب خسرو به آنجا رفت اما دیر رسید. صبح روز بعد کله سحر رفت آنجا و آنقدر منتظر ماند تا بالاخره امیر لنگ لنگان از راه رسید. اشک در چشمهای خسرو جمع شد. با صدای بلند اسم برادرش را تکرار کرد و لحظه بعد آن دو در آغوش هم بودند و بیاختیار اشک میریختند. از آن روز به بعد دو برادر با هم زندگی میکردند. خسرو کارگری و امیر سیگارفروشی. روزهای خوش از راه رسیده بود و این خوشی وقتی بیشتر شد که خسرو عاشق شد. عاشق دختری به اسم صدف. بله را خیلی زود گرفت. پدر صدف وضع مالی خوبی نداشت و او هم با کارگری روزگار را میگذراند.
زندگی مشترک صدف و خسرو که شروع شد، امیر خانه دیگری برای خودش گرفت و یک سال بعد او هم ازدواج کرد. خسرو که احساس میکرد به آرامش رسیده و تولد پسرش رنگ تازهای به زندگیاش بخشیده تصمیم گرفت شغل بهتری پیدا کند. رنگ کاری و نصب کاغذ دیواری را خیلی زود یاد گرفت. این طور هم درآمدش نسبتا بیشتر شد و هم کارش سبکتر. حالا میتوانست زمان بیشتری را پیش خانوادهاش باشد.
زمان به تندی سپری میشد. دختر و بعد پسر دوم خسرو هم به دنیا آمدند و روز به روز بزرگتر شدند. خسرو و امیر رفاقتشان را با محمود حفظ کردند و تبدیل به دوستان صمیمی شدند. صدف هم از این که شوهرش مردی زحمتکش و اهل کار است احساس رضایت میکرد این احساس مشترکی بود که صدف، خسرو، امیر، همسر امیر و محمود و زنش را به هم پیوند داد، پیوندی که ناگسستنی است. خسرو داستان زندگیاش را که به پایان میرساند، میگوید: «خدا را شکر که توانستم زندگیام را از نو بسازم. واقعا خدا را شکر.»
مرجان لقایی