نوشته دلش گرفته، نوشته دوست دارد برود جایی که هیچکس نباشد، نوشته همیشه فکر میکرده اتفاقی رخ خواهد داد ولی حالا انتظار هیچ اتفاقی هم نیست.
نوشته نمیداند چرا آدمها رهایش نمیکنند و نمیگذارند به حال خودش باشد. نوشته: «بچه که بودم وقتی خونهمون خیلی شلوغ میشد یا داداشم اتاق مشترکمون رو غصب میکرد، میرفتم توی انباری خونهمون؛ جایی که مامانم توش رختخوابها و یک سری وسایل اضافی را گذاشته بود.
کد خبر: ۱۸۲۲۹۷
چراغش رو روشن میکردم، در را میبستم و به بهانه درس خوندن ساعتها اونجا میموندم. نمیدونی چقدر خوب بود. نمیدونی چقدر احساس آرامش میکردم. درست مثل بچهای که توی حریم امن شکم مادره، من هم توی او چاردیواری بین اون دیوارها احساس امنیت میکردم ولی حالا هیچ کجا آرامش ندارم. حالا دیوارها به جای این که بهم احساس امنیت بدن بدتر مضطربم میکنند. تو میدونی چرا من اینجوری شدم؟» تمام اینها را دوستی نوشته که خواسته بدون نام باقیبماند. پس دوست بینام و نشانه من سلام! نامهات را خواندم. تو خیلی حرفها زده بودی ولی نگفته بودی علت این همه اضطراب در وجودت چیست؟ اصلا این اضطرابها از کجا آغاز شدند و چگونه در وجود تو ریشه گرفتند؟ تو فقط نوشته بودی که این هراس و استرسها مثل خوره روح تو را میجوند ولی نگفته بودی اینها همه از کجا آمدهاند؟ به همین خاطر من نمیدانم باید به تو چه بگویم؟ نمیدانم چه پاسخی مناسب حال توست؟ راستش به این سوالهای تو جوابهای بسیاری میشود داد. میشود گفت خدا را به خاطر بیاور. شاید خدا را فراموش کردهای که حالا به چنین وضعی گرفتار شدهای؟ شاید هم... نمیدانم. ولی میدانی، همین که میتوانی حرف بزنی خیلی خوب است.
همین که هنوز اینقدر از مشکلت فاصله داری که میتوانی آن را درک کنی و بشناسی جای شکرش باقی است. همین کاری که کردهای کار خیلی خوبی است، این کار میتواند سبکات کند. میتواند از بار این اضطراب عجیب بکاهد. پس حرف بزن دوست من! با هر کسی که لیاقت شنیدن حرفهایت را دارد صحبت کن. با کاغذ، با ما و از همه مهمتر با خدا. او گوش میکند، میشنود، مطمئن باش. امتحانش مجانی است و هیچ ضرری ندارد.
آنوقت حتی اگر پاسخی هم دریافت نکنی میبینی که چقدر رها شدهای. چقدر راحت شدهای. چون تمام دلنگرانیهایت را بهدست کسی سپردهای که قادر مطلق است. کسی که هیچ قدرتی بالاتراز او در تمام جهان وجود ندارد و چه چیزی از این بهتر؟ شاید اینجوری اضطرابها رهایت کردند.
شاید تو فقط نیازمند یک ریسمان محکمی، یک تکیهگاه مطمئن. به ریسمان الهی چنگ بزن و بدان که گفتن این جمله فقط و فقط یک شعار نیست. من و تو، همه ما چارهای جز این نداریم. باید دلمان را بسپاریم به دست او تا بتوانیم روی این زمین که حالا آلوده از دژخیمی و بدخواهی و بدکرداری است راه برویم. باید به او بپیوندیم تا نیکی را روی زمین گسترش دهیم، تا جزو سپاه روشنی شویم، جزو دوستداران و برگزیدگان او. خب خیلی نصیحت کردم. امیدوارم در نامههای بعدیات حالت بهتر باشد. امیدوارم به آرامش برسی هرچه زودتر و سریعتر. امیدوارم آرزوهای خوب آدمها در مورد تو هر چه زودتر برآورده شود.