سلام:
وقتی نامه هستی را خوندم، میخواستم جواب بدهم ولی امروز و فردا کردم تا این که نامه شقایق رو خوندم و دیگه تصمیم گرفتم بنویسم و کار را به امروز و فردا نیندازم. یعنی میخواهم قصه زندگی خودم رو تعریف کنم.
نمیدونم چقدر به دردتون میخوره: شقایق عزیز بخون.
من، 21 سالمه و توی یک خانواده 5 نفره توی یک شهر کوچیک زندگی میکنم. شقایق جان نوشته بودی که پدر و مادرت سوادی در حد ابتدایی دارند، فرهنگشون هم زیاد بالا نیست، میخواستم بگم پدر من هم دیپلمه است و مادرم در حد ابتدایی درس خوانده است، شاید از نظر تو فرهنگشون هم پایین باشه، اما فرهنگ پایین صدمهای به من نزده که هیچ یه جورایی افتخار میکنم که در این خانوادهام؛ آره هنوز یه رگههایی از اون رسم و رسوم سنتی در پدر و مادرم مخصوصا پدرم هست ولی مطمئن هستم که این سختگیریها به نفع من است چون میدانم اگه این تعصبات و سختگیریها نبود، امکان نداشت الان اینجا باشم، به نظر من، من و تو باید خودمون رو با طرز فکر پدر و مادرها هماهنگ کنیم، چون مطمئنم که تمام این سختگیری هاهمه برای ما و به صلاح ماست.
آره، قبول دارم یک وقتهایی این رفتارها آدم رو اذیت میکنه، من هم این طور شدم ولی میتوانیم این رفتارها رو به خاطر کسانی که دوست داریم تحمل کنیم، مثلا خود من اونقدر مادرم رو دوست دارم که رفتارهای آزاردهنده پدرم رو به خاطرش تحمل میکنم، آخه درسته که مادرم سواد کمی داره ولی اونقدر مهربون هست، اونقدر به فکر ماست که تحمل یک ظهر تا شب ندیدنش خیلی برام سخته.
تو راست میگی، زندگی سخته ولی بدون جوانی المثنی نداره، باید خوب و مفید سپری بشه، تا 20 سال دیگه حسرت جوانی از دست رفته رو نخوری.
بذار یک چیز دیگه هم بگم: من سال دوم رشته زمینشناسی توی شهر خودم درس میخونم. باورت میشه 2 سال پیش من تو برگه انتخاب رشته 25 اولویت اول رو فقط شهر خودم انتخاب کردم. آخه پدرم زیاد راضی نبود که من (تنها دخترش) در شهر دیگری و راه دور درس بخوانم، بله این از همون تفکر سنتیاش برمیخاست ولی من هیچ اعتراضی نکردم، یعنی جایی برای اعتراض وجود نداشت، سپردم به خدا، نمیدونی چه لحظههایی رو تا اعلام نتایج گذروندم وقتی بابام شنید که یک دانشگاه روزانه قبول شدم با این که زیاد احساساتش رو در مورد من نشون نمیده ولی لبخند و نگاهش از هر هدیهای برای من با ارزش تر بوده. نمیدونم بگم یا نه ولی مادرم برای قبولی من تو دانشگاه 14 هزار صلوات نذر کرده بود. مادرم هر کاری برای پیشرفت بچههاش میکنه با این که اول از رشتهای که قبول شدم زیاد خوشم نمییومد ولی هر چی میگذره احساس میکنم علاقه و انگیزهام داره بیشتر میشه.
شقایق عزیز، نمیدونم نامهام را میخونی یا نه ولی بدون میشه دور یک سفره با خانواده نشست و غذا خورد، حرفهای خوب، شاد و حتی خندهآور زد، تا لبخند روی لب پدر و مادر بنشانی و شرمندگی اونها رو کم کنی، کم میشه دعواها رو گذاشت بعد از غذا. آخه به قول مادرم سفره حرمت داره، به خاطر سفره به خاطره نون داخل سفره میشه سکوت کرد و گذاشت که غذا به همه مزه بده، باور کن سخت نیست، به نظر من هستی عزیزم نعمت بزرگ در یک سفره غذا خوردن رو از دست داده ولی شقایق عزیز تو میتونی از این نعمت نهایت استفاده رو کنی. نمیدونم چرا پدر و مادرت تنهات گذاشتن، نمیدونم چرا هنگام این همه سختی و تنهای که کشیدی رهایت کردن؟ ولی این رو بدون مشکلات و سختیها به وجود میآیند تا اراده ما قویتر بشه. در ضمن بدون این پدر و مادر هستن که همیشه به گردن ما حق دارن، آخه اونها نعمت بزرگ زندگی کردن رو به ما بخشیدن، درسته که با تو درست برخورد نکردن ولی بدون خیلیها هستند همین پدر و مادری که تو این طوری ازشون صحبت میکنی را ندارن، پس ناشکری نکن، به دنبال راهحل باش چون مطمئنا برای هر در قفل شدهای کلیدی هم ساخته میشه، پس شروع کن، بیشتر از این وقت رو از دست نده که این لحظهها برای تو صبر نمیکنن. تو میتونی خودت را با طرز فکر اونها وفق بدی. این رو بدون که اونها همیشه بهترین رو برای تو میخوان، راستی توکل به خدا هم یادت نره، بدون اگر تنهاترین تنهایان شوم، باز هم خدایی هست و همیشه مراقب توئه.
در آخر هم بدون دعای من پشت سرته، برای تو، برای هستی و برای همه جوانهایی که میدونم قدر جوونیشون رو نمیدونند، دعا میکنم.
راستی حرمت پدر و مادرت رو برای همیشه نگه دار، یادت باشه اگه پدر و مادر راضی باشن خدا هم راضیه. همین.
شنیدن کی بود مانند دیدن؟
آزاده بیرانوند هم در جواب نرگس علی شاهآبادی جواب کوتاه ولی بامزهای نوشته، امیدواریم نرگس با خوندن این جواب حالش بهتر بشه:
نرگس جان سلام بدون هیچ مقدمهای میرم سر اصل مطلب!
اگه قبول داری پرنده پرواز میکنه، اگه قبول داری ماهی شنا میکنه، و اگه قبول داری جمعیت جهان 7 میلیارد نفره و اگر قبول داری این 7میلیارد یه روز نوجوان بودهاند یا خواهند شد پس اینم قبول داشته باش که این حس بین این 7 میلیارد آدم مشترک است. انسان وقتی به این سن و سال میرسد طبیعتا با احساسات دست به گریبان میشود. ولی یک نوجوان دانا کسی است که با تکیه بر خداوند و اعتماد به نفس از این مرحله بگذره. در مورد سوالاتت باید عرض کنم که: شاهزاده و سیندرلا فقط تو قصهاست، اگر جاده خوشبختی رو پیدا نکردی خودت یه جاده بساز و اولین عابرش باش، بیستون را فرهاد به خاطر عشق شیرین نکنده، علم ثابت کرده اون موقع پول خوب میدادن! شیرین کجا بود؟ اگه شیرینم به فرهاد میرسید که دیگه امروز اینقدر اسم و رسم نداشتند. بعد این که تو خودت مجنون رو تو خیابون دیدی؟ (شنیدن کی بود مانند دیدن) و در آخر این که اون کسی که تو روی زمین دنبالش میگردی توی آسموناست. ما که بهش اعتماد کردیم و بد ندیدیم تو هم اعتماد کن عمرا بد ببینی! اوه داشت یادم میرفت گفتی دیگه با لالایی خوابت نمیبره و قرار نیست تا آخر عمر با لالایی بخوابی و لی این رو هم بدون «نگرانی انکار وجود خداست».