پُستخانه‌

کد خبر: ۱۸۲۱۴۱

 آهههههااااان، اینجاس که این جوری، دیگه این می‌شه: تلاش جوونا و نوجوونا واسه خلاقیت، تفکر، و رو پای خود ایستادن، کم‌کم، کم می‌شه تا به جایی می‌رسه که چییییییی؟ همه مصرف کننده و کپی‌کننده آثار و افکار و اعمال دیگران می‌شیم. حسام دو برره و حسام بیگ فکر نکرده یه کاری می‌کردن، ما که نباید مثل اونا باشیم، باید باشیم؟  پاسخگوی چاردیواری سعی می‌کنه پشت بیشتر کاراش یه هدف و مبنایی داشته باشه مادر. تو چی؟ نمی‌خوای یه مبنای درستی داشته باشی، اون هم با این همه گُلِ ماه توی گلستانِ اسمت؟

زینب احمدی از بروجن: می‌خوام چند تا سوال بپرسم، هر کی می‌دونه جوابش رو بنویسه. اول: زندگی‌ای که در اون عشق و محبت نباشه چه رنگیه و چرا؟ دوم: بزرگترین لطفی که در حق کسی می‌تونیم انجام بدیم چیه؟ سوم: فرق آدمای خوشبخت و آدمای بدبخت در چیه؟ چهارم: آیا باید با همه مشکلات زندگی جنگید و باهاشون مقابله کرد یا باید باهاشون کنار اومد و ساخت؟ یه سوال دیگه‌م دارم: چرا پاسخگو خودش رو کامل معرفی نمی‌کنه؟

 پاسخگوی مورد نظر در دسترس نمی‌باشد، لطفاً مجدداً شماره گیری نفرمایید. مشترک گرامی...! دِ آقا می‌گم شماره‌گیری نکن...اِ... گیری افتادیم ها، پاتو از رو سیم وردار... قطع می‌کنم ها! دِ...!

مژگان: ...لطفاً اگر هم خیلی شعرم بد بود، بنویسین که بد بود. بی‌جواب نذارید منو.

 من کی باشم که بگم شعری بده یا خوب عزیز دل بابا؛ همین که دنبال کشف بد یا خوب بودن نوشته‌ات هستی، خودش پیمودن کلی از راه تلقی می‌شه. چون از قدیم گفته‌ن (حالا کیا گفتن خودت می‌فهمی): نقدپذیر باش تا کامروا شوی، حافظا، سعدیا! (این روایت حسام‌دوبررانه‌ش بود البته ها!!) ولی خب، الآن یکی دو سه ساعتی می‌شه که با این باباطاهر بدلباس نشستیم بحث می‌کنیم ببینیم اصلاً شعر حساب می‌شه یا نه! باباطاهرم که تهِ احصاب پحصاااااااااب! می‌گه: جواب نامه نادر از همین حوالی رو که یکی دو سه شماره پیش چاپ شد خوندی؟

الف. الف. از قم: شد ما یه چیزی بفرستیم درست چاپ بشه؟... آخرش از دست تو سکته می‌زنم. من قلبم ضعیفه، با باتری کار می‌کنه، تحمل این ضربه‌ها رو نداره ها!... راستی چند می‌گیری دیوونم کنی، ها؟!

 الف جان! انگار همین طوری پول نگرفته هم قاط زدی رفته پی کارش ها!! آقا جون، تو چرا اسمت رو ته نامه‌ت نمی‌نویسی اصلا؟ بدون امضا چاپ نشی ها. چاررومن! اصلا بگو بینم کُلات کو؟ (ماجرای خرگوشه و روباهه رو شنیدی؟) دویوماً! من خودم اینجا صب تا شب، بعد باز از اون ور: شب تا صب! دارم هی سکته می‌زنم. شعر و وِر می‌گم حالا نه می‌شه گفت ماه! نه حتی یه نیمچه هلال ماه!! اون وخ ضمیمه چاپ می‌شه می‌بینم سردبیری، معاون ضمائمی (ایشونم خودشون یه‌پا شاعر)، مدیر مسئولی، کسی!! یه بیتی، مصرعی، کلمه‌ای، چیزی رو صفا دادن این‌جوری! وزن و قافیه جدید ساختن واسه شعر ما، ممممااااااه! با این‌حال چیییییی؟ باتری‌مون همچنان رو شارژه و به این زودیا قصد سکته مکته‌م نداریم! (بگو: ای ول بابا اعتماد به نفس!! امید به زندگی!) تاااااااازه... زیر اون شعرت رو مگه نخوندی؟ مولانا بلخی رومی می‌گفت: آخه «قصه‌های توست» رو با «جای توست» همقافیه و همردیف می‌کنن؟ الآنم که این سعدی علیه رحمه هی بیخ گوشمون داره می‌گه: شعرهای این‌جوری رو بذار تو تلگرافخونه، خیال خودتم راحت کن. ها؟ چی گوفتی؟ ها؟ ها؟ ها؟ چی گوفتی؟!! خودت بگو... چی بهش بگم؟

شقایق نورائی 17 ساله از تهران:
کاش کرمهای خاکی معلمت می‌شدند تا بهت بیاموزند که عدالت، آن غرور ارغوانی رنگت نبود که بر من روا داشتی. کاش کرمهای خاکی همیشه معلم می‌شدند.

 ممکن است نور، چشم شقایقی را که اولین بار سر از سیاهی زیر خاک بیرون می‌آورد بزند اما همه شقایقها، شقایق جان، دست به دست پرتوهای نور می‌دهند اگر بخواهند کمر ساقه ظریفشان را راست کنند و به سوی آسمان قد بکشند (حالا تو دلت نگی: آرههههههههه؟!!)

گل همیشه بهار 21 ساله از قم: قبلا که برایتان نامه می‌نوشتم منظورم فقط چاپ نامه‌هایم در ضمیمه بود. اما حالا دوست دارم اشکالات متنهایم را بنویسید، حتی به اندازه چند کلمه... ضمناً آیا می‌شود من هم پیام 30 حرفی برایتان بفرستم و شما هم جوابم را بدهید؟ پس بشمار: «جناب پاسخگو خیلی گل و بلبل و سنبل هستی»!

 باباااااااا پیشرفت، انتقادپذیر، ای ول. نع، خوشم اومد. سربازی تموم شد بالاخره‌ش یا نه؟ این شماره رو ببخش که وقتم خیلی محدود بود، اشکالات یا قوتها را اگر یادم موند دفعات بعد می‌گم. فعلا جواب 30 حرفت رو بشمار تا سرد نشده و از دهن نیفتاده! بفرما نوش جونت: «هر چی گل و بلبل و سنبله، زیر قدمهایت باد».

یوسف اسفندیاری: ...آن یادداشتی که آقای... از اصفهان فرستاده بود درباره یکدل نبودن از مجله... کپی شده است... شما که می‌گویید باید حاصل فکر خودتان باشد پس به کدام دلیل چنین یادداشتی را چاپ می‌کنید؟

یوسف جان، آبنبات قیچی من! ببین... این زبونمه ها! (تازه اینم که دیگه اعصابمه!!) شونصد و شصت متر مویی رو که روش دراومده می‌بینی؟ هیچ سلمونی‌ای هم که موی زبون رو کوتاه نمی‌کنه! می‌کنه؟ انگار دیگه باس برم تو کلبه احزان بشینم هی غم بخورم، هی غم بخورم! (اونم کی؟ من که مس کف هواپیما سابیدم!) آخه امید من، من که همه نشریات رو نمی‌تونم بخونم، به این بروبچ قدیمی‌تر اعتماد و اطمینان می‌کنم و می‌گم حداقل اینا دیگه می‌دونن باید حاصل فکر خودشون رو بفرستن، ولی باز... (حالا بعضیا بعد می‌یان می‌گن یه دفتر داشتم که فلان بود، بعضیام...!) خیالت تخت که کپی‌کننده‌ها رو --اگه توضیحشون قانع کننده نباشه-- می‌ذارم کنار.

هما صالحی‌پور: یک گله‌ای داشتم. حالا می‌گین عین مامان‌بزرگها می‌خواد ایراد بگیره. بیچاره اونها هم دیگه ایراد نمی‌گیرند و این ماییم که فکر می‌کنیم اونا قدیمی‌اند. حالا به غیر از این حرفا شما از کلمات بی‌مزه‌ای استفاده می‌کنین مثل «باس» و «فک». حالا اونها هیچی، «این فرق فوکوله» قدیمی شده، تو هنوز تو جو این کلمه گیر کرده‌ای؟ همه چیزت عوض شده به غیر از این کلمه‌ت. حالا ما انتقاد کردیم «می‌خوای بخواه نمی‌خوای نخواه».

 ای بابا، من از مامانِ مامانِ مامانِ مامان‌بزرگم هم می‌خوام که یه کار اشتبم رو بهم بگه «چه بخوام بخواد، چه نخوام نخواد»!! شما که دیگه جای خود داری مامان بزرگ! فقط بینم... خود شما چی؟ شمام همین طوری؟ اگه آره، پس چرا می‌گی این ماییم که فکر می‌کنیم اونا قدیمی شدن! شاید اینجا هم این شمایی که فکر می‌کنی اینا قدیمی شدن؟ هوم؟ (حالا از شوخی گذشته، جداً فرق فوکوله قدیمی شد؟ حیف شد! باحال بوداااااا)! باس و فک، چه بی مزه چه بامزه ،  سبک گفتاریه قند و عسلم. خودت هم که نوشتی «می‌گین»، «می‌خواد». بالاخره به نظر تو نصرالدین باس سوار خره بشه، یا خره سوار نصرالدین؟ هوم؟!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها