حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
حمید هم کوزه را برداشت و به سمت چشمه رفت. این را هم بگویم که حمید همین خرداد با معدل 20 شاگرد اول روستا شده بود و خلاصه برای هاشم آقا و مادرش سروناز خانم عزیز بود. حمید به سمت چشمه که داشت میرفت، چشمش به درخت کوچک آلبالو افتاد که امسال هیچ میوه نداده بود. هاشم آقا گفته بود که: این درخت، اول سال از باد و طوفان و تگرگ پشت سرش ترسید و شکوفههاش ریخت و به همین خاطر میوه نداد. اما سروناز خانم در جواب حمید که پرسید بود، چرا درخت برگ دارد اما آلبالو ندارد؟ جواب داده بود که: درختها بعضی موقعها قهر میکنند. یکی باید شادش کنه، ببینه از چی دلخوره، نازش کنه، شاید آشتی کرد و میوه داد.
حمید روزهای اول خیال کرد باباش راست گفته و درخت ترسیده، برای همین رو به او کرد و گفت: آخه چرا ترسیدی، باد و طوفان که ترس نداره. حالا تگرگ هم بیاد. تازه من خودم غروب یک روز یک گرگ دیدم، نترسیدم.
بعد خودش از اینکه گفته بود گرگ دیده، ترسید و با خودش فکر کرد نکند درخت بفهمد دروغ گفتم دیگر حرفهای من را باور نکند. باز رو کرد به درخت و ادامه داد: راستش را بخواهی گرگ ندیدم، دروغ گفتم، ولی خب وقتی بزرگ شدم دیگر از گرگ هم نمیترسم مثل بابا هاشم. خلاصه شروع کرد از هر چیزی که ترسناکه برای درخت گفتن و اینکه درخت نباید ترسو باشد. یک بار مترسک درست کرد و آورد تا به درخت نشان دهد که مترسک فقط کت قدیمی بابا هاشم با قوطیهای رب است. حتی یک بار پارچه سفیدی انداخت سرش و روبهروی درخت ظاهر شد و صداهای عجیب و غریب از خودش درآورد بعد از زیر پارچه درآمد و خودش را نشان داد و گفت: دیدی من حمیدم.
ولی چند دقیقه نگذشته بود که خودش پارچه سفیدی را آن طرف باغ دید که یکباره گم شد. حمید از ترس رفت بالای درخت. پارچه سفید که دیگی هم به سر داشت به طرف حمید آمد. حمید که حسابی ترسیده بود به درخت گفت: پس فهمیدم تو هم دیگ به سر دیدی که ترسیدی.
وقتی دیگ به سر نزدیک شد، حمید چشمهایش را بست. ولی دیگ به سر صداش زد که: حمید، خاله، مادرت کجاست؟ حمید چشمهایش را باز کرد و دید خاله سمیراست که با یک دیگ آش نذری آمده پیش آنها و چون دیگ سنگین بوده روی سرش گذاشته است.
حمید فکر کرد که نباید درخت ترسیده باشد، حتما قهرکرده است و باید ناز و نوازشش کند. این شد که از فردا از در مهربانی با درخت درآمد. اول در دفتر نقاشیش درخت را پر از آلبالو کشید و به درخت نشان داد و بعد کاغذ را کند و به شاخهای آویزان کرد. دو روز بعد وقتی بابا هاشم و سروناز خانم آن نقاشی را دیده بودند، به حمید خندیده بودند که این چه کاری است. حمید هم فکر کرد که شاید درخت بیشتر ناراحت شود و سال بعد هم آلبالو ندهد و رفت و نقاشی را برداشت.
روزهای بعد درخت را ناز کرد و برایش کتاب فارسی دوم را که تمام کرده بود خواند. اول شعر، بعد کلمات تازه، بعد پرسش و پاسخ.
خلاصه یک روز کتاب ریاضی که همه را درست حل کرده و 20 گرفته بود را آورد و طوری رفتار کرد که انگار ریاضی بلد نیست و با کمک شاخهها و برگهای درخت آلبالو میخواهد مسالههای ریاضی را حل کند.
حتی یک روز زد زیر آواز ولی فایدهای نداشت. تصمیم گرفت حسابی تحویلش بگیرد به همین خاطر دور تا دور درخت را شیار کوچکی کند و بعد با کوزه از سر چشمه برایش آب آورد تا درخت آب چشمه بخورد. ولی انگار نه انگار.
درخت کوچک آلبالو اصلا به روی خودش نمیآورد فقط با بیاعتنایی وقتی باد میآمد سرش را تکان میداد. حمید از هر کسی که بگویید درباره درختها پرسیده بود، هر راهحلی را امتحان کرد اما فایدهای نداشت. حالا چند روزی بود که به فکرش رسیده بود که بهتر است با درخت قهر کند، عین خودش و وقتی امروز بابا هاشم به او گفت: برو از چشمه آب بیار، بدون توجه به درخت رفت سراغ چشمه و موقع برگشتن فقط نگاهی به درخت کرد. خیلی عجیب بود، حمید از خوشحالی جیغ زد و نزدیک بود کوزه از دستش بیفتد. در یکی از سرشاخهها درخت، یک آلبالوی قرمز، خودش را به حمید نشان داد. حمید همه سرشاخهها و پشت همه برگها را نگاه کرد، هیچ خبری نبود فقط یک آلبالو. حمید آلبالو را چید و به دهان برد و با چه لذتی آن را چشید. وقتی سروناز خانم پرسید چرا وسط باغ جیغ زدی، حمید هیچ نگفت که درخت آلبالو تنها و تنها برای او یک آلبالو داده است.
نرجس ندیمی دانش
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....