آی قصه، قصه

کفشای هزارپا

کد خبر: ۱۸۲۱۳۶

اصلا تو راه رفتن قاطی می‌کرد که کدوم پاشو ورداره.

شایدم به خاطر این که به تموم حیوونا که نگاه می‌کرد اونا به فکر خیلی از کارای دیگه‌شون بودن و اصلا به پاهاشون فکر نمی‌کردن.

همین‌جور که داشت می‌رفت و تو این فکرا بود توفان شدیدی شد و باد اونو بلند کرد و هر چی پاهاشو به این‌ور و اون‌ور  گرفت نشد که نشد و به ته دره افتاد.

بیچاره کلی کلافه شد چون تمام بدنش زخمی شده بود. یه نگاه به خودش انداخت و یه نگاه به کفشاش که هیچی ازشون نمونده بود.

عصبانی شد و هر چی از بقیه کفشاش مونده بود پرت کرد یه طرف و یه نگاه به پاهاش کرد و کلی خوشحال شد. چون با اون همه پا خیلی راحت می‌تونست از دره بره بالا.

تند تند رفت بالا و به  پدر و مادرش رسید که منتظرش بودن. حالا دیگه به کفشاش احتیاجی نداشت چون کلی پا داشت که می‌تونست با همونا خودشو نجات بده.

هزارتا پای خاکستری.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها