اصلا تو راه رفتن قاطی میکرد که کدوم پاشو ورداره.
شایدم به خاطر این که به تموم حیوونا که نگاه میکرد اونا به فکر خیلی از کارای دیگهشون بودن و اصلا به پاهاشون فکر نمیکردن.
همینجور که داشت میرفت و تو این فکرا بود توفان شدیدی شد و باد اونو بلند کرد و هر چی پاهاشو به اینور و اونور گرفت نشد که نشد و به ته دره افتاد.
بیچاره کلی کلافه شد چون تمام بدنش زخمی شده بود. یه نگاه به خودش انداخت و یه نگاه به کفشاش که هیچی ازشون نمونده بود.
عصبانی شد و هر چی از بقیه کفشاش مونده بود پرت کرد یه طرف و یه نگاه به پاهاش کرد و کلی خوشحال شد. چون با اون همه پا خیلی راحت میتونست از دره بره بالا.
تند تند رفت بالا و به پدر و مادرش رسید که منتظرش بودن. حالا دیگه به کفشاش احتیاجی نداشت چون کلی پا داشت که میتونست با همونا خودشو نجات بده.
هزارتا پای خاکستری.
بهاره سدیری