بازی با اعصاب، احساسات و عواطف آدمها، کسب و کار آنهاست. گاهی با خودت میاندیشی، کدام ذهن زیرک این چنین نمایشنامههای تراژدیکی را طراحی کردهاند که بازیگردانش با رنگ و لعاب و غلو در ایفای نقشهایشان، تو را درگیر قصه گاه ساختگی پرغصهشان میکند؟!
«گدا»، «متکدی»، «دریوزه» و... چه فرقی میکنند؟ وقتی به رغم کارهای صورت گرفته و کارهایی که قرار است انجام شود، آنها همچنان در تیپها و مدلهای رنگارنگ، در شهر جولان میدهند و گویا جزء جدا نشدنیای از مبلمان شهری در پیادهروهای خیابانها شدهاند!
2- هوا که رو به گرمی میرود و بعدازظهرهای کشدار تابستان میرسند تا خیابانها میزبان آدمهای بیشتری باشند، بازار آنها هم داغتر میشود. نمایش شروع میشود، بازیها، هر چه زیرپوستیتر، جذابتر و دل به رحمآورتر، اوضاع کاسبی بر وفق مرادتر!
وقتی شرایط فراهم میشود، این قشر که ظاهرا بحث جمعآوری و ساماندهیشان از سطح شهر بین نهادهای مختلف در دست بررسی و رسیدگی است با آزادی عمل و با حضوری همهجانبه! به بیدردسرترین و در عین حال جذابترین (از دیدگاه خودشان!) شغل دنیا مشغول میشوند، به گدایی و ملتمسانه از جیب دیگران ارتزاق کردن؛ به همین سادگی... .
این شغل؟! که تا چندی پیش در اختیار افرادی بود که با سوءاستفاده از نقص عضو خود یا با کرایه کردن کودکان بیگناه به این کار اهتمام میورزیدند! حالا رنگ و بویی امروزیتر به خود گرفته تا آنها هم مدعی باشند با پیشرفتها همگام هستند و به روز!
مردم جامعه هم همچنان براساس عواطف خود که به آن شهرهاند، بر کار کمک به این قشر پافشاری میکنند تا به بهانه دادن صدقه و رفع بلا، این افراد غالبا سمج را از خود دور کنند.
همین اعتقاد به دادن صدقه باعث شده خیلی از متکدیان با سوءاستفاده از اعتقادات مذهبی و پیش کشیدن نام معصومین و قسم دادن عابران به نام مبارک آنها، مردم را از سوی صندوقهای صدقات که بیادعا و بیهیچ اصرار و پافشاری مظلومانه در گوشهای جا خوش کردهاند، به سمت خود بخوانند و جیب مردم ممر در آمد آنها شود، تا باور کنیم درآمد ماهانه خیلی از این گداها از حقوق ماهانه یک کارمند هم بیشتر میشود!!
3- مدتهاست بحث ساماندهی تکدیگران مطرح میشود و طرحهای ارائه شده از سوی دستگاههای ذیربط (بهزیستی،کمیته امداد، شهرداری، نیروی انتظامی و...) در رابطه با حل معضل متکدیان سطح شهر، ظاهرا در حد همان طرح نوشته بر کاغذها باقی میماند تا براساس آنچه در سطح جامعه میبینیم به صراحت بگوییم تاکنون تلاشهای صورت گرفته نتیجه مثبت و امیدوارکنندهای در برنداشته و اگر طرحی ضربتی و موقتیای هم به اجرا در میآید برای کوتاه مدت پاسخگو هستند تا چهره شهر فقط برای مدتی کم از وجود این افراد پاک شود و دوباره باز... .
گفتن از فرهنگسازی بین شهروندان برای ریشه کن کردن این معضل هم شاید، کمی ایده آل و دور از دسترس به نظر برسد: تا زمانی که کودکان ژندهپوش با نگاه معصومانهشان چشم به اسکناس آدمهای خیابان میدوزند، تا زمانی که مادری گدا با تمام وجود نوزادی (حتی کرایهای) مریض و بیهوش (تو بخوان خمار از زیادی خوراندن مواد مخدر) را در آغوش گرفته و دلها را به رحم و مروت میخواند و تا زمانی که مردی معتاد در نقش پدری فداکار! با شرمندگی در گوشه پیادهرو چمباتمه میزند و صدای جیرینگ جیرینگ سکهها چرت و خماری را از سرش میپراند و تا وقتی شهروندان دلنازک به استقبال چشمهای پرالتماس و دستهای سمج گدایان میروند، وضع به همین شکل است و فرهنگسازی دور از ذهن است.
اصلا کدام ایرانی دل رحم را میشناسی که با دیدن صحنههای گاه رقتانگیز دلش نلرزد پس چارهای نیست و باید طرحها عملی شوند تا فاصله و جغرافیای آدمهای نیازمند واقعی با گدایان هزارچهره از هم تفکیک شود!
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)