بخش اول

کشتن راه‌حل نیست‌

آلبرت آزبورن جوانی بود جاه‌طلب، همه فن حریف، دمدمی‌مزاج و همراه با کمی اعتماد به نفس. اما وقتی آن حوادث ناخوشایند از راه رسیدند همه این ویژگی‌ها دود شدند و رفتند هوا. من او را در سلول کلانتری منطقه نوزده دیدم، ناامید و بدحال بود.
کد خبر: ۱۸۰۹۶۱

گفت: خدا را شکر می‌کنم که شما اینجا هستید، آقای جوردن!

گفتم: خبر را شنیدم، آلبرت. شما او را به قتل رسانده‌اید؟

آب دهانش را قورت داد و سرش را به نشانه منفی تکان داد.

آلبرت را از دو سال پیش می‌شناسم، از موقعی که به عنوان عضو جوان یک شرکت خرید و فروش املاک در وال استریت سهام می‌خرید. او با پولی که از عمه پولدارش قرض کرده بود در آنجا مشغول بود.

پرسیدم: آلبرت، چرا بین این همه آدم شما را وارد زندان کرده‌اند؟

با لحنی غمگین گفت: من و عمه‌ام دعوای سختی با هم کرده بودیم. یکی از همسایه‌ها صدایمان را شنید و به پلیس گزارش داد.

دعوایتان سر چی بود؟

من احتیاج به پول داشتم، عمه آگنس آن را به من قرض داد، اما چک او برگشت خورد.

مبلغ چک چقدر بود؟

هشتاد هزار دلار.

با تعجب گفتم: فکر می‌کردم شرکای شرکت «ساخاری و کمپانی» وضعشان توپ باشد. چطور این اتفاق افتاد؟

آهی کشید و گفت: چیزی درباره قاعده دو هزار درصد شنیده‌اید؟

چیزهایی شنیده‌ام، اما نه به طور دقیق.

بنابراین به عمه آگنس روی آوردید.

چاره‌ای نداشتم اگر آن پول را فراهم نمی‌کردم سهمم را از شرکت از دست می‌دادم.

عمه‌‌تان با شما موافقت کرد؟

بله، فورا. او تازه از یک سفر دریایی به کاریبیک بازگشته بود و حالش فوق‌العاده خوب بود.

چکی برایم صادر کرد. چک را به بانکم ارائه دادم و چکی از خودم به نام آقای ساخاری صادر کردم.

هر دو چک برگشت خورد؟

بله. روی هر دو نوشته شده بود: «به دلیل فقدان موجودی قابل وصول نمی‌باشد.»

بعد چک خانم مالر را از کیفش بیرون آورد و به من داد. ادامه داد: آقای ساخاری بدجوری عصبانی بود. چهل و هشت ساعت به من فرصت داد که یا پول را تهیه کنم و یا میز تحریرم را در شرکت خالی کنم. آینده‌ام، همه چیزم داشت یکمرتبه از بین می‌رفت.

بعد چه اتفاقی افتاد؟

خیلی عصبانی شده بودم. با شتاب به آپارتمان عمه‌ام رفتم و هر چه از دهنم درمی‌آمد به او گفتم، متاسفانه زود از کوره درمی‌روم و این خصوصیت خیلی بدی است.

آیا عمه‌تان توضیحی هم در این باره داد؟

او فقط سرش را تکان داد. گفت احتمالا بانک دچار اشتباه بزرگی شده است. اما بانک‌ها که دچار این‌جور اشتباهات نمی‌شوند، می‌شوند؟ اعتراف می‌کنم که آنجا کلی داد و فریاد راه انداختم، اما او را به قتل نرساندم. به هیچ‌وجه.

آیا او دشمن داشت؟

گمان نمی‌کنم.

دوست صمیمی چطور؟

خانم همسایه‌اش. خانم کاترین استوارت. آنها در طول روز مدام با هم در ارتباط بودند. این خانم استوارت بود که درباره دعوای من و عمه‌‌ام به پلیس گفت: ببینید، من در این سلول نفله می‌شوم. نمی‌توانید با وثیقه مرا از اینجا بیرون بیاورید؟

احتمالش بعید است. شما متهم به قتل هستید. اما سعی خودم را می‌کنم.

آلبرت را ترک کردم و به بخش جنایی پلیس، نزد ستوان جان نولا، که مسوول پرونده بود رفتم. ستوان هیچ حرف تسلی‌بخشی برایم نداشت.

از پیش او رفتم. یک تاکسی گرفتم و به سوی محل جنایت حرکت کردم. ساختمان قدیمی و به شکل قصر بود و در خیابان پارک قرار داشت. در تابلوی اعلاناتی که در طبقه همکف نصب شده بود اسم کاترین استوارت را هم دیدم.
سوار آسانسور شدم و به سوی آپارتمان او رفتم. بعد از این که کارت شناسایی‌ام را نشان دادم به من اجازه دادند تا وارد آپارتمانش شوم.

خودم را آماده کرده بودم تا با پیرزنی هم سن و سال عمه آگنس ملاقات کنم اما کاترین استوارت زنی حدود چهل ساله، سرزنده، خوش لباس و بسیار خوش قیافه بود. در اتاق پذیرایی مجللش نشستم و گوش به حرف‌های او سپردم.

گفت: واقعا نمی‌دانم که آلبرت عمه‌اش را به قتل رسانده یا نه. من فقط آنچه را که شنیده بودم به پلیس گفتم. این ساختمان قدیمی است و دیوارهای ضخیم و محکمی دارد. ما معمولا صدای همسایه‌هایمان را نمی‌شنویم. اما صدای آلبرت خیلی بلند بود. او بدجوری عصبانی شده بود! و چه حرف‌‌هایی از دهانش خارج شد! از وقتی که از شوهرم جدا شده‌‌ام چنین کلماتی را نشنیده بودم.

چه می‌گفت؟

نه، آن‌قدر رکیک بود که آنها را تکرار نمی‌کنم.

اما دادگاه حتما روی شنیدن این کلمات پافشاری خواهد کرد.

در یک محاکمه علنی؟ واقعا نفرت‌انگیز است!

پرسیدم: آیا آلبرت عمه‌اش را تهدید هم کرد؟

فقط شنیدم که گفت او پیرزن احمق، کثیف و دروغگویی است و بیش از عمرش زندگی کرده است. فقط امیدوارم آلبرت این حرف‌ها را از یاد نبرده باشد.

آیا خانم مالر برای هر کسی که زنگ می‌زد در را باز می‌کرد؟

شوخی می‌کنید؟ نیویورک مثل جنگل است. همه جا مردم مورد هجوم قرار گرفته و به قتل می‌رسند. نه، نه، آگنس فوق‌العاده محتاط بود.او هیچ وقت یک غریبه را به خانه‌اش راه نمی‌داد. اما مطمئنا در را به‌روی آلبرت باز می‌کرد، بخصوص این که فکر می‌کرد آلبرت برای عذرخواهی از رفتارش دوباره پیش او برمی‌گردد.

آیا بعد از این که آلبرت رفت با خانم مالر صحبت کردید؟

او فورا پیش من آمد و در مورد قضیه با من صحبت کرد. بدجوری هیجان‌زده بود. اصلا نمی‌توانست درک کند که چرا بانک چکش را برگشت داده. از تلفن من با بانک تماس گرفت و به آنها گفت که اشتباه بزرگی مرتکب شده‌اند و این مساله را تعقیب خواهد کرد و این که باید منتظر عواقب اشتباهشان باشند. گفت روز بعد به بانک خواهد رفت و آنها باید در این‌باره به او توضیح بدهند.

چه کسی جسدش را پیدا کرد؟

یک زن نظافتچی که هر روز صبح برای نظافت می‌آید. وقتی کسی در را به رویش باز نکرد، او سرایدار را آورد و او با کلید خودش در را باز کرد.

و سرایدار هم پلیس را مطلع کرد، این‌طور نیست خانم استوارت؟

بله. لطفا این‌قدر با من رسمی نباشید. می‌توانید کاترین صدایم کنید. اسم شما اسکات است، مگر نه؟ شما غذای بوقلمون دوست دارید؟

چی فرمودید؟

بوقلمون، چون غذای بوقلمونی که من طبخ می‌کنم شاهکار درمی‌آید.

حتی آن را بهتر از گران‌ترین رستوران‌های پاریس درمی‌آورم. با کمال میل حاضرم در یکی از شب‌های همین هفته برای شام پذیرای شما باشم.

باید ابتدا نگاهی به تقویم قرار ملاقات‌هایم بیندازم. بعد به شما تلفن می‌کنم. گفت: شماره تلفن من در دفترچه تلفن نیست. بعد روی کارت کوچکی شماره تلفنش را نوشت و با لبخندی ملیح آن را در جیب پیراهنم سراند و گفت: مورای هیل 40040. هرچه زودتر به من تلفن کنید.

به او قول دادم و به سرعت از آنجا بیرون آمدم.

بانک آگنس مالر «گوتهام تراست» نام داشت. آن را خیلی خوب می‌شناختم. شعبه خیابان مادیسون این بانک خیلی شیک است. خیلی زود جلوی باجه آقای هاری وارتون، معاون سوم رئیس بانک که همیشه لبخند کاسب‌ها را بر چهره دارد و نگاهش شبیه مالیات‌بگیرهاست، ایستاده بودم. وقتی وضعیت را برایش شرح دادم لبخندش پژمرد.

گفت: خانم مالر از مشتری‌های بسیار محترم بانک ما بود. ما کارهای او را سر و سامان می‌دادیم، امور بیمه و کارهای دیگر بانکی‌اش را. من شخصا در امور سرمایه‌گذاری گاه به او مشورت می‌دادم و هر فصل به طور مرتب امورش را به او گزارش می‌دادم. مرگ او همه ما را متاثر کرد. طبعا فورا حسابش را بستیم، تا بعدا دوباره توسط دادگاه گشوده شود. گفتید یکی از چک‌هایش برگشت خورده؟ غیرممکن است! او زن ثروتمندی بود. اجازه بدهید به سر صندوقدارمان، مارتین شولمن، بگویم که آن را کنترل کند.

بعد گوشی تلفن را برداشت و بعد از گرفتن شماره‌ای گفت: شولمن؟ فورا بیایید اینجا. پرونده خانم آگنس مالر را هم با خودتان بیاورید.

یک لحظه بعد شولمن آهسته آمد. مردی بود با عینک ته استکانی و پرونده ضخیمی نیز زیر بغل داشت.

وارتون فورا به او گفت: بگویید ببینم چرا ما چک خانم مالر را نقد نکردیم؟

موجودیش کفایت نمی‌کرد، قربان.

مزخرف می‌گویید! خانم مالر خیلی بیشتر از 80 هزار دلار در حسابش پول دارد.

بعد رو به من کرد و گفت: می‌دانید آقای جوردن، هنگامی که می‌خواهیم چکی را نقد کنیم، فورا حساب‌های پس‌انداز و سایر حساب‌ها را منتقل می‌کنیم.

شولمن گفت: امادر چند هفته گذشته مبالغ هنگفتی از این حساب برداشت شده است.

پرسیدم: از جانب چه کسی؟

از جانب صاحب حساب.

بعد شولمن پرونده را باز کرد و به من تعداد زیادی رسید برداشت پول را نشان داد.

آنها را به‌دقت وارسی کردم اما می‌دانستم که آگنس مالر در این دوره در خارج از کشور بوده است. او نمی‌توانسته این برداشت‌ها را، آن هم به‌‌طور مستقیم، از بانک داشته باشد. چکی که آلبرت به من داده بود و خود خانم مالر برای او نوشته بود در جیبم بود. آن را بیرون آوردم و امضای آن را با امضاهای پایین رسیدهای برداشت پول مقایسه کردم. امضای روی چک هیچ شباهتی با آن امضاها نداشت.

به وارتون گفتم: گویا کسی حماقت آشکاری مرتکب شده است. امضاهای روی رسیدها جعلی هستند.

چی؟

به او آن را نشان دادم. توی پرونده آگنس مالر کارت اصلی را که رویش امضای خانم آگنس مالر بود جستجو کرد و بعد گفت: این کارتی است که خانم مالر هنگام باز کردن حساب رویش امضا کرده بود. دستخط آن کاملا با رسیدهای پرداخت‌ها شباهت دارد.

گفتم: هاری، پس کارت آن هم تقلبی است. من چکی را که خانم مالر به آلبرت آزبورن داده بود، دارم. این چک در حضور آزبورن نوشته شده، بنابراین امضایش کاملا اصل است.

حرف «ام» را در کلمه مالر نگاه کنید. آن وقت «ام» روی کارت را ببینید: اصلا شبیه هم نیستند.

وارتون ابرویش را درهم کشید و گفت: شاید آزبورن دروغ می‌گوید. شاید خودش چک را نوشته.

در آن صورت می‌توانست خیلی بهتر آن را جعل کند. حداقل می‌توانست سعی کند امضایش را تقلید کند. اما از راه‌های دیگری نیز می‌توان متوجه حقیقی یا جعلی بودن امضا شد. می‌توانیم امضاءها را با امضای وصیت‌نامه‌اش که در حضور دو شاهد انجام شده مقایسه کنیم.

ساده‌تر این است که چهار پنج ماه به عقب برگردیم و رسیدهای قبلی را با آن مقایسه کنیم.

سرش را تکانی داد و درون پرونده به جستجو پرداخت. بعد با حالت تسلیم گفت: گمان می‌کنم حق با شما باشد.
این دستنویس واقعا فرق می‌کند. کسی باید کارت امضای اصلی را برداشته و به جایش این را جعل کرده باشد.

گفتم: بنابراین تمام برداشت‌ها با امضای جدید همخوانی دارند، و چک‌ها نیز با همین امضاء پرداخت شده‌اند. پس نتیجه می‌گیریم که یکی از افرادت ترتیب این کارها را داده است.

شاید با همدستی در بیرون از بانک، شاید این همدست یک زن بوده، زنی که خود را خانم مالر معرفی می‌کرده. بنابراین قبل از این که بانک‌تان را غارت کنند بهتر است همه کارمندانتان را کنترل کنید.

ادامه دارد...

 نوشته:‌ هارولد ماسور  
مترجم:‌ سهراب برازش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها