پارسال برات نامه نوشتم (اواخر اسفند 86، خب پارسال میشه دیگه!) اون هم دو تا همزمان... (حالا هی نپر وسط حرف که پس دومندش چی شد) یکی از نوشتههام در مورد خوابی بود که خواب دیدم مُردهم؛ خب خواب دیده بودم دیگه. حالا چرا مسخره میکنی؟...(ایش، واسه چه بیاحساسی هم دارم توضیح میدم. خاک عالم) غذام رو گازه! «اعلام وصول موجب امتنان است» ریز نوشتم تا چش و چالت درد بگیره، دیگه با احساسات یه جوون 25 ساله بازی نکنی...
بابا عتابآمیز!! بابا صاحب لحن گفتار، عزیز بابا، پاره تن مادر، دل و دماغ پاسخگو، از پارسال تا الآن که شونصد تا تعطیلی وسطش بوده. اون یه دو ماه ناقابل انتظار رو هم، تو که مشتری همیشگی هستی، دیگه چرا فراموش کردی؟ میمونه یه چیییییییی...؟ چش و چالی که درد گرفته و حالا باس تلافیش رو سرت در بیارم! هه هه هه! به جای اینکه بگم شمارههای قبلی رو یه نیگاهی بکن، میگم: غذای منم رو گازه...! بچهمم تو یخچال! منتظر دستپختای باحالت هستم. هزار بار گفتهم که اگه نامهای به دستم برسه، حداقل اسم فرستندهش چاپ میشه.
دختر مهتاب: ...یه مطلب دیگه هم فرستادم. دوست دارم در رابطه با این مطلبم نکاتی را یادم بدید یا اگه احیاناً فرض بر محال قشنگ بود، چاپش کنید...
اگه احیاناً فرض رو بر حال بذاریم نه محال، باس بگم چی؟... مطلبت عین همین کلمه «مطلب» کلی بود. یعنی چی؟ یعنی مطلب رو به شعر، نقد، متن ادبی، خاطره، داستان، نامه و خلاصه هر چیزی میگن. خب حالا من باید معیار رو بر چی بذارم و بگم که چی بود؟ اگه باز هم بر فرض محال میخوای نویسنده (میبینی؟ این هم کلیه! نویسنده هر متنی رو بهش میگن نویسنده، چه مقالهنویس، یا داستاننویس، یا تاریخنگار و...) اولین کاری که باید بکنی تشخیص اینه که کجا داری نگاه کلی میکنی. این کلیگویی رو حذف کن. کتابهای داستان و درباره داستان رو زیاد و بدقت بخون تا قدرت و دانش نویسندگیت تقویت شه. تو، اینجا فقط یه خاطره (هر چند که اصلا هم اتفاق نیفتاده باشه) نوشتی و اگه خواننده فضول نباشه! هیچ رغبتی به خوندن نوشتهت نمیکنه اما اگه یاد بگیری چطور تصویرگری، حسبرانگیزی (نه احساساتی کردن) و توصیف کنی اون وقت میشه گفت: «میدونم میگید قشنگه».
مهدی ارجمند از شهر راز: به دلیل کمبود مطلب طنز و همچنین خشکسالیهای اخیر در مُخ طنزنویسان صفحه بروبچ، و نیز ترکیدن چند تا از بچهها به سبب خنده شدیداً زیاد، از این پس در این صفحه اعلامیههای ترحیم هم چاپونده میشود. از غم و غصهداران گرامی بشدت هر چه تمامتر دعوت به عمل میآید که جهت هماهنگیهای لازم و اخذ مجوز چاپ اعلامیه به مسوول مربوطه صفحه، یعنی پاسخگو، مراجعت فرمایند. با تشکر: سازمان مبارزه با طنزنویسان.
قابل ذکر است که در این راستا، پاسخگو اعلامیههای طنز را با پارتیبازی بیشتری چاپ خواهد کرد. با تشکر: سازمان حمایت از طنزنویسان تنبل همیشه خوابه، جاش توی رختخوابه!! بابا یکی پاشه بره بیدارش کنه، از این رختخواب بی خیالی جداش کنه... دیگه ... ای بابا !
شیشهای شکسته از برهوت دوستی: ...میخواهم از تو بگویم و به تو بیندیشم. بگذار از لبخندهای پژمرده سخن بگویم، شاید باز هم شکوفه کنند و بهار را به زندگی باز گردانند. بگذار بگویم دلم چقدر برای نگاههای پرشورت تنگ شده؛ چرا شادیام را در انتظار لبخندهایت غرق میکنی؟ حصار غم را بشکن. تنهایی را پر کن. بگذار لبخندت شکوفه کند... بگذار...
سرور احسانیفر: شب شده. میترسم. از صدای زوزههای گرگی که لالایی میخواند. من امشب میترسم. میترسم اگر بیدار شوم و صبح متولد شده باشد.
زهره 22 ساله از دزفول: همهش به این فکر میکنم که اگه آدمها توی زمان حال زندگی میکردن چقدر خوب میشد. نه غصه گذشته رو میخوردن نه نگران آینده بودن. پدر من یکی از همین آدمهاست که وقتی یه اتفاقی براشون میافته بیش از اون چیزی که باید، متأثر و متأسف میشن و زمان زیادی طول میکشه تا به زندگی عادی خودشون برگردن و خودشون رو پیدا کنن.
ماه نقرهای 23 ساله: میخواستم به داداش کوچیکه بگم انسانی که خواستههاش براش مهم نباشه، انسانی سردرگمه که نمیتونه از زندگی چی میخواد. انسانی هم که ندونه از زندگی چی میخواد چه طور میتونه ثابت قدم باشه؟ تو زندگی مهمه که بدونی خواستههات چیه، تا هدفت رو اون خواسته قرار بدی. روی حرفام فکر کن. اگه اشتباه میکنم بهم بگو.
عاطفه شکرگزار: ...تو صاحب آن ابهتی هستی که وقتی نیستی هم هستی، ولی بودنت در یاد و یادگارت خلاصه میشود و شب و روز ذکر لبم میشود: «حیف» سردبیر دستش را گذاشت روی جملات زیر تلگرافخانه و آنجا را که نوشته: «به درد دیگران هم بخوره» نشانم داد و گفت: خب، این کجاش کجاس؟ خود فرستنده که باید بدونه صفحه چه تعریفی داره. از این بیشترش ممکن نبود.