ای ول ولووووو!! نوشتهت اساسی باحال (نوشته خودت بود دیگه؟) فقط یه چیزی! حالا همه اینها رو گفتی؟ خب، تهش که چی؟ اگه نگی: آااااااه! این یارو احساسات منو له و لورده کرد، باید بگم این طوری، به نظر میرسه که نشستی و فقط با کلمات زیبا یه توصیف همچی قِشنگ از خودت در وَکردی؛ متنی که معنا و محتوایی نداشته باشه، یه لفاظی ترگلورگل و بیخاصیته! شکل و محتوا مثل دو تا پا میمونن برای یه دونده. دونده یه پا به کجا میرسه عزیز بابا؟ خودت بگو.
مجید خزاعی از مشهد: ...اما اگه همه ما برای کارهامون به حرف بزرگترها گوش کنیم یا با اونها مشورت کنیم باز هم یه سری کارها هست که به خاطر شرایطش نمیشه با اونها مشورت کرد. مثل اینکه چه جوری دل کسی را که ازش خوشمون اومده به دست بیاریم...
اوووو...وه! کی میره این همه راهِ راهراه رو!؟ بابا مجید جان، دلبندم! بپّا زیادی احساساتی نشی. یا یه وخ مثل اون کسی نشی که یه روز همین نظرات تو رو داشت. پرسیدم بابا دلی چی، عشقی چی؟ گفت ننه عقلی چی فکری چی! گفتم دل و مِل آخر عاقبت نداره واااااا!! گفت نهایت، تجربه میشه هااااااا!! سه سال بعد فدات شم و تو بهترینی تو زندگیشون، جاشو داد به واقعیت زندگی و سختیهاش. یه روز شکسته و دلمرده و عصبی دوباره دیدمش. میگفت: کاش دنبال به دست آوردن دل کسی نبودم و رفته بودم سراغ به دست آوردن افکاری که با دنیام شباهت داشت. گفتم اِوا! پس تجربهای که میگفتی همینطوریا بود ننه؟ حالا چرا جدا نمیشین برین سراغ کسی با تشابهات فکری خودتون؟ گفت یه چی میگییااااااا...! حالا که یه بچه هست، یه مبلغی واسه مهریه و نفقه، خانواده و دوست و آشنام که فک میکنن ما لیلی و مجنونیم و هیچ مشکلی نداریم، تازهشم، کی دیگه بهمون زن یا شوهر میده؟ با کدوم پول، با کدوم دل خوش؟ ورشکست شدیم رفت... حالا، یک کلام بگم: مثل این آشنای ما نشی که بعضی وقتا هزینه تجربه یا درس گرفتن از اشتباه، شکستهاییه که با هیچ چسب دهقلویی هم درست نمیشه.
زهرا فرخی 27 ساله از همدان: نامه قبلیم رو چاپ نکردی چون گفتی: «اندکی زیاد بید». خب اگه میخواستی میتونستی با «اندکی تلخیص» چاپش کنی. تو که بلدی. حالا من میخوام چیکار که سردبیر نامهم رو تو یک صفحه دیگه آبش کنه؟ اصلاً به درد کدوم صفحه میخوره؟ خانه شکوفهها؟ یا خانه خیال؟ بیخیال بابا! ما رو از این خونه نندازی بیرون ها. همون پایین مایینا، تهمَها میشینیم صدامون هم در نمیاد.
(یعنی:) من که جیک و جیک میکنم برااااااااات/ نامههامو کوچیک میکنم براااااااااااات... بذارم برم؟ (جواب:) نه ننه... نامههات رو کوچیک کن، تو هم بمون!! (نتیجه کمی تا قسمتی بروبچی:) فقط یه چی بگو که چیییییییی؟ هوممممم: چیچی باشه!! بجنب که منتظرم.
مائده 16 ساله از بابل: ...راستش رو بخواین دوستم یه مشکل داره که احساس میکنم اگه به شما بگم شاید بتونید مشکلش رو حل کنید...
قند و نبات پدر، عزیز مادر، مائده جان، 13 تا 24 سالگی دوران فوران احساسات آتشین در آدمهاست. من و ما و این و اون هم نمیشناسه. شنیدهای که میگن رگبار، رگیست که میباره؟ یا تب تند زود فروکش میکنه؟ (عیب نداره؛ منم نشنیدم!!) اما این رگ و این زود برای هر کسی زمان و مدتی خاص خودش رو داره. ننه بزرگ ما هم میگفت زندگی دو نفر، تا زیر یه سقف نباشهههههه ننههههه، علم و هنرش... نهفته باشهههههه، ننههههه! یعنی چی؟ یعنی اینکه به دوستِ درگیرِ احساساتِ آتشینِ خاصِ این سن و سال شدهت بگو: به جای احساسات، با مغزش تصمیم بگیره، جوابم به مجید خزاعی رو هم بخونه تا با در نظر گرفتن افکار و اخلاق و شخصیت و رفتار طرف مقابلش، فردا به مشکلات دوست من دچار نشه. اون وقت دیگه تا بیاد از پشیمونیش سودی بگیره کلی ضرر کرده ها. ما گفتیم، خودش دانی!
رضا .ح: ...اینم بگم که وقتی اسمم را چاپ کردی، اسم مستعارم رو چاپ نکرده بودی. چرا؟ از این به بعد اسمم رو تمام و کمال چاپ میکنی. فهمیدی؟ وگرنه با اینکه مخالف خشونتم یه هواپیما دربست میگیرم میام روزنامهتون قشنگ یادت میدم...
رضا جان، من تحمل و مدارام خیلی بیشتر از این حرفاس. میذارمش به حساب طنز و شوخی اما برای خودت میگم پسر جان، اگه لحنت رو تغییر ندی فردا مشکلات بیشتری داری ها. ازدواج نکنی و زن و بچه، سر پیری تلافی لحنت رو سرت دربیارن. ها بابا! لازمم نیست هواپیما بگیری و این همه هزینه و وقت صرف کنی، یککم به چشمای مبارکت زحمت بده و به خاطر بسپارید رو درست زیر تلگرافخونه بخون (بیا با زبون سادهتر برات بگم. نوشته: یا: اسمِ واقعی، یا: اسم مستعار، یکی، را، چاپ، میکنیم. چَرااااا؟ چون اگه میخوای کسی نفهمه تو کی هستی، پس اسم واقعیت چیه. اگه اسمت رو مینویسی، پس دیگه مستعار چی چیه!)
سهیلا 14 ساله از همدان: ای نامه که میروی به سویش/ محکم بگیر و، بکِش تو مویش/ هر چند کچله، مویی نداره / اما تو بکِش، مو کشیدن عیبی نداره/ سیلی تو بزن محکم و آبدار/ چند مشت و لگد، تا بشه بیدار... (دوبرره جان چرا از اون پاسخهایی که آدم با خوندنش از خنده منفجر میشد کمتر میدی؟ یک فکری هم به حال دلِ کوچول موچولِ حسسسّاس ما کن و یکی از اون جوابهای باحال ماحال برامون بنویس).
گفتی کچلم، مو کم دارم، عیبی نداره... نداره/ برقی نزنه که این سرم، کیفی نداره... نداره!/ بیا یقه رو ولش، موها رو نکِش لگد نزن... آی!/ یک بچه حسامی که دیگه زدنی نداره... نداره/ حالا... همهباهم بگن: آخ اینجام! آخ اونجام!/ آخ این جاااااااااااام...؟ چی شد؟ نههههه! ...دیگه اون جاااااااامی نداره... نداره!! (آی حبیب من... هاااااها ها... های یای یای هاااااااییی!!!). تنگی وقت و کار بسیار و نامههای پُر از غم و بروبچ طنزنویس هم که انگار نه انگار!... بازم بگم؟ (حالا یه کوچول خنده که رو لبات نشست... نه؟ تو کمک کن و شادیها و طنزهایت را بفرست ببینیم چی میشه).