بالاخره ژله توتفرنگی، موفق شد و با یه ضربه از ظرف پرید بیرون.
همون لحظه که داشت از ظرف میپرید بیرون از روی ژله لیمو و آناناس هم رد شد و اونارو هم
با خودش از ظرف بیرون انداخت و با هم شروع کردن به پرواز کردن و از پنجره بیرون رفتن.
چقدر خوشحال بودن که آزاد شده بودن و میتونستن بازی کنن. دهن پژمان از تعجب باز مونده بود. اصلا فکر نمیکرد ژلهها بتونن پرواز کنن.
سریع دوید دنبالشون و باهاشون به بازی مشغول شد. اول تو فکر بود که یه جورایی بهشون برسه و بخورتشون ولی بعد به این نتیجه رسید که باهاشون بازی کنه، لذت بیشتری میبره.
اونا با هم قایم باشکبازی کردن و هر کدومشون یه جایی قایم شدن. ژله لیمو میپرید روی برگهای درخت و رنگ اون ها میشد و همون جا خودشو قایم میکرد.
ژله آناناس میپرید روی گلهای زرد و خودشو قایم میکرد و ژله توتفرنگی هم روی گلهای رز قرمز جاخوش کرده بود و این وسط تنها کسی که زود پیداش میکردن و نمیتونست قایم بشه پژمان بود.
تو همین لحظهها بود که پژمان با صدای مامانش به خودش اومد که میگفت بره و لباساشو بپوشه که الان مهمونا سر میرسن پژمان روی میزو نگاه کرد و دید که ژلهها همونجا آروم نشستن اول فکر کرد تموم اون بالا و پایین پریدنها و بازیها خیال بوده ولی با چشمکی که ژله لیمو بهش زد فهمید واقعیت داره و آرزو کرد که باز هم بتونه با ژلهها بازی کنه.
اونا به هم قول دادن این راز بین 4تاشون باقی بمونه و به کسی نگن تا دفعه بعد باز هم بتونن با هم قایم باشکبازی کنن.
اون روز پژمان سه تا دوست پیدا کرده بود؛ سه تا دوست ژلهای.
بهاره سدیری