بزغاله کوچولو همچنان در جستجوی راهی بود تا بتواند فرار کند. در این وقت از پشت علفها صدای خش خش شنید و خیلی ترسید و کمیعقب رفت. آنگاه بچه روباه را دید که از پشت علفها بیرون آمد و گفت: سلام... چی شده... چرا نگرانی بزغاله؟
بزغاله کوچولو گفت: سلام... ت. تو. منو ترسوندی. تو هم گم شدی؟
بچه روباه کمیفکر کرد و یاد مادرش افتاد که همیشه بزغالهها را گول میزد و طعمه گرگ میکرد. با خودش گفت: من باید نشان بدهم که روباه هستم... به قول بابام، هنر روباه گول زدن و دروغ گفتنه. پس باید حسابی هنرنمایی کنم. به بزغاله گفت: بزغاله کوچولو... دوست خوب من نترس... بیا تا من راه را بهت نشون بدهم...
یک کفشدوزک کوچولوی قرمز روی برگ یک گل شقایق نشسته و شاهد صحبتهای آن دو بود و رو کرد به بزغاله و گفت: بزغاله کوچولو مبادا گول این روباه بدجنس را بخوری... روباه از ازل زبان باز و حیله گر آفریده شده... حتی باهوش ترین حیوانات هم گول روباه را خوردهاند... حواست جمع باشه
روباه وقتی حرفهای کفشدوزک را شنید، خیلی ناراحت شد و پرید به سمت کفش دوزک و او هم پر زد و از روی گل بلند شد و بالا رفت. روباه رو کرد به بزغاله و گفت: بزغاله جون... دوست خوب من... حالا چی کار میکنی؟ میخوای به حرفهای کفشدوزک گوش کنی؟ به اون اعتماد نکن همه حرفهاش دروغه... اگه راست میگفت فرار نمیکرد و نمیرفت... مگه دلت برای مامانت تنگ نشده؟ مگه نمیخوای زودتر بری پیشش؟
بزغاله کوچولو هم کمی فکر کرد و گفت: تو راست میگی... من باید زودتر برم پیش مامانم... الان حتما خیلی نگرانه و راه افتاد و پشت سر روباه رفت.
هنوز از دشت بیرون نرفته بودند که خرگوشه رو دیدند که لابهلای علفها داشت بهدنبال غذا میگشت و گفت: به به... از کی تا حالا روباه و بزغاله دوستای هم شدند؟
بزغاله تا حرف خرگوش را شنید، تعجب کرد و گفت: من گم شدم روباه میخواد راه را به من نشان بده خرگوش گفت: راه تو که این طرف نیست... از اون طرف باید بری... بزغاله کوچولو چرا از گله جدا شدی؟ تو باید همیشه با خانواده ات باشی.. چون جنگل خطرناکه و ممکنه حیوانات وحشی تو رو یک لقمه چرب و نرم کنند.
بزغاله گفت: نه... روباه دوست منه و میخواد منو پیش مامانم ببره... دروغ نمیگه اون دوست خوب منه و به راهش ادامه داد.
کم کم داشتند به درختهای جنگل تاریک نزدیک میشدند که بزغاله کوچولو وحشت کرد و به روباه گفت: اینجا کجاست داری منو میبری... خانه ما از جنگل خیلی دورتره
روباه گفت: نه این یک راه میانبر است که من بلدم... بیا نترس... میخواستم زودتر به مامانت برسی و وارد جنگل شدند. هنوز خیلی نرفته بودند که بزغاله کوچولو صدای مادرش را شنید که فریاد میزد و بزغاله را صدا میکرد. بزغاله تا صدای مادرش را شنید ایستاد و گفت: مامانم... مامانم...
روباه گفت: نه اشتباه شنیدی... مامانت نیست... توی ذهنت میشنوی... بیا زودتر بریم... داره دیر میشه در همین حین مامان بزغاله با سرعت و هن هن کنان از راه رسید و دید بچهاش دنبال روباه بدجنس داره میره بزغاله کوچولو تا مامانشو دید، پرید بالا و خوشحال شد و روباه پا گذاشت به فرار.
بزغاله گفت: مامان جون من داشتم با روباه میآمدم پیشت مامان بزغاله گفت: نه پسرم... هیچوقت به روباه حیله گر اعتماد نکن... روباه هیچوقت دوست ما نیست... اون داشت تو رو میبرد طعمه گرگ کنه....