برادری همچون پدر

کد خبر: ۱۷۶۵۸۹

ماجرا از اینجا شروع شد که چندین سال قبل پدر فوت کرد و مادر با 5 فرزند تنها ماند. او کار می‌کرد و سعی می‌کرد با تدبیر خود زندگی را به گونه‌ای بچرخاند که ما کمتر احساس ناراحتی کنیم.

او تلاش بسیاری می‌کرد که در درس و مدرسه موفق باشیم و همیشه به ما می‌گفت تنها چیزی که از شما می‌خواهم این است که زندگی موفقی داشته باشید و اشتباهاتی که من در زندگی کردم نکنید.

او زنی بسیار قوی و مصمم بود. هرگز از چیزی شکایت نمی‌کرد و همواره استواری او برایمان قابل تحسین و احترام بود.

آنتونیو که از همه ما بزرگ‌تر بود مدرسه را تمام کرد و وارد کالج شد. او می‌خواست یا وکیل شود و یا پلیس. اما وقتی وارد کالج شد فقط به وکالت و مدیریت بازرگانی فکر می‌کرد و از آنجایی که می‌توانست وکالت را به عنوان رشته اصلی انتخاب کند و مدیریت را به عنوان رشته فرعی مرتبا خود را در رویاهایش وکیلی با لباس مخصوص می‌دید و هر بار که سوالی می‌کردیم با شوخی و خنده به ما می‌گفت که از آنجایی که وکیل است می‌تواند از ما دفاع کند و برنده باشد.

همواره خود را موفق می‌دید و می‌گفت پس از درس‌هایش می‌خواهد خانه زیبایی که در همسایگی‌مان است بخرد.

مادر هم روی او حساب ویژه‌ای باز کرده بود و در اکثر امور با او مشورت می‌کرد.

فقط چند ماه تا پایان کالج و ورود او به سرزمین رویاهایش یعنی دانشگاه مانده بود. او و دوستانش برای ورود به دانشگاه مورد علاقه‌شان با هم رقابت می‌کردند.

مادر یک روز گفت که آنتونیو او را با اتومبیل تا جایی برساند. وقتی برگشتند چهره هر دو تکیده شده بود. ما آن موقع موضوع را نفهمیدیم اما آنچه بعدها از آنتونیو شنیدیم این بود که مادر در راه به او گفته بود که می‌خواهم در مورد موضوعی با تو صحبت کنم. هر وقت مادر این گونه صحبت می‌کرد موضوع مهمی بود.

مادر حتی در چشمان آنتونیو نگاه نکرده بود و در حالی که از پنجره اتومبیل بیرون را نگاه می‌کرد به او گفته بود، من چند وقت قبل آلوده به ویروس ایدز شده‌ام و در حال حاضر آزمایشات نشان می‌دهد تمام بدنم را فراگرفته و چند وقت بیشتر زنده نمی‌مانم.

این خبر تمام رویاها و افکار آنتونیو را درهم شکسته بود. او نمی‌دانست چه باید بکند. فقط مادر از او خواسته بود در این مدت درس‌های کالجش را خوب بخواند و با نمرات عالی فارغ‌التحصیل شود.

در کمتر از مدت یک سال پس از آن روز مادرم در بیمارستان کوچکی که در نزدیکی ما بود فوت کرد.

پس از کفن و دفن و وقتی دوستان و آشنایان به زندگی خود بازگشته بودند، هیچ‌کس نپرسید که ما می‌خواهیم چه کنیم و یا چطور زندگی کنیم.

خاله و عمویمان در نزدیکی ما زندگی می‌کردند اما بقیه فامیل دور بودند. همه معتقد بودند که نگهداری از چندین نفر کاری سخت است و حتی پیشنهاد همکاری و کمک هم ندادند. همین موضوع کار را سخت‌تر کرده بود.

آنتونیو با خود فکر می‌کرد اگر بخواهد از ما نگهداری و مراقبت کند یعنی باید حداقل تا 31 سالگی که کوچک‌ترین خواهرم مدرسه را تمام کند زندگی خود را رها کند و به ما برسد. در این صورت تمام وکالت و مدیریت و خریدن خانه همسایه و... بر باد می‌رفت.

او حتی با چند نفر از دوستانش هم مشورت کرده بود و بقیه به او گفته بودند اگر هنوز عقلی در سردارد بهتر است با ما خداحافظی کند و پشت سرش را هم نگاه نکند.

زیرا مراقبت و نگهداری از 4 خواهر و برادر کوچک‌تر آن هم برای پسری در سن 22 سالگی کاری بسیار دشوار است.

پس دعا کرد و از خدا کمک خواست تا او را در انتخاب تصمیم درست راهنمایی کند. زیرا یا باید به دنبال آینده و آرزوهایش می‌رفت و یا این که تمام اهدافش را فراموش می‌کرد و از ما حمایت می‌کرد.

پس نهایتا همگی ما را در اتاقی جمع کرد و گفت که ما باید قوی باشیم. دنیا که تمام نشده. درست است مادر از میان ما رفته اما ما هنوز یک خانواده هستیم و هر اتفاقی بیفتد باید در کنار یکدیگر باشیم و بمانیم.

او گفت می‌خواهد با یک وکیل صحبت کند تا تقاضای سرپرستی ما را قانونا مطرح کند. او گفت تنها چیزی که در ازای آن از شما می‌خواهم این است که پاک باشید و درست و موفق زندگی کنید.

در روز دادگاه قاضی از او پرسید که چند سال دارد و وقتی دید که فقط 23 سال دارد گفت تو هنوز خیلی جوانی.
افراد بزرگ‌تر از تو نمی‌توانند در این شرایط حتی سرپرستی یک فرزند خودشان را با اطمینان قبول کنند، او پاسخ داد: من تمام تلاش خود را برای خوشبختی و موفقیت خواهر و برادرانم می‌کنم، قاضی هم گفت: به تو و تصمیمت احترام می‌گذارم و برگه‌های قانونی سرپرستی ما توسط آنتونیو امضا شد.

حالا چندین سال از آن جریان می‌گذرد. او مانند پدر و حتی مهربان‌تر از پدر با دلسوزی به هر کدام از ما رسیده و هر چه توانسته برای کمک و راهنمایی‌مان انجام داده. همگی تحصیلات دانشگاهی خود را به پایان رسانده‌ایم و در مشاغل خوبی در حال کار هستیم اما من و همه خواهر و برادرهایم هرگز مشقت‌ها و سختی‌هایی که او برای ما تحمل کرده از یاد نمی‌بریم. شب‌هایی که وقتی از کار برمی‌گشت از فرط خستگی بدون شام می‌خوابید و با تمام توان از ما نگهداری و حمایت می‌کرد چراغی است تا امروز در راه خود روشن نگاه داریم و تا آخر عمر قدردان او باشیم.

مترجم : سحرکمالی‌نفر
منبع: rd.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها