توی همین زمینگیر شدن فکر کرد لو رفته، بدون این که از جایش بلند شود، کالک نقشه محورهای شناسایی شده را به تندی روی هم تا کرد و به همراه قطبنما در جیب شلوارش گذاشت.
در حال درازکش، مسافتی را سینهخیز رفت. در همان حالت، سرش را به اطراف چرخاند، دشتی بیانتها، صاف مثل کف دست. فقط در آن دوردستها تپه ماهورهای کوچک و خاکریزهای پراکنده ساخته شده توسط عراقیها وجود داشت. فکر کرد شاید از پشت همین خاکریزها گرای او را دارند.
کمی صبر کرد. 2 روز بود که برای شناسایی آمده آن هم تک و تنها و میبایست همین امروز برمیگشت.
بلند شد، کمی نیمخیز، قدم اول، دو و ... هشتم دوباره سوت خمپاره شیرجه رفت روی زمین.
گروپ گروپ فرود خمپارهها و وز وز ترکشها که از چپ و راست بالای سرش به اطراف میرفت و سوزن میشدند توی زمین. پس سرش رو پنهان کرد میان دو دستش: کاشکی کلاه خودم روی سرم بودو...
فهمید لو رفته، کمی مضطرب شد، فکری به خاطرش رسید: اگر مسیرم را منحرف کنم، گراشون گم میشه.
سریع یک نیم دور خلاف مسیری که میرفت چرخید، اما حواسش به مسیر اصلی بود تا در این بیابان برهوت گم نشود، در همان حالت، چند متری سینهخیز رفت مکث کرد. سرش را میان دو دستش گذاشت، در ذهنش مسیر برگشت را مرور کرد.
روی گرای 36 درجه، با آرامی قطبنما را از جیبش درآورد، نیم درجه از 36 درجه به چپ.مسیر برگشتش را روی قطبنما میزان کرد.
هوا کاملا روشن شده بود. نسیم بیغبار آن دشت بیانتها، صورت ملتهب از تب و تاب نمردن را نوازش میداد. پس چرخی زد رو به آسمان، قمقمه را به آن جیبی که بسته شده بود به فانسقه، درآورد. سرش را کمی بالا آورد، مقداری آب داخل در آن ریخت و به آهستگی سر کشید. با زبانش دور دهانش را پاک کرد. در قمقمه را بست و سر جایش گذاشت.
حریصانه آسمان آبی را نگاه کرد، ابرهای سفید و تکهتکه را دید که گرد هم بودند و خط سفیدی از نور، با عبور از میان آنها بر روی زمین پهن شده بود.
زمان ماندنش طولانی شده بود. بلند شد، اما اینبار به آهستگی و کاملا نیمخیز، آن هم روی زانوهایش، حرکت کرد روی زاویه 36 درجه.
حالا توانسته بود تا 25 قدمی، راه برود.
اسمش را که خواندند، از بین افراد داوطلب خودش را نشان داد. با غرور مشخصات کاملش را گفت. لوازمش را که تحویل گرفت، همان روز وارد دوره آموزشی شد و حالا با صورت گرد و گونههای استخوانی خود را در سن 19 سالگی مردی کامل میدید و از این که در تیم اطلاعات و عملیات لشکر حدود یک سالی، حضوری مداوم داشته، راضی بود. ولی اتفاق امروز پیشامد ناخوشایندی بود از این که موقعیتش، آن هم در منطقه مهران به خطر افتاده!
اما برای فرار از غمی که شاید نتواند امروز را به آینده پرامیدش وصل کند، خودش را دلداری داد.
شکر خدا دیگه خبری نیست
برای این که زودتر از معرکه بگریزد بلند شد و قدمهایش را بلندتر برداشت.
اینبار تعداد قدمهایش به 30 40 تا نرسیده بود که سوت خمپاره را از دور دست شنید.
دقت کرد، صدای فرود این یکی خیلی نزدیک بود، با عجله شیرجه رفت روی زمین، در همین حین قمقمه از جیب فانسقهاش خارج و به بیرون افتاد.
ترکشها از چپ و راستش عبور کرد، اینها خیلی به او نزدیک بودند، آنقدر که چند تایی، کارش را ساختند.
آخ!
فریادی بود آمیخته به آه! سوز داغ ترکشها در درونش پیچید، دندانهایش را روی هم فشارداد، آنقدر که داشتند خرد میشدند.
با چهره درهم کشیده و عبوس چون مارگزیدهای به خودش پیچید. زمان کوتاهی همانطور ماند، بعد به آهستگی یک طرف صورتش را روی زمین خواباند، چند پلک زد، آرام گرفت. اما جای زخمها از سوز درد همچنان میسوخت.
کمکم نگاهش بر روی قمقمه سست شد.
قمقمه در فاصلهای چند متری، در بین چند بوته خار، درازکش در مقابل چشمانش افتاده بود.
تکانی به خود داد. با این کار درد به سراغش آمد و دوباره درونش را به هم فشرد، بار تازهای بود. اما نه فریادی زد و نه گریهای کرد.
خورشید خودش را بالا کشیده بود از او سایهای ساخته بود برای بوتههای خشک.
بر اثر سوزش به خاطر درد زخمها فهمید ترکشها به پای راستش اصابت کردند، سعی کرد خودش را جابهجا کند اما درد، نای بدنش را گرفت و بیهوشش کرد.
خورشید در سینه آسمان نشسته بود. بر اثر گرمی هوا به هوش آمد.
سوزش زخمها کمی آرام گرفته بود، اما تشنگیاش بر اثر خونریزی و تقلایش از سردرد، شدت داشت .
نگاهش را بر روی قمقمه تیز کرد.
دستش را روی زخم پایش کشید. دقت کرد، سه سوراخ در کنار هم ناخودآگاه بند انگشت سبابهاش در درون یکی از زخمها فرورفت. نالهاش بالا گرفت. پلکهایش روی هم فشرده شد. سریع دستش را کشید. درد آنقدر زیاد بود که دوباره در خودش مچاله شد. تحمل کرد.
باز دست کشید روی زخمها، اما اینبار آرامآرام. از رانش تا نزدیک زانو. زخمها را شمرد.
سه جای پام ترکش خورده، چقدر هم کاریه
دقت کرد. دهانه زخم اول به قطر بند انگشت و انتهای آن در جان استخوان پایش بود.
دستش را دوباره به آهستگی روی زخمها کشید. از پایین به بالا. خواست اندازه آنها را بداند. هر سه آنها کنار هم به خط شده بودند.هر یک به فاصله چهار بند انگشت،
با این کار میخواست خودش را سرگرم کند برای دوری از دردی که داشت او را میکشت.
گرمی آفتاب بر اثر تابش شدید و طاقت فرسایش، زود در جانش نشست آنقدر که داشت او را میپخت. خون از بدنش قطره قطره رفته بود، لبهایش خشک و ترک خورده بود. نگاهش دوباره بر روی قمقمه سست شد.
به سمت آن حرکت کرد.دستش را به سمت او دراز کرد. انگشتش به آن خورد.
با آن تلنگر، قمقمه کمی عقب رفت. با یک حرکت دیگر، به آن نزدیکتر شد.
خورشید از پس ابرهای پاره پاره، به سمت مغرب کشیده شده بود، اما پهنه گرمایش همچنان به صورتش میخورد.
فاصلهاش با آن کوتاه شد، آنقدر که در کنارش بود. امیدی تازه در دلش نشست، لبخند تلخی زد. هنگامی که در او عمیق شد، احساس کرد قمقمه هم به او خیره شده!
بیاعتنا شد از سر تشنگی، سرش را کمی بالا آورد، با چشمهای غمبار با همان لبخند تلخ، دستش را با تمام پهنایش بر روی قمقمه گذاشت، ته دلش نرم شد، آن را برداشت و در میان گرفت، اما هنگامی که انگشتانش بر روی آن جمع شد، موج در چهرهاش نشست، ناگهان دستش لرزید و بعد تمام بدنش.
سه سوراخ کوچک در کنار هم و هر کدام به فاصله یک بند انگشت، قمقمه را سبک کرده بود.
ناصر غفاری
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)