سلول بغلی‌ (بخش اول)

گروالد حتی وقتی برای سومین بار صدای پرتحکم آژیر را پشت سرش شنید، پایش را از روی پدال گاز برنداشت. امیدی نداشت بتواند از دست ماشین گشت سفید خاکستری پلیس ایالتی که با سرعت به او نزدیک می‌شد و از آینه عقب ماشین دیده می‌شد، فرار کند. اما میل توقف نداشت. سرانجام پلیس سبقتی از او گرفت و با یک حرکت ماهرانه او را مجبور به توقف کرد. گروالد بی‌حرکت پشت فرمان نشسته بود و دستانش را برانداز می‌کرد.
کد خبر: ۱۷۵۴۱۰

او صدای قدم‌های سنگین پلیس را که به طرف او می‌آمد شنید و لحظه‌ای بعد چشمش به پلیس افتاد که کنار پنجره ماشینش ایستاده بود. پلیس گفت: چرا اینقدر توقفتان طول کشید؟ لابد می‌خواهید بگویید که صدای آژیر را نشنیده‌اید؟

گروالد شانه‌هایش را بالا انداخت؛ آهی کشید و گفت: لطف کنید این قضیه را هرچه زودتر فیصله دهید چون من خیلی عجله دارم و سریع، گواهینامه و مجوز عبور را از شیشه ماشین به پلیس داد. او با نهایت دقت مدارک را بررسی کرد و یک برگه جریمه از کیفش خارج کرد و گفت: میشل گروالد اهل فیلادلفیا، می‌شود گفت تقریبا خیلی از خانه‌تان دور شده‌اید، آقای گروالد. شما که قصد ترک کردن ایالتمان را نداشتید؟ داشتید؟

چرا، چرا. باید هرچه زودتر به مرز برسم.

اما شما باید کمی صبر کنید تا برگه جریمه‌تان را بدهم. مبلغ 20 دلار که می‌توانید ظرف مدت پنج روز آن را پرداخت کنید. طبق کیلومتر شمار من سرعت‌تان بالای 120 کیلومتر در ساعت بوده است، در حالی که سرعت مجاز در جاده‌های ما 90 کیلومتر در ساعت می‌باشد.

گروالد با دست به کیف دستی‌اش اشاره کرد و گفت: ببینید جناب سروان، من تاجر هستم و کارهای مهمی دارم که باید انجام بدهم. شاید بتوانیم این موضوع را طور دیگری حل و فصل کنیم.

بعد کیفش را درآورد و یک 20 دلاری از آن خارج کرد و نجواکنان گفت: قبول است؟ جریمه را مستقیما به خود شما پرداخت می‌کنم، چطور است؟ قبض و رسید هم نمی‌خواهم.

بعد لبخندی زد و چشمانش را بهم فشرد. پلیس برگه جریمه را پرت کرد و در سمت راننده را باز کرد، یک قدم عقب رفت و گفت: بفرمایید، پیاده شوید!

یک لحظه صبر کنید، جناب سروان! با 50 دلار چطورید؟

پیاده شوید آقا! شما بازداشت هستید.

گروالد متوجه شد که تیرش به خطا رفته. در حالی که به شانسش لعنت می‌فرستاد از ماشین پیاده شد. کنار اتومبیلش ایستاد، تقریبا یک سر و گردن از پلیس کوتاه‌تر بود و در مقایسه با او که هیکلی عضلانی و باریک داشت کاملا چاق به نظر می‌رسید. زیر لب غرغرکنان گفت: فقط نمی‌خواستم دچار دردسر شوم.

برعکس شما با این کار یک گرفتاری دیگر به قبلی اضافه کردید. من از رشوه‌گیری متنفرم. پلیس اشاره‌ای به ماشین گشت کرد و گفت: سوار شوید. اتومبیلتان را بکسل می‌کنم و به سمت «پریویل» حرکت می‌کنیم.

پریویل؟ آنجا دیگر کدام جهنمی است؟

5 دقیقه پیش از آنجا رد شدید. با سرعتی که شما داشتید احتمالا مثل برق از آنجا گذشتید. شهر بزرگی نیست، اما مکان مهمی در آن وجود دارد: یک زندان.

درست بود، در پریویل زندانی وجود داشت. هنگامی که گروالد آنجا را دید احساسی آمیخته به نفرت و تحقیر به او دست داد.

ساختمان زندان سفیدکاری شده بود و این حسن را داشت که بین ساختمان‌های شهر تمیزترین نمای بیرونی را داشت. داخل آن نمناک و تاریک بود و دیوارهایش نم پس داده بودند. یک میز تحریر قدیمی شبیه هیولا و کمدی چوبی که پرونده‌ها در آن قرار داشت و دو سلول که با میله‌های محکمی از جنس فولاد محصور شده بود. هنگامی که مامور پلیس زندانی‌اش را آورد کسی آنجا نبود، بنابراین مجبور شد خودش همه کارها را انجام بدهد. دسته کلید را از روی قلاب روی دیوار برداشت، یکی از سلول‌ها را باز کرد و به سمت گروالد سرش را تکان داد.

مرد در حالی که به مامور پلیس معترض بود، غرغر کنان وارد سلول شد. پرسید: کی می‌توانم بازپرس راببینم؟ این حق قانونی من است که هرچه زودتر از من بازجویی شود.

زیاد شلوغ نکنید. به محض این که پیدایش کنم او را خواهید دید. می‌دانید که امروز یکشنبه است و روزهای یکشنبه اینجا خبری نیست.

مامور پلیس دری را که آنجا بود باز کرد و بلند صدا زد: آهای سندی! روبیک! کسی اینجا نیست؟

جوابی نشنید. رو به گروالد کرد و گفت: احتمالا برای صرف غذا یا کار دیگری رفته‌اند. الان به منزل بازپرس وبستو می‌روم و به او می‌گویم برای بازپرسی بیاید.

وقتی مامور پلیس می‌رفت گروالد با حالتی برآشفته گفت: شما حق ندارید به همین سادگی مرا اینجا نگهدارید. قانون این را می‌گوید.

لازم نیست به من قانون را یاد بدهید. همین جا بنشینید و منتظر باشید...

باز شدن ناگهانی در جلویی باعث شد حرفش را قطع کند. مردی که غیرمنتظره وارد شده بود حدود 70 سال داشت. موهایش سفید بود اما سرزندگی و نشاط در او دیده می‌شد. او کسی نبود جز کلانتر روبیک.

کلانتر فریاد زد: چارلی! از این که می‌بینمت خوشحالم! وقتی اتومبیلت را بیرون دیدم، خدا را شکر کردم. این قاتل لعنتی عجب پست‌فطرتی است...

از که حرف میزنی، روبیک؟

کلانتر پیر نفس‌نفس‌ زنان گفت: چارلی، امروز اینجا جنایتی رخ داده که نظیرش در 50 سال گذشته در «پریویل» اتفاق نیفتاده است. چیزی درباره‌اش شنیده‌ای؟ من و سندی موفق شده‌ایم قاتل را دستگیر کنیم. او یک جوان خطرناک است. حالا بهتر است کمتر حرف بزنیم. کمکمان کن که او را به اینجا بیاوریم و بیندازیمش توی هلفدونی...

در همین لحظه متوجه گروالد شد که از سلول به او زل زده بود. گفت: خدای من، چارلی! این دیگر کیست؟

او زندانی من است. لابد می‌خواهی بدانی که به چه دلیل زندانی‌اش کرده‌ام؟

کلانتر که انگار کنجکاویش نسبت به گروالد از بین رفته بود به طرف میز رفت و روی صندلی نشست. عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و با صدای آهسته گفت: چارلی، این بدترین جنایتی بود که در عمرم دیده‌ام. بیچاره را با چاقو تکه و پاره کرده ... دختر بزرگ خانواده فرمونت را. اسمش سوزی بود. او را می‌شناسی؟

نه.

فکرش را می‌کردم. آنقدر که ما مردم اینجا را می‌شناسیم شما پلیس‌های ایالتی آنها را نمی‌شناسید. خانواده فرمونت یک مرغداری دارند. یک تکه زمین بیرون شهر. برادر بزرگ سوزی او را در 4 کیلومتری مزرعه‌شان در جنگل پیدا کرده است. بعد از صبحانه برای جمع کردن گل‌های وحشی و از این جور چیزها از خانه خارج می‌شود. خیلی زیبا نبود ولی زشت هم نبود. یک دختر آرام، سختکوش و حرف شنو. خدای من، باید جسد مثله شده‌اش را بعد از جنایت می‌دیدی... خدا از سر تقصیرات این جانی دیوانه بگذرد!

حالا این جانی چه کسی هست؟

احتمالا سوار ماشین‌های گذری شده و از اینجا عبور می‌کرده. پیش از این ماجرا کسی او را در شهر ندیده است.
کنار ماشین ایستاده و منتظر ماشین بوده. حدودا صد متر دورتر از جایی که جسد افتاده بود. ما او را گرفتیم. سعی داشت فرار کند. بدجوری می‌دوید سندی او را گرفت. من دیگر مثل سابق‌ تر و فرز نیستم.

وحشیانه با ما درگیر شد، سندی هم هفت تیر را به سمتش کشید. او یک ولگرد آسمان جل است. اما احتمالا قبلا مکانیک بوده، هنوز لباس کار مندرس مکانیکی‌اش را که پشتش نوشته شده «گاراژ سنکا» به تن دارد.

حالا او کجاست؟

بیرون توی ماشین سندی. ده دقیقه پیش هم با همان کارهای وحشیانه می‌خواست برایمان دردسر درست کند که سندی با هفت تیر حالش را جاآورد. فعلا آرام است اما معلوم نیست چقدر طول بکشد. کمک می‌کنی بیاوریمش تو؟

بله، البته. بعد هم باید به مرکز گزارش بدهم. شاید بخواهند محل وقوع جنایت را بازبینی کنند یا کارآگاهی را به آنجا بفرستند. جسد هنوز آنجاست؟

کلانتر گفت: بله، دو نفر از همکاران هم الان آنجا هستند. بعد نگاهی به گروالد کرد و ادامه داد: این چه کار کرده؟

سرعت غیرمجاز و سعی در پرداخت رشوه.

گروالد که حواسش کاملا به آنها بود شروع کرد به غر‌‌زدن: تکلیفم را روشن کنید. بگذارید جریمه‌ام را بدهم و از اینجا خلاص شوم!

کلانتر پیر که ناگهان حالتی نگران پیدا کرده بود گفت: ببین چارلی، در این شرایط... به نظرم لازم نیست این بابا را که فقط سرعت غیرمجاز داشته و منجر به حادثه‌ای نشده بگذاریم در زندان بماند. فکر نمی‌کنی اگر جریمه‌اش را پرداخت کند...

چارلی که عصبی شده بود حرفش را برید و گفت: شما دیگر چرا جناب کلانتر؟ یعنی از پس دو زندانی برنمی‌آیید؟
موضوع این نیست چارلی...

کلانتر، بهتر است این دو موضوع را با هم قاطی نکنیم. من پیش بازپرس وبستر می‌روم تا او را برای بازجویی به اینجا بیاورم تا بعد ببینم چه می‌شود.

کلانتر روی صندلی گردانی که چندان راحت نبود و جیرجیر می‌کرد لم داد و به چارلی گفت: با سندی جوان متهم را بیاور، خودم تلفن می‌کنم و بازپرس را پیدا می‌کنم... حواست باشد که دوباره خیال فرار به کله‌اش نزند.

چارلی به علامت تایید سرش را تکان داد و خارج شد. گروالد میله‌‌های سلولش را گرفت و شروع به تکان دادن آن کرد. کلانتر که گوشی تلفن را به دستش گرفته بود صندلی را رو به سمت او چرخاند و با عصبانیت سرش فریاد کشید: بس است دیگر!

گروالد میله‌ها را ول کرد و یک قدم عقب رفت. تماس با بازپرس هم به جایی نرسید. کلانتر گوشی را گذاشت و رو به گروالد شانه‌هایش را با حالت تاسف بالا انداخت. کمی بعد در جلویی با سر و صدا باز شد. شخصی با چهره‌ای نه چندان دلنشین همراه چارلی و مامور دیگری با موهای بور وارد شدند. موهای قهوه‌ای متهم آشفته روی پیشانی‌اش ریخته بود اما برق ترسناک چشمانش را نپوشانده بود. او چهارشانه با قدی متوسط بود و در مقابل کلانتر و سندی از خودش مقاومت نشان می‌داد.

کلانتر در سلول بغلی را باز کرد و گروالد دیگر تنها زندانی پریویل نبود. سندی با کمی غرور گفت: مطمئنم که دیگر دردسری برایمان ایجاد نخواهد کرد، چون بیرون کمی حالش را جا آوردم.

چارلی از میان میله‌ها به زندانی تازه وارد نگاهی انداخت و گفت: اسمت چیست؟

زندانی جدید فریاد زد: همه‌‌تان بروید به جهنم!

چارلی با آرامش گفت: با این روش نتیجه‌ای نمی‌گیری، فقط پرونده‌ات را سنگین‌تر می‌کنی.

جوان مکانیک با حالتی تحقیرآمیز تف کرد. سندی دستش را از لای میله‌ها به داخل برد و محکم مشتی به شانه او کوبید. زندانی تلوتلوخوران چند قدم عقب رفت.

بعد شروع کرد به بدهنی کردن و بد و بیراه گفتن. سرانجام روی تختش نشست و سرش را میان دستانش گرفت.
حالا دیگر آرام شده بود. گروالد با چشمانی گردشده او را می‌پایید.

چارلی از کلانتر پرسید: پس بازپرس چه شد، با او تماس گرفتی؟

گوشی را برنمی‌دارد.

در اینجا سندی، معاون کلانتر، وارد گفتگو شد و گفت: بازپرس با همسر و دخترش به بلاتون برای دیدن خانواده همسرش رفته است. آنها هر هفته یکبار به آنجا می‌روند. حدود ساعت هشت و نیم شب احتمالا اینجا خواهد بود.

چارلی چینی به پیشانی‌اش انداخت و به گروالد گفت: شانس خوبی نداری. بعد رو به سندی پرسید: با من به مزرعه فرمنت می‌آیی؟

حتما. البته اگر کلانتر با من کاری نداشته باشد.

کلانتر گفت: می‌توانی با او بروی.

چارلی گفت: پس من مرکز را در جریان قرار می‌دهم. روبیک، تو مطمئنی که تنها از پس کارها برمی‌آیی؟

کلانتر پاسخ داد: معلوم است که برمی‌آیم. عجب سوالی می‌کنی. یعنی من از پس دو متهم که پشت میله‌ها هستند برنمی‌آیم؟

منظوری نداشتم.

بعد چارلی و سندی رو به کلانتر سری تکان دادند و از در جلویی خارج شدند. تقریبا نیم ساعتی گذشت، بی‌آن‌که حرفی در زندان پریویل رد و بدل شود. مکانیک همچنان سرش میان دستانش بود و بی‌حرکت روی تخت نشسته بود. گروالد هم پریشان و آشفته از ترس او هنوز در گوشه سلولش مانده بود. کلانتر که اکنون تنها کادر زندان کوچک به شمار می‌آمد پشت میز نشسته و خود را با نوشتن و تنظیم مدارک مشغول کرده بود. مکانیک تکانی خورد و صورتش را بالا گرفت. چنان با غیض به گروالد خیره شد که به وحشت افتاد. سپس نفس سنگینی کشید، پایش را محکم به زمین کوبید و رویش را به طرف دیوار برگرداند. با این که نور لامپ ضعیف بود، اما گروالد متوجه شد که موهای پریشان و درهم هم‌سلولی‌اش که روی پیشانی‌اش ریخته بود به خون آغشته است. کمی که گذشت مکانیک خوابش گرفت. در همین لحظه گروالد با احتیاط به سمت میله‌ها رفت و پچ‌پچ‌‌کنان به کلانتر گفت: ممکن است با شما صحبت کنم؟

ادامه دارد

 نوشته:‌ هنری سلزار
مترجم:‌ سهراب برازش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها