حس خوب با تو بودن...

شادی در قلب اسمی است که این دوست ما برای خودش انتخاب کرده. او برای ما نامه‌ای فرستاده که پر از نکات مثبت و جالبه. این نامه نوشته کسی است که از اوج نا امیدی دوباره به دنیای امیدواری پرتاب شده. خواندنش خالی از لطف نیست، بخوانید:
کد خبر: ۱۷۵۱۲۶

از اون روزی که فهمیدم تو مصاحبه رد شدم تا امروز 3 روز گذشته. از اون روز که دلم می‌خواست بمیرم تا امروز که دوباره عاشق بودن شده‌ام، هم 3 روزه گذشته است. همون روزی که با وجود همه دعا‌ها و نذر و نیاز‌های خالصانه مامانم و با وجود این که خدا از همه مشکلاتم با خبر بود و می‌دونست چقدر به اون کار محتاجم رد شدم. همون روز که به عدالت شک کردم و اعتقادم به مصلحتی که مامان دایم ازش می‌گفت نابود شد. نمی‌دونم دقیقا چند ساعت باهات حرف زدم و شکایت کردم، تند تند و پشت‌سرهم محکوم می‌کردم و گریه می‌کردم که چرا؟ تو که از وضع من با خبر بودی؟ عدالت اینه؟ نگو اختیار خودت بوده، نگو جبر اجتماع، نگو جبر دنیا که اگه تو می‌خواستی، می‌شد!! وقتی یادم می‌افته تو اون لحظه با چه حس قهر و شاکیانه و عصبی حرف می‌زدم یه حس دوگانه بهم دست می‌ده. هم خنده‌ام می‌گیره و هم شاکی می‌شم که چرا اینقدر زود قضاوت می‌کنم. همون روزی که تنهایی نشستم توی پارک و یه طرفه رفتم به قاضی و بابت تمام این 23 سال که تحمل کردنش آسون نبود، شاکی شدم و آرزوی مرگ بزرگ‌ترین آرزوم شد. همه اینها بود تا  این که صدای بچه‌ای رو شنیدم که با همه وجودش داد می‌زد:
«تاب تاب عباسی اودا (خدا) منو نندازی.» منم به اندازه این 23 سال گریه کردم که چرا منو انداختی؟ الان که فکرشو می‌کنم، می‌بینم چقدر آدم ضعیفی هستم که با کوچک‌ترین مشکل می‌خوام نباشم و ازت می‌خوام منو ببری!! نمی‌دونم چی شد که یه روزه ناراحتیم تموم شد، شاید یک ساعت خیره شدن به جوونه‌هایی که سبزی و طراوت شون آدم رو مست می‌کرد یا شاید هم راه رفتن روی علف‌های تازه‌ای که بویشان از خود بی‌خودم کرد یا شایدم خیره شدن به آسمونی که همه درخت‌هارو کشیده بود سمت خودش. پس چرا من کشیده نشم بالا؟ مگه از درخت کمترم؟ یا شایدم مثل همیشه کار خودت!!! اون روز از تمام متن‌هایی که راجع به بهار بود و دید مثبت و...
دچار تهوع مغزی می‌شدم. فکر می‌کردم، بدترین پایان برای امسالم بود. با این که می‌دونستم مشکل بزرگی هم نیست و چند روز دیگه آروم می‌شم، اما اون لحظه‌ها... حتی با این که می‌دونستم چند سال دیگه که از شاغل بودنم خسته شدم وقتی به یاد اون شب و گریه‌هاش بیفتم خنده‌ام می‌گیره، ولی اونقدر به عدالت شک کرده بودم که هیچی آرومم نمی‌کرد جز گریه. حالا دوباره دوست دارم زندگی کنم. حالا می‌خوام بیشتر شکر نعمت‌ها رو بجا بیارم. به خاطر برآورده نکردن سریع دعاهام. به خاطر همه نداشته‌هایی که حقم نبوده و به خیال خودم بوده. به خاطر بودن توی این لحظه و اینجا، برای درک کردن این حس قشنگ تنها نبودن. به خاطر بودنم و بودنت. به خاطر حس قشنگ شکرگزاری. برای امیدی که دوباره سبز شد. حالا فقط می‌خوام تکرار کنم جمله پیامبرت رو: که مرا به اندازه یک چشم بر هم زدن بر خودم وامگذار. یک چشم بر هم زدن... فکر نمی‌کنم واسه ما آدم‌ها حسی قشنگ‌تر از این باشه که توی دنیای خودمون کسی را داریم که بدون این که شخص دیگری متوجه بشه همه درددل‌های ما را گوش می‌کنه.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها