به نشمیل که جواب دادی گفتی که این بار آوردمت پایین که جریمهت کنم. حالا ما چرا همیشه تو نقطه جریمه هستیم؟ ...منم میتوانم ادبیاتی بنویسم اما چرا وقتی آدم میتونه راحت بحرفه باید بیاد قلمبه بحرفه؟... حالا که این طوره منم دارم یه چیزی مینویسم که اگر نچاپی خودم میام تهران سراغت!!
فاطمه بابایی عصبانی! از اهواز
میخواستم دوم از همه از تو به خاطر این همه دقتی که میکنی تشکر کنم و از اینکه هر هفته «به خاطر بسپارید» را توی آن لبه سیاه پایین تلگرافخانه [ضمناً ضمیمه، نه روزنامه!] میخوانی کمال تشکر و قدردانی را بکنم. واقعاً که خسته نباشی!! هر هفته روی پحصاب من اسکی میروی! آن هم روی یخ! واقعاً چَککاااااااااار مِیکِنی؟! صفحه بروبچ، صفحه نشر خلاقیت بیانی، تمرین فکری، توان ادبی، درددل، شادیها و غصهها، همدردیها و همراهیهای بروبچههاست؛ صفحه نوزاد شیرخوار و کهنسال شترخوار! زنده و مرده، هر دو! از زندگانی مثل یک شاگرد مکانیک گمنام در حال گذراندن دوره سربازی تا مردگانی چون یک شاعر، منجم، فیلسوف و ریاضیدان نامدار به نام خیام نیشابوری!! به دیگران چهکار داری؟ تو از حرفهای قلمبه خوشت نمیآید؟ راحت بحرف! بلدی ادبیاتی بنویسی؟ بنویس. عصبانی نباید شد که بابایی! خیلیها دوست دارند آثار ادبی الف الف، عاشقترین ستاره، غلام (مصطفی) یا آرتینا را بخوانند. خیلیها طرفدار طنزهای زینب فخارند، یا جدّیهای زینب صمیمیان که معلوم نیست کجا غیبش زده! هر کس چیزی را دوست دارد که ممکن است دیگری خوشش نیاید. بیا یاد بگیریم غیر از خودمان، دیگران و علایقشان را هم در نظر بگیریم. خیلی از مشکلات ما بین خانوادهها، فرزندان و والدین، دوست و غریبه بدین سبب است که همین یک قلم را از قلم میاندازیم. بیا من و تو این یکی راه را برویم وگرنه دختر عمویم میآید اهواز سراغت!!
ما رو باش
(این شعر رو [اگه بشه اسمش رو شعر گذاشت] قبل از عید فرستادم ولی نه شعر چاپ شد نه اسمم:)
ما رو باش تو چه صفحهای اسممونو جا میذاریم/ کاری جز نامه نوشتن به تو که ما نداریم/ صاحب دکهی روزنامه فروشی گفت که جام جم نداریم/ ما بهش گفته بودیم چاردیواریش رو دوست داریم/ به هواداری تو شیشه دکهای رو زدیم و با سنگ شکستیم/ حسامی، سنگا اگر دشمن شیشه، من و تو که موندگاریم/ صاحب دکه داره از ما شکایت میکنه/ ما بهش گفته بودیم دیه نمیدیم، پول نداریم/ بیا فکر تازه واردای این دو صفحه باش/ تویی که همهش میگی تو صفحهمون جا نداریم/ ما که تو فکر توییم، ما رو باش/ اینایی که تو فِکرِتَن، اینا رو باش!
داریوش باهوش
هیسسسس! گوشت را بیاور جلو تا بروبچ دیگر نشنوند وگرنه فردا نه من راه فرار دارم نه باز هم من!! سردبیر ما گیر داده بود که وزن و قافیه اینها کجاست؟ گفتیم: باااااا این یک بار را به خاطر زحمت دوباره داریوش خان نادیده بگیر، ما هم یک دستی به سر و گوشش میکشیم بلکه بهتر شود. فقط به خاطر طنز باحالش (حالا پاچهخواریاش هم هیچ!) گذاشتمت وسط صفحه تا بروبچ دیگر هم ترغیب شوند به نوشتن طنز وگرنه هنوز ماندهام که اگر یکی از آنها بگوید: پس چرا شعر داریوش را چاپ کردی چه جوابی بدهم.
کلیدسازی در اتاق تمساحها
توی خونه نشسته بودم داشتم فکر میکردم برای این صفحه چی بنویسم که احساس کردم یه نفر پشت سرم ایستاده. یه کلیدی رو جلوی چشمام گرفت و گفت: اگه گفتی این چیه؟ گفتم: کلید خونهمون؟! گفت: نوچ! گفتم: کلید خونهتون؟ گفت: نوچ. کلید ماشینمون؟ نوچ. ...کلید ماشینشون؟ ...نوچ! ...پشت بوم؟ ...نوچ! ...پس چیه؟ ...این کلید ذهنته! بهت کمک میکنه مطالبی بنویسی که به درد بروبچ صفحه بخوره، نه تکراری باشه، نه کپی. گفتم: چه طوری؟ گفت: این کلید تشکیل شده از آمادگی ذهن برای پرواز در آسمان لغات، تمرکز، انتخاب موضوع، جستوجو در لابلای کلمات و واژهها، آزادی فکر و...
دیدم بهتره این تجربه رو در اختیار بروبچ بذارم تا اونایی که دوست دارن برای این صفحه مطلب بنویسن ازش استفاده کنن بلکه ما هم از خوندن مطالبشون لذت ببریم.
احمد از بابل
من به دنبال توام
شاید فریادهای بیپاسخ ساقهی خشکیده چشمانم برای تو از سادهترین حرفها هم سادهتر است که بیبهانه، نگاه خیس پنجره را به مهمانی گُلهایم دعوت میکنی. من با خیال بارانیام زیر واژههای اسمت رسوب کردهام.
کاش میدانستم تو در بُعد کدام اقاقی آبیرنگ ماندهای که ثانیهها برای سادگی نگاه تو، با مرگ قرار ملاقات میگذارند. زود باش. اگر دیر کنی، شاید دیگر صبح کسی برای دل من گریه نکند و چشم شفق سرخ نشود. اگر تو از منطق زنبقهایی که روی باغچهات طرح زدهام صدای آفتاب را نشنوی، شاید دیگر شعرهایم بدرقه دستانت نشوند. کمی بهانه را به سپیدی کاغذ سنجاق میکنم، شاید روی تبسم آسمان به اندازه همهی ستارهها کمی یاس مهمان ابرها کنی. هنوز در روشنایی مهتاب خندهای را روی لالایی شبنمها میپاشی و من کوتاهتر از باورهای تو، میان روِیاهایم سوختهام. بگذار لحظههای نوشتهام در انتها، متنهای خوبی برای تو باشد. مگر مرز تلاقی نگاهمان نجابت یاسیرنگِ چشمهایمان نیست و اندیشههایی که حتی از آسمان هم منطقیترند؟ انگار تو هنوز پروانهها را با سادگی نگاه میکنی که نمیدانی من نگاهت را پُر از پروانه کردهام. ای کاش میدانستی تو برای من اهوراییترین ستارهای.
نرگس، عاشقترین ستاره
ببینم... نمیگویی چرا نگاه همهی ثانیهها را نگه داشتهام و در انتظار شنیدن صدای واژگانت چشم و نظر به در دوختهام؟ صدای احسنت و آفرین بنفشهها را از بیصداترین فریادهای پشت پرچینهای ذهنم نمیشنوی؟ تمنای چشمانم را برای در آغوش کشیدن بهانههای سنجاق شده به سپیدی کاغذت لمس نمیکنی؟ ای تمنای گذشتههای سوخته من، به دنبال من و ما نباش! دست ذهنت را بگیر و در دشت آگاهی بگرد. شاید از جام اساطیر، جرعهای تاریخ سر کشیدی و دستگیرت شد که دایناسورها و دنیایشان خیلی وقت پیش مردهاند. تمام مویرگهای من، آنقدر از آسمان فاصله دارند که فلسفه نگاهشان نقش منطقی هیچ تبسمی را بر صورت سپهر نمیبیند؛ پس یاسهایم را نه به ابر، به تو میدهم که مرا با جامی پُر از مستی شطح به اوج آسمان میبری. خوبی و قشنگی و... بهتر از این کجا سراغ داری؟!
پروفسورِ آبیاری!
برادرم، فوق دیپلم داره. درست سال اولی که کنکور داد تو نقشهکشی صنعتی قبول شد و بعد از گرفتن مدرکش هم خواست درسش رو ادامه بده که به خاطر برخی شرایط خانوادگی تصمیم گرفت اول کمی کار کنه. حدود یک سال دنبال کار گشت ولی کاری پیدا نکرد. چند وقت پیش یکی از آشناها تونست یه کار موقت براش پیدا کنه اون هم با گذر از هزار تا اصل و تبصره. اگه یه وقت خواستید بدونید چه کاری، بهتون میگم: توی قسمت فضای سبز! اون جوون هنرمند الان باید در حال آبدادن سبزهها و اشجار باشه! ولی از طرفی، خیلی خوشحاله. توی این کار از هر چیزی که بلده استفاده میکنه تا کارش رو خوب انجام بده. حتی یه سری چیزها هم برای بهتر و راحتتر شدن کارش درست کرده چون اون کلاً آدم خوشفکریه.
تمام این حرفها واسه این بود که بگم ما بروبچ باید سعی کنیم تو هر کاری هستیم از همه چیز به بهترین نحو استفاده کنیم و از تمام فرصتها بهره بگیریم. اگه برامون امکانات رو فراهم کنن، اگه به ما هم فرصت بدن، اگه به ما مسئولیتی واگذار کنن، اگه اونها که میتونن برامون فرصت کار کردن فراهم کنن، ما میتونیم از پسش بربیایم و باعث پیشرفت کشورمون بشیم. کاش شرایط رو طوری فراهم میکردند تا هر کس بره سراغ کار خودش نه اینکه نقشهکش بره سبزه آب بده.
خواهر کوچیک دمنده مهر
آرزومه... آرزومه...
خیلی وقته که دوست دارم به آرزوم برسم. به خودم میگم چرا همه میرسن ولی من نه. واسهم یه روِیا شده دیگه. روِیایی که همهش تو فکرشم. کاش واقعیت داشت. میدونید؟ من همیشه دلم رو به یه چیزهای بیخودی مثل فال خوش میکنم. واسهم آرزو شد که واسه همه بروبچ یه نامه توپ بنویسم و تو صفحه 14 چاپش کنید اما آرزو به دل موندم... نه شما منو تحویل میگیرید نه بروبچههای چاردیواری. نمیدونم کجای نامهم اشکال داره. من دوشنبهها باز هم روزنامهتون رو میخرم و همه رو میخونم ولی مطمئن باشید اگه یه وقت نامه ننوشتم هیچ وقت روزنامهتون رو ول نمیکنم.
مائده 16 ساله از بابل
خیلی وقت است که من هم دوست دارم به آرزویم برسم. آرزویی که محال نیست اما اغلب از عملی کردنش میگریزند. دوست داشتم همه گلایههای پر اشک و آه، غرغر و ناله و شکوههای از سر احساسات را کنار میگذاشتند و پیش از هر حرف یا عملی با استفاده از مثالهای ساده، قیاس، تصور و تخیلشان، تصویری بودنی و شدنی از خواستهها و نظرهایشان در ذهنشان مجسم میکردند. این طوری خیلی از مشکلاتشان حل میشد و خیلی از آرزوهایشان برآورده بود. نمیدانم چرا میخواهیم انتظارات و آرزوهایمان را بدون کمی دققت، اندکی مطالعه، ذرهای تمرین، مقداری یادگیری، نوآوری، تفکر و حتی انصاف پیش رویمان داشته باشیم. کاش این مثال را پیش از نوشتن نامهات تصور کرده بودی: انصاف است نمره من که انشای خوبی ننوشته ام از همکلاسیام که انشایی بهتر نوشته بیشتر باشد؟ تو به آرزویت رسیدی اما نمیدانم، آیا من هم به آرزویم میرسم؟
جاده باریک میشود
تصور کن مثل آلودگی هوا که باعث سوراخ شدن لایه ازن شده، هر اشتباه و بدی هم باعث سوراخ شدن یه قسمت از مغزت میشه و اگه جلوش رو نگیری، این سوراخ کوچیک، بزرگ و بزرگتر میشه و اون وقت، یه روز به خودت مییای که مُخت از همه چیزهای خوب خالی شده. پتروس با فرو کردن انگشتش توی سوراخی که آب ازش چکه میکرد سعی کرد جلوی یه فاجعه رو بگیره. تو با فرو کردن خوبیها توی ذهنت از فاجعه مرگ انسانیت جلوگیری کن.
نشمیل نوازی از بوکان
تابلوی «خطر مرگ» را دیدی؟ جوابهای پستخانه را هم دقیق بخوان تا مرا برای یک تغییر کوچول موچول در متنت ببخشی.
در اسارت سیاهچالهها
زمانی یه ستاره کوچولو یه گوشه از این آسمون آبی و بیکران زندگی میکرد. اون ستاره، درخشان و زیبا ولی خیلی تنها و غریب و افسرده بود. یه روز سایه سرش، خورشید، زندگیش رو ازش گرفت. ستاره، غریب و تنها و بیکس گوشه یه کهکشون بینهایت ساکت و تاریک سرگردون و حیرون مونده بود. دلش میخواست تمام وجودش میسوخت و تموم میشد اما مثل خیلی از ستارهها در آخرین لحظات زندگیش به یه ستاره دنبالهدار تبدیل میشد و تمام کهکشون رو زیر پاش میذاشت اما به یه تیکه سنگ سرد و خاموش تبدیل شد. ستاره به چنگ یه سیاهچاله چندین هزار ساله کشیده شد و حالا تا ابد تو دامش اسیره.
ونوس
اول خودسازی، بعد دیگرسازی
ما یک عادت بد داریم اونم اینه که هنوز خودمون غورهایم اون وقت از کشمش بودن خاطره میگیم. آخه مایی که خودمون به راهنمایی نیاز داریم چطور میتونیم یکی دیگه رو که شاید از ما پُرتر هم باشه راهنمایی و ارشاد کنیم؟ خوبه بیایم اول خودمون رو طوری بسازیم که بتونیم پایهای واسه ساخته شدن دیگران باشیم؛ پایهای محکم، نه ملاتی شُل که وقتی آجر رو روش گذاشتی از همه طرف وا بره! آخه از یکی که هیچی بارش نبود و فقط موقع حرف زدن لباس فهم تنش میکرد راهنمایی گرفتم و صاف رفتم تو چاله! بهش گفتم اول برو خودت رو بساز بعد قصد ساختن دیگران رو داشته باش.
پیمان
عضوِ دردآورِ روزگار
دیروز تو خیابون یه مرد نابینا رو دیدم که نمیتونست از این سمت خیابون بره اون سمت. دستش رو بالا گرفته بود تا یکی کمکش کنه و کسی هم کمکش نمیکرد. همه بیاعتنا از کنارش رد میشدن. رفتم جلو کمکش کردم، دیدم چه احساس خوبی دارم. هنوز هم دارم بهش فکر میکنم.
مسافری روِیافروش
به قول شاعر که میفرماید: «بنی آدم اعضای یک پیکرند»/ ولیکن مدام آبروی هم میبرند!/ اگر یک حسامی فتد در ته و عمق چاه/ حسامی جهنننننننم!!... همه در پی گوهرند!!
در خاطر یا خاطره؟
دلم بگیرد یا نگیرد برای تو چه فرقی میکند؟ تو که احساس پاک مرا در بازار پُر مشتری خیانت فروختهای. قربانی تو شوم یا نشوم چه تفاوتی دارد؟ تو مرا به مسلخ فرداهای بیسرانجام بردهای. اشک بریزم یا نریزم، راهی سفر شدهای. نفسنفس برای تو زندگی کردن یا نکردن چه فرقی میکند؟ باور کن دروغ میگویند که سرنوشت را میتوان از سر نوشت. اگر چنین بود پس چرا منی که زادهی عشق تو بودم، اکنون در گورستان عشق مدفونم؟! کاش جای آنکه مرا به خاطراتت بسپاری، به خاطرت بسپاری.
مهسا 19 ساله از اندیمشک
ای...وَل! احسنت، مرحبا بکم، تفضّل!! بابااااااااااا این کاره! بهترین متنی که تا به حال از قلمت خوانده بودم (از قلم خودت بود دیگر؟)، همین بود. جای این همه مدت نبودنت را پُر کرد رفت پی کارش، خلاص.
لحظههای ناممکن
دلم هوای بچگی کرده. هوای آن لحظههای ناب که رها شوم از دنیای پر تب و تاب. هوای اینکه شوق عروسک بازی مرا از همه دنیا جدا کند. دلم عروسکهایم را میخواهد.
پرنده صبح