روز آخر و سفر به لارستان‌

رهبر خوبان‌

شیراز-‌ رضا استادی - خبرنگار اعزامی جام‌جم: پیرمرد می‌دانست این اولین و آخرین فرصت است. هشتاد و پنج سالگی سن و سالی نیست که آدمی در آن به آرزوهای دور و دراز بیندیشد. اگر امروز هم نمی‌آمد، تا پایان عمر - که معلوم نبود کی و چه زمانی فرا خواهد رسید -« او» را فقط از تلویزیون ببیند. این همان چیزی بود که باعث شد تا رضایت پزشک کشیک بیمارستان را جلب کند و با یک «واکر» خود را تا پشت گونی‌های آبی رنگ که جایگاه سخنرانی را در خود محصور کرده بود برساند. آنقدر عجله داشت که فرصت نکرده بود لباس عوض کند و حالا با همان لباس‌های سفید و آبی که بوی ساولن می‌داد، در چند قدمی میهمان ویژه شهر لار بود.
کد خبر: ۱۷۴۲۸۴
 پیش از ورود به استادیوم، در خیابان نوجوان دوازده ساله‌ای را دیدم که با تنها دست خود، پوستری بزرگ از رهبر خندان را بر سر گرفته بود. دست دیگرش در پوششی سفید و سفت «وبال» گردنش شده بود. حتی آنهایی که پشت در مانده بودند نیز حال و هوایی خاص داشتند. از جوانان موتور سواری که پشت موتورهای خود پرچم‌هایی را حمل می‌کردند، تا جوانانی که در میدان اصلی شهر، پلاکاردهایی را که فرصت نصب آن را نداشتند بر دست گرفته بودند. «محمد نصیری» را هم دیدم. سن و سال پدر‌بزرگم را داشت. با سربند سبزی که روی عرقچین سفیدش بسته بود؛ آمده بود برای رهبرش شعر بخواند. پدر شهید بود. کارت شناسایی کوچک خانواده شهدا را نیز بر روی کت بیروتی‌اش سنجاق کرده بود. می‌گفت شعر خوبی است. به دنبال راه میانبری بود تا به رهبر نزدیک شود اما جایی که ایستاده بود، آخرین جایی بود که می‌توانست باشد. محافظ جوان مو خرمایی با احترام و مهربانی از او می‌خواست تا بر روی زمین بنشیند. وقتی تصویر‌برداری جلو آمد و از او خواست در مقابل دوربین شعر بخواند، با روشن شدن چراغ قرمز دوربین، لکنت زبان گرفت. لحظه‌ای دیدم که چشم‌های زیبای آبی رنگش شفاف شد اما پیش از آنکه اشک جاری شود، بر سر ذوق آمد و شعر خواند: « مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید...»

تصویر بردار فرصت نکرد پیامی را که پیرمرد دیگری می‌خواست خطاب به «بوش» بدهد ضبط کند. او رفت و با دوربین سیاه رنگ جمع و جور خود، در دریای مردم غرق شد. از این نمونه‌ها فراوان در لار دیدم اما افسوس که برای نوشتن همه آنها، نمی‌توانستم همه دفتر یادداشت‌های مغازه‌های لوازم‌التحریر فروشی لار  را «قرض» بگیرم.

 آن روز هم مقابل جایگاه نشستیم. آسفالت تازه ریخته شده مقابل جایگاه با فرش‌ها و موکت‌ها آماده نشستن شده بود. «برادران» اهل تسنن با دشداشه‌های بلندی که از شدت سفیدی به برفی می‌مانست که انگار همین چند دقیقه پیش از آسمان آمده، در کنار ما نشسته بودند. «ریش سفید» ترهای آنها عباهای حاشیه‌دوزی شده‌ای به تن کرده بودند که رنگ شکلاتی و کرم و شیری آن، در کنار پوشش روحانیان شهر ترکیب زیبایی را برای عکاسان فراهم کرده بود. دقایقی بعد به ترکیب مقابل جایگاه چهار«سرافراز» ویلچر نشین هم اضافه شدند و کمی بعد با اضافه شدن مردانی با پوشش سبز سیر، سبز مغز پسته‌ای و خاکی، ترکیب مسوولان شهر کامل شد. فردی در پشت میکروفن به لهجه محلی شعار می‌داد. لهجه آنقدر غلیظ و خاص بود که بخش عمده‌ای از آن برای ما قابل فهم نبود. فقط زمانی که گفت«بر خامنه‌ای رهبر خوبان صلوات» معنی حرف او را فهمیدیم. «ما از بنارو آمدیم به عشق رهبر آمدیم» شعار دیگر جمعیت بود. فرصت خوبی بود تا ایستاده دریای جمعیت را تماشا کنم. در انتهای ورزشگاه بر روی دیوارها تصویری از آقا سید عبدالحسین لاری با جمله‌ای از رهبر بود که در آن اشاره شده بود « وی نمونه کوچک ولی پر معنای حکومت اسلامی را در این خطه تشکیل داد.» این همان افتخاری بود که بارها از پشت میکروفن تریبون بر آن تاکید شد. با آمدن رهبر، آتشفشان احساسات جمعیت فوران کرد. رهبر لبخند بر لب داشت و با دستی عصای قهوه‌ای رنگی را در بغل نگه داشته بود و با دستی دیگر برای جمعیت دست تکان می‌داد. آیت‌الله آیت‌اللهی امام جمعه شهرستان که به سختی قادر به ایستادن بود، نمی‌خواست در حضور رهبر نشسته سخن بگوید. به همین دلیل رنج ایستادن را به جان خرید و در همین زمان، فردی که در کنارم نشسته بود گفت او روحانی محبوب و مورد احترام شیعه و سنی این منطقه است. ساعتی قبل رهبری به ملاقات او در خانه اش رفته بود و این خبر خیلی زود در شهر کوچک لار دهان به دهان پیچیده بود و مردم را به پشت در خانه او کشانده بود.

اینجا در صد و بیست کیلومتری خلیج «تا ابد فارس» رهبر از وحدت شیعه و سنی سخن می‌گوید و از کارهای خیریه‌ای که با سرمایه مردمی در این شهر انجام شده تقدیر می‌کند. او کشورهای همسایه را برادران ایران می‌نامد و به نمایندگی از سوی ملت ایران به سوی آنها دست دوستی و برادری  دراز می‌کند. سخنرانی که به پایان می‌رسد، یکی می‌شوم مانند دیگران که آرام و آهسته به سمت در خروجی می‌روم. حالا باید از این نقطه از فارس خداحافظی کنیم. از شهر خانه‌های کاه گلی و طاق‌های گنبدی و مسقطی که شهرت آن به اندازه گز اصفهان و پسته کرمان فراگیر است. جمعیت از کاروان اتومبیل‌های «میهمان عزیز» خداحافظی می‌کند. به دنبال اتوبوس خبرنگاران می‌گردم که جوانی با چهره آفتاب سوخته لیوانی پلاستیکی را دستم می‌دهد و می‌پرسد:« شربت می‌خوری»؟
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها