ستارههای سنگینتر، مثلا 44/1 برابر جرم خورشید و بیشتر، سوختش را میسوزاند آنقدر در خودش میرمبد و کوچک میشود که اندازهاش به 10 کیلومتر میرسد و تمام مادهاش لب به لب به نوترون تبدیل میشود: چگالترین ماده جهان.
اما ستارههای پرجرمتر از این هم فراتر میروند. وقتی یک ستاره واقعا پرجرم دوره زندگیاش به اتمام میرسد و فشار تابشی و فشار لایههای نوترون دیگر برای مقابله با گرانش وحشی ستاره کافی نیست... تماما روی خود فرو میریزد تا آنکه گرانشاش از هر نیروی دیگری در جهان قدرتمندتر میشود و از شعاع شوارتزشیلد میگذرد و عملا جهان ما را ترک میکند. آنچه بعد از این بر سرش میآید مسالهای لاینحل است. شعاع شوارتزشیلد مرزی است که از چاه گرانشی هیچ چیزی نمیتواند رد شود، حتی نور.ستاره میمیرد، اما جرم باقی میماند: حفرهای بدون نور در فضا، شاید حفرهای به جهان دیگر.
لیر گفت: «ستاره رمبنده شاید از خودش سیاهچاله باقی بگذارد. احتمالا سیاهچالههای بزرگتر هم باشد؛ مثلا تمام یک کهکشان در خودش فروریخته باشد. اما راه دیگری نیست سیاهچاله شکل بگیرد.»
«خب پس؟»
«اما زمانی بود که سیاهچالههایی از همه اندازه ممکن بود شکل بگیرند. آن زمان موقع وقوع انفجار بزرگ بود، همان انفجاری که جهان را شکل داد. نیروهای آن انفجار احتمالا بردارهای کوچکی از ماده را از شعاع شوارتزشیلد گذرانده. چیزی که به جا میماند به هر حال کوچکترینهایش را میشود گفت سیاهچالههای کوانتومی هستند.»
ناگهان با ورود کاپیتان چیلدری به حوزه دید ما، صدای خنده بلندی را هم شنیدم. حجم دستگاههای مخابرات احتمالا او را از دید لیر مخفی کرده بود و من هم صدای نزدیک شدنش را نشنیدم. گفت: «راجع به چه مساله مهمی حرف میزنید؟ میشود من هم بیایم وسط صحبت و چیزی بگویم؟»
لیر خیلی جدی گفت: «تو خیلی راحت توی چیزی به آن اندازه گم میشوی. سیاهچالهای به اندازه زمین فقط یک سانتیمتر قطر دارد. نه، من منظورم چیزی است که جرمش حداکثر 10 به توان منفی 5 گرم باشد. احتمالا یکی از اینها در مرکز خورشید وجود داشته باشد...»
ادامه دارد