حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ستوان دوژن افسر کشیک فرماندهی پلیس که وقوع این حادثه را به کمیسر اطلاع داد، افزود: کسی که این خبر را به کلانتری اعلام کرد، مرد جوانی به نام آلبرت کاستل بوده است و گویا یکی از مشتریان هانری بوده که به همراه نامزدش لیزت برای گرفتن تلفنش که نیاز به تعمیر داشته و 3 روز پیش برای تعمیر به او داده بود به مغازه مراجعه و با مرگ دلخراش وی روبهرو شده است. بعد هم ماجرا را به کلانتری اطلاع داده است.
کمیسر بلافاصله به طرف محل حادثه حرکت کرد و دقایقی بعد در آنجا حاضر و تحقیقات خود را شروع نمود. مغازه تعمیر تلفن هانری یت در وسط خیابان اورا قرار داشت. یک مغازه کوچک در فاصله 15 10 متری مغازه بزرگ عتیقهفروشی دوژن.
در جلوی مغازه چند مامور پلیس، تعدادی رهگذر، آمبولانس و دو خودرو پلیس دیده میشدند. ساختمانی که مغازه در پایین آن قرار داشت یک ساختمان 5 طبقه تجاری بود که به نظر میرسید، ساختمانی قدیمی است که تازه بازسازی شده است.
کمیسر کاستل به دقت اطراف را ورانداز کرد. همه جا خلوت و ساکت بود. مغازههای زیادی در خیابان دیده نمیشد، اما تمامی ساختمانها تجاری بودند و شرکتهایی که اغلب کوچک بودند طبقات ساختمان را اشغال کرده بودند.
کمیسر پس از بررسی اطراف به طرف مغازه کوچک هانری رفت. ستوان ایگان افسر گشت کلانتری با دیدن کمیسر جلو رفت و پس از احترام نظامی در حالی که گزارش ماوقع را میداد وی را به داخل مغازه راهنمایی کرد.
جسد هانری در انتهای مغازه در حالی که پاهایش دراز و پشتش به گوشه دیوار تکیه داده شده بود، دیده میشد.
سرش به طرز دلخراشی روی گردنش افتاده بود و چشمان نیمهبازش به نقطهای مبهم خیره شده بود. هر دو دستش در اطراف بدنش آویزان شده بود. او یک شلوار جین، پیراهن آبیرنگ و کفش کتانی سفید به تن داشت. شلوارش از ناحیه مچ به بالا کشیده شده بود که این امر نشان میداد جسد روی زمین کشیده شده است. در واقع هانری پس از قتل به گوشه مغازه انتقال داده شده بود.
روی گلوی او آثار قرمزی عمیقی دیده میشد ضمن این که طناب نایلونی نسبتا ضخیمی روی سینهاش افتاده بود. کمیسر وقتی نزدیک شد پی برد که هانری با همان طناب خفه شده است. هیچگونه آثار ضرب و جرحی روی صورت او دیده نمیشد.
کمیسر به دقت به وارسی جسد هانری پرداخت. مرد جوان لاغراندام خفه شده بود و برای همیشه با زندگی وداع کرده بود.
کمیسر پس از وارسی جسد به بازرسی از داخل مغازه پرداخت. هیچ چیز مشکوکی در داخل مغازه دیده نمیشد. به غیر از مقداری وسایل ازجمله آچار، انبردست، پیچگوشتی و دو گوشی تلفن که از روی میز در اطراف پخش بود، هیچ اثر دیگری از بهمریختگی دیده نمیشد.
در گوشه دیگر مغازه که در واقع روبهروی جسد قرار داشت، گاوصندوق نسبتا کوچکی دیده میشد که در آن باز بود و مقداری کاغذ از آن بیرون ریخته شده بود. شواهد امر نشان میداد که قاتل یا قاتلان به گاوصندوق دستبرد زدهاند.
روی میز که در کنار صندلی گردان قرار داشت یک فنجان خالی قهوه، یک بسته سیگار، زیرسیگاری، یک فندک نقرهای و تلفن همراه دیده میشد و البته مقداری وسایل که گویا از روی میز به اطراف پخش شده بود. به نظر میرسید مقتول هنگامی که مورد حمله قرار گرفته شروع به دست و پا زدن کرده و همین امر موجب شده که وسایل روی میز به اطراف پخش شود.
در اطراف مغازه طبقات چوبی دیده میشد که روی این طبقات انواع و اقسام تلفنهای جدید و قدیم چیده شده بودند. روی شیشه مغازه پلاک ساعت کار مغازه دیده میشد. صبح از 8 تا یک بعدازظهر و 3 تا 7 بعدازظهر.
کمیسر پس از این که به دقت جسد هانری را وارسی کرد و گوشه و کنار مغازه را از نظر گذراند، گوش به گزارش ستوان ایگان داد.
افسر جوانی که خیلی تند و سریع و در عین حال با هیجان صحبت میکرد به کمیسر گفت: ساعت نزدیکیهای 30/22 شب بود. اگر اشتباه نکنم 20/22 که از طریق بیسیم به ما اطلاع دادند قتلی در خیابان اورا رخ داده است. ما با عجله به طرف اینجا حرکت کردیم و کمتر از 7دقیقه در محل حاضر شدیم و متاسفانه با جسد هانرییت جوان 31 ساله صاحب مغازه تعمیر تلفن روبهرو شدیم. هانری خفه شده بود و همانطور که ملاحظه کردید جسدش در انتهای مغازه رها گردیده بود.
کسی که خبر قتل هانری را به کلانتری اطلاع داده بود آلبرت کاستل بود گویا او برای گرفتن تلفنش که تعمیر شده بود به همراه نامزدش به مغازه هانری آمده بود و با جسد بیجان وی روبهرو گشته بود. بعد هم موضوع را به کلانتری اطلاع داده بود.
آن طور که ما در تحقیقات اولیه متوجه شدیم هانری حدود 3 سال است که در این مغازه مشغول تعمیر تلفن است. او جوان سر به راه و باهوشی بوده و اکثر کسبه و اهالی خیابان از او رضایت کامل داشتهاند. وضع مالیاش هم بد نبوده و درآمدش هم نسبتا خوب بود.
کمیسر پس از شنیدن گزارش ستوان ایگان چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ آلبرت کاستل که در کنار دختر جوان ایستاده بود رفت. آلبرت که رنگ از رخش پریده بود و از شدت اضطراب این پا و اون پا میکرد به کمیسر گفت: 3 روز پیش تلفن منزلم را نامزدم لیزت برای تعمیر در اختیار هانری قرار داد او قول داد که امروز تا ساعت 8 بعدازظهر تلفن را پس از تعمیر به من برگرداند.
راس ساعت 8 به اینجا آمدیم. هانری گفت کار تلفن شما هنوز تمام نشده است. او بهانه آورد که سرش شلوغ بوده و نرسیده تلفن را به طور کامل تعمیر کند.
من به او اعتراض کردم پس چرا قول امروز را داده، هانری که به نظر عصبانی میرسید باز هم بهانه آورد که سرم شلوغ بوده به طوری که هر روز ساعت 7 بعدازظهر مغازه را میبسته ولی امروز تا این ساعت ایستاده تا تلفن شما را تعمیر کند اما چون کارش زیاد است میماند برای فردا.
برای من این بهانه او قابل قبول نبود. لذا اعتراض خود را تکرار کردم. این امر باعث شد که با هم بگو و مگو کنیم که نامزدم لیزت دخالت کرد و از هانری خواهش کرد که کار تلفن ما را تمام کند. هانری هم وقتی اصرار لیزت را دید قبول کرد و گفت من میمانم. شما دو ساعت دیگر بیایید تلفن را تحویل بگیرید. ما هم رفتیم و وقتی ساعت 15/22 شب برگشتیم با این صحنه وحشتناک روبهرو شدیم. او به قتل رسیده بود. همان لحظه هم نگهبان یکی از ساختمانها که تصادفی از آن جا رد میشد ما را وحشت زده دید که از مغازه او بیرون آمدیم. بعد هم ماجرا را با او در میان گذاشتیم و سپس طبق وظیفه با کلانتری تماس گرفتیم.
این تمام ماجرا بودکه رخ داد. هانری بیچاره در فاصلهای که ما به او سر زدیم به قتل رسید. البته این را هم بگویم زمانی که او را ترک میکردیم 2 مرد که موتورشان را پارک کردند به مغازه هانری رفتند. آنها قیافهای عجیب داشتند و خیلی مظنون به نظر میرسیدند و چون این خیابان یک خیابان تجاری است و قاعدتا از ساعت 7 عصر به بعد کاملا خلوت و کم تردد میشود حرکت عجیب آنها نظر ما را به خود جلب کرد و فکر میکنم راکب آن موتورسیکلتها با مرگ دلخراش هانری بیارتباط نباشد. چون لحظاتی بعد با سرعت سرسامآوری از ما سبقت گرفتند و رفتند.
کمیسر از او پرسید: شما دراین اطراف زندگی میکنید. آلبرت نفسی تازه کرد و گفت: خیر. منزل ما تا این جا خیلی فاصله دارد. اما نامزدم لیزت در سر خیابان در یک شرکت حمل و نقل کار میکند و چون در این خیابان زیاد تردد دارد هانری را میشناخت و او تلفن را برای تعمیر نزد وی آورد.
کمیسر از او پرسید: شغل شما چیست؟
آلبرت با تروشرویی جواب داد: در یک نمایشگاه خرید و فروش اتومبیل کار میکنم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ لیزت رفت و شروع به بازجویی از وی کرد. لیزت که یک دختر لاغر اندام با قدی نسبتا بلند بود، در حالی که رنگ از رخش پریده بود با صدای گرفته و لرزان به کمیسر گفت: مدت 2 سال است که در این خیابان در یک شرکت حمل و نقل کار میکنم. هانری را خوب میشناختم، او جوان فعال و در عین حال خوشنامی بود. 3 روز پیش تلفن آلبرت را برای تعمیر نزد او آوردم و به من گفت 3 روز دیگر که امروز باشد، آماده است. امروز آلبرت ساعت 4بعدازظهر که شرکت تعطیل میشود نزد من آمد. هر دو ساعاتی را به گردش رفتیم بعد هم برگشتیم که تلفن را پس بگیریم اما هانری گفت آماده نیست. آلبرت که مرد عصبی است به او پرخاش کرد.
کمی مانده بود که بین آنها دعوا بشود که من پادرمیانی کردم و از هانری خواهش کردم تلفن را امروز تا هر ساعت شده به ما تحویل دهد. او هم قبول کرد و گفت 2 ساعت دیگر برگردی آماده میشود، اما وقتی برگشتیم با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدیم.
هانری بیچاره خفه شده بود. بعد هم همانطور که آلبرت گفت موضوع را با کلانتری در میان گذاشتیم.
کمیسر از او پرسید: چه مدت است که با هانری نامزد هستی؟
لیزت آرام جواب داد: حدود سه ماه.
کمیسر در مورد ادعای آلبرت درخصوص حرکت تند یک موتورسیکلت در خیابان پرسید و لیزت با تردید جواب داد: چون این خیابان اصولا از ساعت 7 بهبعد کاملا خلوت و کم تردد میشود. حرکت تند آن موتورسیکلت ظن ما را برانگیخت و فکر میکنیم ارتباطی بین قتل هانری و آن موتورسیکلت باشد.
کمیسر از وی سوال کرد تا چه میزان هانری را میشناختی؟
لیزت که با این سوال کمیسر یک لحظه جا خورد و چشمانش از تعجب گرد شد نگاهی زودگذر به نامزدش انداخت و سپس رو به کمیسر گفت: چطور مگه؟
کمیسر آرام جواب داد: هیچی فقط میخواستم بدانم.
لیزت سکوت کرد و سرش را پایین انداخت.
کمیسر لحظهای سکوت کرد و آنگاه به سراغ میشل سرایدار ساختمان 707 که تصادفا در آن ساعت از خیابان میگذشت رفت. میشل که مرد میانسالی بود و یک عینک تهاستکانی بهچشم داشت، آرام به کمیسر گفت: خیابان اورا یک خیابان کاملا تجاری است. این خیابان بعد از ساعت 7 بعدازظهر کاملا تعطیل میشود و به قول معروف پرنده پر نمیزند مگر تعدادی نگهبان که در گوشه و کنار این خیابان هستند.
در آن ساعت هم یعنی حدود 30/23 که من در حال عبور از خیابان بودم متوجه این مرد و زن جوان (اشاره به آلبرت و نامزدش) شدم که از مغازه هانری وحشتزده بیرون آمدند. آنها تا مرا دیدند برجایشان میخکوب شدند. پرسیدم چه اتفاقی افتاده است. مرد جوان بعد از یک سکوت طولانی و زمانی که دید دارم به طرف مغازه هانری میروم فریاد زد، هانری را کشتند، بایستی به پلیس اطلاع دهیم. بعد هم با تلفن همراهش به کلانتری اطلاع داد. من هم سری به مغازه زدم و با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدم. کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس نگاهی به ساعتش انداخت ساعت درست 30/23 بود و بعد گوش به نظریه دکتر مونتگمری نماینده پزشکی قانونی که تازه از معاینه جسد هانری دست کشیده بود، داد.
دکتر مونتگمری به کمیسر گفت: آن طور که بررسیهای اولیه نشان میدهد، هانری بیچاره خفه شده است و از زمان وقوع مرگ او هم مدت زمان زیادی نمیگذرد، حداکثر یک ساعت و نیم و حتی شاید کمتر. کمیسر از او تشکر کرد و آن چه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و آنگاه دستور دستگیری قاتل را داد. شما خواننده عزیزحدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت.
کمیسر حداقل دو دلیل داشت .
حمید موفق
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....