سلام. نمیدونم تا حالا چند نامه برات نوشتم و پست نکرده گوشه کتابخونه، لای کتاب شعرهام بایگانی کردم. ولی الان به وضعیتی رسیدم که اگر با کسی درد دل نکنم دیوونه میشم.
مشکل من تفاوت بین راست و دروغ، بین دوستی و دشمنی، بین خنده و گریه، بین عشق و نفرت و بین خوبی و بدی است.
چقدر تفاوت این چیزها کم و در عین حال زیاده. کسی که تا دیروز عاشقش بودی و مثل چشمات بهش اعتماد داشتی، فردا تبدیل میشه به منفورترین کسی که میشناسی. اینجا دیگه کجاست که نمیشه قلب داشت.
حتما باید جای قلب سنگ داشته باشی که بتونی زنده بمونی. اینجا دیگه کجاست که برای نفس کشیدن باید پول داد. این دنیا چه خراب شده که آدمها برای بودن تو اون، حتی حاضرند زندگی رو بخرند. اینجا دیگه کجاست که عشق و محبت رو به بها میخرند. حتما داری فکر میکنی، دارم فلسفهبافی میکنم. اما این طور نیست. اینها چیزهایی است که توی این چند سالی که خودم رو شناختم، بهشون رسیدم. تمام تجربیاتی که این دنیای نفرین شده، برام داشته، همین چیزها هستند. این تجربه رو پیدا کردم که صداقت، عشق، وفا، مهربونی و خنده مال رویاهاست. مال قصههای پریان که وقتی بچه بودم، مامانم برام تعریف میکرد. اما حقیقت لابهلای قصههای بابابزرگه. همون قصههایی که پر از دیو و شر و بدجنسی است. کجاست اون فرشته نجاتی که دنیای تلخ و سیاهمون رو روشن و سفید کنه. کجاست اون شاهزادهای که در به در دنبال سیندرلا باشه... کجاست دهقان فداکار؟ کجاست این جاده خوشبختی که در به در دنبالشم و پیداش نمیکنم. کجاست این ستاره شانس من که آسمون رو برای پیدا کردنش گشتم و پیدا نشد؟ کجاست اون فرهادی که بیستون رو کند برای عشقی که میدونست نصیبش نمیشه. برای عشقی که عاشقش نبود. راستی چرا فرهاد بیستون رو کند؟ برای این که ثابت کنه عاشقه؟ ثابت کرد ولی نتیجهاش چی شد؟ چی میشد اگه شیرین به فرهاد میرسید؟ آسمون به زمین میاومد یا خورشید خاموش میشد؟ کو اون مجنونی که بیابونگرد عشق لیلی بود؟ کجاست این همای سعادت؟ به کدوم سرزمین پرواز کرده که دیگه هیچ کس روی سعادت رو نمیبینه؟
چه بلایی سر دنیا اومده که اینقدر بد شده؟ پس کجا هستند اون آدمایی که یه قطره اشک کافی بود که دنیاشون زیر و رو بشه؟ کجاست اون دنیای پر از خوبی و صفا؟ چه بلایی سر ما اومده که حتی حاضریم روحمون رو بفروشیم؟ این سنگها چیه که جانشین قلب هامون کردیم؟ این نفرت چیه که جای عشق رو گرفته؟ این سوالهای بیجواب چیه که ذهن یه دختر بچه رو به خودشون مشغول کرده؟ کجاست اون کسی که منو یاری کنه؟
کجاست اون کسی که مرهم زخمهای قلبم باشه؟ کجاست اون دوست با وفایی که بتونم باهاش حرف بزنم و یه دل سیر گریه کنم؟ کجاست اشکهای پاکی که یه زمانی یه دنیا ارزش داشت؟ حالا چی؟ اشکم شده یه بهونه برای دل شکستن. میخوام رها بشم. میخوام از این دنیای پر از زشتی خلاص بشم اما... نمیتونم، یعنی نمیشه. نمیشه رها شد. چون رها شدن یک جورهایی پرواز کردنه. اوجگرفتنه است، اما ما خیلی وقته که پرهایمون را بستیم. خیلی وقته پرواز یادمون رفته. انگار بالهامون رو یهجایی تو گذشته جا گذاشتیم. این زمین خاکی چیه که به خاطرش از آسمون گذشتیم؟ گریه چیه که به خاطرش از خنده گذشتیم؟
چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزهایی که دنیام یه عروسک بود و کلی خنده. اون روزهایی که سرم رو روی پاهای مامانم میگذاشتم و اون نازم میکردم و برام لالایی میخوند.. حالا چی؟ بزرگ شدم و عروسکها تبدیل به آدم شدند. دیگه با لالایی خوابم نمیگیره. دیگه هیچ صدایی آرومم نمیکنه. دلم دیوار رو میخواد که راحت بهش تکیه کنم. بدون این که بیمی از فروریختن دیوار داشته باشم. این شب تاریک کی قراره صبح بشه؟ کی قراره این قلب نا آروم من، دست از بیقراری و دلتنگی برداره؟ دلتنگی برای بالهایی که ازش گرفتن. دلتنگی برای محبتی که خیلی وقته مرده؟ یکی کمکم کنه اینجا یه آدم یه سنگ یا هر چی که شما بگید داره از ناراحتی این غصهها دیوونه میشه؟ یه حرف امیدبخش، یه جواب ساده به این سوالهای سادهتر، یه فانوس برای روشن کردن راه کافیه. یه دستاویز برای چنگ زدن به زندگی. یه بهونه برای موندن و زندگی کردن... .