قهر و آشتی‌

کد خبر: ۱۷۳۲۹۷

 وارد حیاط شدم پام رفت رو یه چیزی با صدای خرد شدنش پامو عقب کشیدم، یه تکه نون خشک شده زیر پام نصف شده بود، خیلی آروم لپوش کند و گفت: وای روم سیاه، ای برکت خدارو کی انداخته اینجا... خم شد و با دست‌های حنایی رنگش خرده‌های نون رو جمع کرد و ریخت تو باغچه... هر دفعه که دستهاشو تکون می‌داد صدای جرینگ جرینگ النگوهاش بلند می‌شد، سرمه چشمهاشو درشت‌تر نشون می‌داد، یک کمی هم لباشو قرمز کرده بود که حدس زدم کار دخترش باشه، یک تمبان قری بلند پوشیده بود، هر بار که قدم برمی‌داشت چین‌هاش به همان طرف می‌چرخیدند، عروس و دخترش روی درخت کپل و سبز نارج تور سفیدی کشیده بودند و داشتند از پایین به هم گره می‌زدند، اونها هم تمبان قری پوشیده بودند ولی با دامن پرچین‌تر و پر از پولک‌های رنگی خوشگل که چشمهامو قلقلک می‌داد، هر دو سلام کردند، چند تا از خانم‌ها در حیاط در حال رفت و آمد بودند اونها هم لباس‌های محلی پوشیده بودند رنگ و وارنگ، سبز، قرمز، بنفش... تو فکر بودم یکیشو بخرم، تا سرمو برگردوندم صدای پچ پچ دخترا گوشمو پیچوند گوشه حیاط فرش انداخته بودند با چند تا پشتی مخملی، دست دراز کرد رو به پشتی و به من گفت: بفرمو قدمت رو تخم چیشام.. وای هر وقت اینو می‌گفت چشمام می‌سوخت دست خودم نبودکه ... به پشتی تکیه زدم آخر تابستون بود، نسیم خنکی موهامو می‌ریخت تو صورتم، کنارم نشست و گفت: خوب تونستی از دست خوارشو ورت در بیری‌ها. گفتم: خدارو شکر رفته بود بیرون اگه می‌دونست نمی‌رفت و پیلم می‌شد. گفت: آخه می‌دونی کاکو هر کی نمی‌تونه توای برنامه‌ها باشه، یا باید اعتقاد دوشته باشی یا اگه نداری مسخره نکنی، خوب سفیده خانم شمو با او فرق داری اگه اعتقادم نداری، احترام که می‌ذاری، سینی بزرگی که دخترش آورده بود گرفت و گفت: شمو فقط تماشا می‌کنی نه دستک می‌زنی نه شعر می‌خونی... سینی رو گذاشت کنارش، توش پر از آجیل و خوراکی بود، نگاهی به درخت کردم و گفتم: حالا اگر بهار نیاره، میوه نده چه عیبی اره، نارنج که قیمتی نداره... در حالی که آجیل و میوه‌هارو می‌چید جلوم با صدای آرومی گفت: به پولش نیس که عزیزم، درخت میوه‌دار اگه بار ند برکت از خونه میره، جر و دعوا میشه، دخترا بختشون بسته میشه، عروسا بچه‌دار نمی‌شن یا اگه هم بشن زبونم لال می‌میرن یا بقول شمو جوونا عقب‌مونده می‌شن، ای یم تقصیر ای بچه‌ها شد، نباید همه میوه درختو می‌کندن باید دو سه تاشو واسه خودش نگه می‌دشتن تا ذوقشون بکنه. حالو ای زبون بسته هم قهر کرده و بار نمیده... دوباره به درخت نگاه کردم این درخت کپل نازش از ما بیشتر خریدار داره، اگه قهر کنیم بریم خونه بابامون با یه تی‌پا برمون می‌گردونن خونه شوهر... دیس ترحلوا رو گذاشت کنارم، هم زعفرونی بود و هم ساده... عروسش قلیان بزرگی که روسرش پرزغال گل انداخته بود داد دستش، قلیان رو گذاشت تو سینی و نی‌رو تعارف کرد به من، گفتم: بلد نیستم دودیش کنم اول شما بکشین، سرشو خم کرد و گفت: رو چیشم. با نی قلیان به ظرف فالوه اشاره‌ای کرد و گفت: سفیده خانم والو تعارف نکن ازای پالوده‌ها بخور ببین چه طعمی داره... به خودم گفتم کاش جای پ فالوده ‌رو با ف سپیده عوض می‌کرد، همیشه اسم منو اشتباه میگه...
هر پکی که به قلیان می‌زد یک عالمه دود می‌داد بیرون، بوی قلیان هوای حیاط را پر کرده بود، هر چی بود از دود سیخ و سنگ شوهرم بهتر بود، یکی از خانم‌ها سه تا دایره آورد، یکیشو دو دستی تعارف کرد طرف ما و گفت: بفرمو زن مو... زن عمو ابروهارو بالا انداخت و دایره رو گرفت، نی قلیان رو داد به من، دایره‌ها بزرگ بودند و از داخل حلقه‌های زیادی داشتند هر دفعه که تکان می‌خوردند جرینگ جرینگ صدا می‌دادند، عین گوشواره‌های زن‌عمو بودند یه پک زدم به قلیان، حواسم نبود که حسابی چاق و پردوده، افتادم به سرفه، زن عمو با دست‌های بزرگش همچی زد پشتم که از دردش سرفه یادم رفت، با گوشه روسری اشک چشمامو پاک کردم، زن‌عمو لبخندی زد و گفت: کاکو حواست باشه، ای واسه توخیلی سنگینه‌ها... لبخندی زدم و گفتم: چشم... زن‌عمو با خانم‌های دیگه دایره‌ها را در هوا تکان دادند، صدای جرینگ‌جرینگ النگوهاش بین این صداها گم شد، بعد با هم شروع کردند به زدن، آنقدر نرم و فرز می‌زدند که گاهی وقتها فکر می‌کردم اصلا انگشتشون به دایره نمی‌خوره، دخترها با لباس‌های رنگارنگ دستمال به دست در حیاط می‌چرخیدند و قر می‌دادند، پولک‌ها رو لباس‌ها سر می‌خوردند و برق می‌زدند، چین‌ها پولک‌ها رو می‌گرفتند و ماچ می‌کردند، گاهی وقتها که دامن‌های رنگی از کنار هم رد می‌شدند روبوسی می‌کردند و تاب می‌خوردند دور و نزدیک می‌شدند، من خیلی آروم پک می‌زدم و دود می‌دادم بیرون، انگار که هر چی سیخونک شوهر و فامیلیش تو دلم آتیش شده بود با دود می‌اومد بیرون، دلم سبک می‌شد و سرم سنگین، ‌چشمم افتاد به کوزه اناری قلیان، یک نقاشی بود از صورت ناصرالدین شاه با چشم‌های درشت مشکی و سبیل‌های تاب‌داده که یک تاج بزرگ هم رو سرش بود، هر دفعه که پک می‌زدم انگار که داشت بهم چشمک می‌زد، ناکس خوش اشتها بیخود نبوده که 200،‌ 300 تا زن داشته منهم جوابشو با چشمک دادم، پناه بر خدا... همه با صدای بلند واسونک زن عمو ریتم آهنگو عوض می‌کرد، دو نفر دیگه هم با اون هماهنگ می‌شدند، گاهی وقتها همچین با هم محکم می‌زدند که دلم هری می‌ریخت پایین، باد لابه‌لای شاخه‌ها می‌پیچید و برگها و شاخه‌ها از پشت توری دست می‌زدند و می‌رقصیدند اگه من جای او بودم همین حالا بار می‌دادم. کم‌کم‌دیدم یک‌جورایی رو زمین بند نمی‌شم، ولی زن‌عمو گفته بود حتی دست هم نزنم  یک آن حس کردم همه چشمها رو به منه، زن‌عموم و بقیه دیگه واسونک نمی‌خوندند و فقط داشتند به من نگاه می‌کردند، انگار که درخت هم اخم کرده بود و منو نگاه می‌کرد، داغ شدم می‌دونستم چه رنگ و رویی به هم زدم، بعضی از خانمها آروم لبهاشونو گاز می‌گرفتند و پچ‌پچ‌ می‌کردند، خیلی آروم خودمو جمع و جور کردم و تکیه زدم به پشتی، زن‌عمو لبخندی زد و گفت: تو هم خوب بلدی‌ها، یادم باشه واسه عروسی دخترم دعوتت کنم... زد زیر خنده دوباره شروع کردند به زدن، نفس راحتی کشیدم، دوباره پک زدم به قلیان، تو حال و هوای خودم بودم که با صدای کل از جا پریدم، همه با هم کل می‌زدند، دخترها مشتهاشونو پر از نقل می‌کردند و می‌ریختند رو سر درخت، به قول شوهرم هر چی کشیدیم پرید...

آخرهای فروردین بود، خودمو از دست مهمانهای مادرشوهر خلاص کردم و زدم به کوچه،  می‌خواستم یک سری به مامان بزنم، از کنار دیوار کوتاه زن ‌عمو که رد شدم احساس کردم رو سر درخت نارنج تور نیست فکر کردم اشتباه می‌کنم برگشتم و نگاه کردم دیدم راست راستی تور نیست، رفتم جلوتر یکی از شاخه‌های درخت رو دیوار افتاده بود و به کوچه سرک می‌کشید، دو سه تا غنچه بهار تو بغلش لم داده بودند. گل از گلم شکفت، ‌صدای دایره، واسونک (شعر شیرازی)، کل، بوی قلیان، چشمک ناصر‌الدین شاه، پولک همه و همه تو سرم پیچید،  به خودم اومدم دوروبرمو نگاه کردم، یکی از خانم‌های همسایه با اون چشم‌های گرد شدش زاغ سیاهمو چوب می‌زد، می‌دونم داره چی می‌گه، عروس حاجی و پناه بر خدا... رومو برگردوندم، دوباره به شاخه نگاه کردم، یکی از شکوفه‌ها دو تا گلبرگش باز شده بود، انگار که داشت خجالت می‌کشید، بوی عطرش تو دماغم پیچید، داشت بهم می‌خندید.

محبوبه چنانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها