حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
میگویم: مرد، حتی اگر از آن بهتر و عالمتر و دانشمندتر نباشد، زن که خانه را تبدیل به جهنم کند، هیچ کاری از دستش برنمیآید. شما زن بسیار خوبی بودهاید، درست میگویم؟
(میخندد) میگوید: «نه! او مرد خوبی بود، خیلی خوب و بینظیر.»
میگویم: بعضیها مثل شهاب میمانند، یک آن در آسمان چشم من و شما و ما جلوه میکنند و تمام! و لطفشان هم به همین است. زیاد که بمانند میشوند چراغ مهتابی! شهاب، شان خودش را دارد.
انگار لحن شاعرانهام دل تنهاییش را تازه میکند. چشمهایش برق میزنند... طاقت نمیآورم و میگویم: آبی موکت و پرده و باقی وسایلتان آبی خاصی است، مرحبا به سلیقه شما.
مهلتم نمیدهد و آنا میگوید: «سلیقه آقاست! همهاش را او به سلیقه خودش خرید.»
آمدهام درباره کمالات استاد مطهری سوال کنم، اما در دلم میگویم: «این حرفها را دیگران بگویند. عالیه خانم خوب است که از ظرافتهای روح او بگوید!»
میپرسم: «چند سال داشتید که ازدواج کردید؟»
میگوید: «این هم شد سوال؟ جوابت را میدهم، ولی ننویس.»
سنش را میگوید، ولی من نمینویسم، قول دادهام! ولی تعجب میکنم. خیلی جوان بوده که شوهر کرده.
میپرسم چرا این قدر زود؟ خانوادهتان از آنجور خانوادههایی بودند که دخترها را زود میفرستادند خانه بخت؟
میگوید: «نگاه خانواده من به ازدواج، چنین نگاهی نبود، مادرم از خانوادههای متمول و گرفتار همان نوع روابط و رفت و آمدها و پدرم روحانی بودند. آقای مطهری شاگرد پدرم بود و پدرم علاقه عجیبی به او داشت و احساس میکرد که اگر او را از دست بدهد، گوهر گرانبهایی را از دست داده و درست هم فکر میکرد.»
خود استاد دراینباره چگونه میاندیشیدند؟
«تفاوت سنی من و آقای مطهری نسبتا زیاد بود. خودشان هم ترجیح میدادند همسری که انتخاب میکنند، بزرگتر باشد، اما پدرم بهشدت معتقد بود که مردی با ویژگیهای آقای مطهری، در هر سن و سالی که باشد، آدم ممتازی است و این نوع تفاوتها در پرتو علم و حسن اخلاق انسان، ذرهای ارزش ندارد.»
خودتان چه فکر میکردید؟
«راستش به قضاوت پدرم اعتماد داشتم و حدود یک سال که از ازدواج من و آقای مطهری گذشت، کمکم متوجه سجایای اخلاقی ایشان شدم و فهمیدم که پدرم بزرگترین لطف را به من کرده است.»
آیا به شما سخت میگذشت؟
«طبیعی است. من در رفاه بزرگ شده بودم و زندگی آقای مطهری در سالهای اول بسیار دشوار میگذشت، طوری که ایشان ناچار شده بودند به خاطر معیشت، قم را که آنقدر مورد علاقهشان بود ترک کنند و به تهران بیایند.
ایشان بهقدری دقیق و نازک طبع بود که ظاهرا بار اولی که من چشمم به اتاق محقر ایشان افتاده بود، کمی به خود لرزیده بودم که از نگاه تیزبین ایشان پنهان نمانده بود. البته من خودم چیزی یادم نیست، ولی آقای مطهری میگفتند متوجه وکمی برای من نگران شده بودند. البته سختی معیشت، امر دشواری است، اما هنگامی که زن در کنار مردی فهمیده، باتجربه، حساس، دقیق و در مجموع انسان کاملی قرار میگیرد، این چیزها ارزش خود را از دست میدهند.
همدلی، انس و علاقهای که بین من و آقای مطهری ایجاد شد، هر مشکلی را در نظرم کوچک جلوه میداد. اوایل بیتجربگی میکردم و آقا متوجه ناراحتیم میشدند، ولی کمکم خود را تربیت کردم، بهطوری که پیش میآمد که دچار درد زایمان میشدم و از ترس اینکه آقا از کلاس یا سخنرانیشان باز بمانند، بهروی خود نمیآوردم و ایشان میرفتند و در غیبت ایشان زایمان پیش میآمد و وقتی برمیگشتند و میدیدند فرزندمان بهدنیا آمده است، هم حیرت و هم از من گلایه میکردند.»
چند بار این وضع پیش آمد؟
«دوبار».
چه شد که آن دختر «نازپرورد تنعم» به چنین زن استوار و محکمی تبدیل شد؟
«درپرتو ایمان به خدا و عشق به همسر و خانواده.»
و شهید مطهری متوجه همه این ظرایف بودند؟
خیلی بیشتر از آنچه که تصورش را بکنید، تکتک بچهها، من، شاگردان، خدمتکاران دانشگاه، باغبان، راننده، همه و همه را در نظر داشتند، طوری که هر کسی احساس میکرد تنها فرد زندگی آقاست. هیچ چیزی از نگاه نکتهبین ایشان پنهان نمیماند.
مطالعات آقای مطهری در همه زمینهها گسترده بود، اما شخصا علاقه عجیبی به حافظ داشتند و غالبا این شعر را میخواندند که «دلا بسوز که سوز تو کارها بکند» مکث میکند. نمیدانم از بغضی است که درگلویش نشسته است یا باقی را فراموش کرده. دنباله قضیه را میگیرم که: دعای نیمه شبی دفع صد بلا بکند.
لبخندی میزند و میپرسد: «شما کدام شاعر را دوست داری؟»
جواب میدهم:
یک جورهایی مولانازدهام!
میخندد و میگوید: «یک جوری حرف میزنی، انگار میگویی آفتزده!»
میگویم: دقیقا! مولانا آفت باشکوهی بود که خیلی چیزها را در زندگیم از بین برد.
میگوید: «مثلا؟»
میگویم: خودش خوب گفته که:
این دیگ اندر هر سری سودای دیگر میپزد
سودای آن ساقی مرا، باقی همه آن شما
شهادت آقا را چهطور تاب آوردید؟
به خدا خودم هم ماندهام که چهطور! وقتی پس از تشییع جنازه خدمت امام ره رفتیم، ایشان بسیار متاثر بودند و من دائما نگران بودم که نکند بزنم زیر گریه و بیتابی کنم. خدا لطف کرد و تاب آوردم. امام ره میگفتند شما باید به من تسلیت بگویید. من فرزند عزیزی را از دست دادم. عمود خیمهام را از دست دادم.
از شهادت شهید مطهری و امام ره خاطرهای دارید؟
بله. امام عادت داشتند رادیوی کوچکی را زیر سرشان بگذارند تا در جریان اخبار باشند. شبی که آقای مطهری شهید میشود، حاج احمدآقا رادیو را بر میدارند و پنهان میکنند، نیمه شب امام دنبال رادیو میگردند و پیدا نمیکنند و هر چه پرسوجو میکنند، جواب درستی نمیشنوند.
احمد آقا بشدت نگران بودند که حال امام با شنیدن این خبر وخیم شود و میگفتند اصلا ماندهام که چه بگویم و چهطور بگویم. تا صبح که در اخبار ساعت 7، امام از ماجرا با خبر میشوند و میگفتند که امامرهبا آن همه صلابت و وقار، نمیتوانستند جلوی اشکشان را بگیرند.
پس از ایشان، سختترین تصمیمی که گرفتید چه بود؟
تصمیم برای انتخاب همسر برای آخرین دخترم. ازدواج دخترهای قبلی با صلاحدید آقا و درایت و علم او انجام شده بود و من کمترین نگرانی و دغدغهای نداشتم، اما دختر کوچکم را باید بدون راهنمایی ایشان شوهر میدادم و واقعا نگران بودم. آقا خودشان به خواب دخترم آمده به او گفته بودند که نزد سید بزرگواری که مرحوم شدهاند برود و استخاره کند و نام و نشانی او را داده بودند. رفتیم و آن آقا گفتند که خواستگارهای فعلی دخترم، هر دو خوبند، اما در عین حال این کجا و آن کجا؟ من واقعا نمیدانستم چه باید بکنم تا شبی آقا را خواب دیدم و مرا راهنمایی کردند و شکر خدا دامادم مرد بسیار شایستهای است.
ظاهرا خطبه عقد دختر کوچکتان را امامره خواندند. از برخورد امامره با ازدواج او خاطرهای دارید؟
بله. هنگامی که همراه دامادم نزد ایشان رفتیم، امامره خطاب به او فرمودند: «تصور نکن که پدر او شهید شده است. او حکم دختر مرا دارد و من حکم سرپرست او را. مبادا در احترام و تکریم به او کوتاهی کنی. فراموش نکن که او دختر کیست.»
نکته جالب این که وقتی ما نزد خانم امامره رفتیم، ایشان یک سکه تمام بهار آزادی را که زنجیری به آن وصل بود به گردن دخترم انداختند و گفتند: «امامره از وقتی دانستند که شما خواهید آمد، با این همه مشغلهای که دارند، کسی را به بازار فرستادند که این هدیه را بخرد و از دیروز تا به حال آن را در جیب پیراهنشان نگه داشته و بارها به من توصیه کردهاند که فراموش نکنم.» دقت و عنایت و محبت امامره نسبت به من و فرزندانم، بزرگترین مایه تسلی ما بوده است. در واقع امامره بودند که با پیامهای محکم و محبتآمیز خود نگذاشتند آقای مطهری از خاطرهها محو شوند و آثار ایشان در سطح گسترده معرفی و مطالعه شدند و خوشبختانه زحمات چندین و چند ساله ایشان به بار نشست. امامره به قدری به آقای مطهری عنایت داشتند که حاج احمد آقا میگفتند سرودی را که در رثای او خوانده شده بود، بارها میشنیدند و میگریستند و حاج احمد آقا سخت نگران سلامتی ایشان شده و نوار را از دسترس ایشان دور کرده بودند. رابطه آقای مطهری با امامره رابطه شگفتانگیزی بود، رابطهای که نمیشود آن را با کلام و تصویر بیان کرد. امامره هنگامی که آقای مطهری را فرزند خود خطاب کردند، حقا چنین احساسی نسبت به ایشان داشتند و شهادت آقای مطهری بسیار امامره را آزرد و متالم کرد.
میگویم: اجازه دهید مرخص شوم، با نهایت لطف میگوید:
«کجا؟ تو که تازه آمدهای!».
میگویم:
«خانهام روی قله کوه است، وسیله گیرم نمیآید».
میگوید: «حالا که میخواهی بروی بیا تا جلوه محض ذوق را نشانت بدهم».
و مرا به دیدن قالیچه حیرتانگیزی میبرد که از زیر پنجههای هنرمند بینظیری بیرون آمده است؛ خانم ژیلا رسام عربزاده!
میگوید: «این قالیچه برای خودش قصه حیرتانگیزی دارد، دوست داری بشنوی؟».
میگویم: زبانی جز زبان قصه را نمیفهمم و نمیدانم، بگویید.
و او تعریف میکند که: خانم ژیلا عربزاده، 15 ساله بوده که خواب میبیند که در میدان شهدا عدهای سیاهپوش سینه میزنند و عکسهای آقای مطهری را بالا بردهاند و میگویند دوباره عاشورا شده. او عکسی را میگیرد و به سینه میفشارد و عهد میکند که روزی آن عکس را ببافد. بیدار که میشود، خبر شهادت آقا را میشنود. از این ماجرا حدود 25 20 سالی میگذرد. در این فاصله، خانم رسام فنون قالیبافی را از پدر هنرمندش میآموزد و این خواب را هم از یاد میبرد تا 3 سال پیش که از کنگره حکمت مطهر به او زنگ میزنند و از او میخواهند تصویر آقا را ببافد و 4میلیون هم دستمزد پیشنهاد میکنند. فرصت هم 4 ماه بیشتر نبوده است. خانم رسام ابتدا فکر میکند که در این فاصله کوتاه، چطور تابلوی به این بزرگی را ببافد؟ و ناگهان به یاد خواب عجیب 15 سالگیاش میافتد. میگوید که دستمزدی نمیگیرد و مشغول کار میشود و کار در ظرف 2 ماه و چند روز به پایان میرسد. خانم رسام میگوید در طول مدتی که این تابلوی گرانبها را بافته، پیوسته وضو داشته و ذکر میگفته و انگار خود آقا به او الهام میکرده که چه رنگی را انتخاب کند و چگونه ببافد.
پروین قائمی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....