یک نزاع خونین به روایت متهم به قتل 18 ساله‌

امان از تیغ ‌برنده‌

18 سال بیشتر ندارد و لباس سفیدی که بر تن کرده سنش را کمتر هم نشان می‌دهد. حالت چهره، آهنگ صدا و طرز نشستن‌اش روی صندلی ردیف جلو با دستبندی که بر دست دارد در تعارض کامل است و اگر در نظر اول سرباز محافظ و آن دستبند را نبینی باور نمی‌کنی جمشید قاتل است و از 20 فروردین سال گذشته در بازداشت و زندانی بوده. خودش اتهام قتل را قبول دارد و پشیمان است. وقتی می‌پرسم چرا قتل؟ اشک در چشمانش حلقه می‌زند، بغض راه گلویش را می‌بندد و جواب می‌دهد: «از سر بچگی. عذاب وجدان دارم. واقعا نمی‌خواستم شایان را بکشم. اشتباه بزرگی مرتکب شدم».
کد خبر: ۱۷۲۲۱۱

همین عذاب وجدان و ندامت است که او را پس از پایان جلسه محاکمه وادار کرد به سوی مادر شایان برود، اشک بریزد و التماس کند او را به خاطر گناهی که انجام داده عفو کند. وقتی جوان 18 ساله بعد از جلسه محاکمه آن طور به پای مادر مقتول افتاد، همه حاضران برای دقایقی در سکوت فرو رفتند. غمی سنگین در فضای شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران سایه انداخت و حتی هیات 5 نفری قضات هم از دیدن چنین صحنه دردناکی متاثر شدند. مادر شایان هم او را بخشید. از قصاص قاتل فرزندش گذشت. جمشید را عفو کرد و برای این بخشش بزرگ فقط یک شرط گذاشت. جمشید در این باره می‌گوید: «مادر شایان تنها ولی‌ دم او بود. او اول از من شکایت کرد و گفت تقاضای قصاص مرا دارد، اما بعد از جلسه محاکمه قاضی عزیز محمدی  رئیس دادگاه  از وی خواست من را ببخشد. وقتی قاضی این حرف را زد من هم به طرف آن زن رفتم و به پایش افتادم. او مرا از روی زمین بلند کرد. سرم را بوسید و از قصاص گذشت کرد».

می‌پرسم: «مادر مقتول برای این که زندگی دوباره‌ای به تو ببخشد آیا شرطی هم گذاشت؟ مثلا دیه یا هر چیز دیگری.» جمشید همان طور که هنوز صدایش می‌لرزد، پاسخ می‌دهد: «هیچ شرطی. فقط گفت باید قول بدهم خودم را اصلاح کنم. مادر شایان گفت تو هم  یعنی من هم  مثل بچه‌ام هستی. می‌دانم از سر بچگی این کار را کردی. من  یعنی او  عذاب بزرگی تحمل می‌کنم و نمی‌خواهم مادرت هم مثل من از صبح تا شب اشک بریزد. بعد گفت اگر قول بدهی خودت را اصلاح کنی مطمئن باش اجازه نمی‌دهم تو را اعدام کنند».

عظمت این رفتار انسانی مادر شایان وقتی بیشتر نمایان می‌شود که بدانی فرزندش فقط 17 سال داشت زمانی که با ضربه چاقوی جمشید کشته شد. قتل در یک دعوای خیابانی رقم خورد، اما نزاع از کجا شروع شد و بر سر چه، جوان متهم به قتل درباره‌اش می‌گوید: «دعوا را اصلا من شروع نکردم. آن موقع در یک آرایشگاه کار می‌کردم. روز حادثه جلوی در مغازه ایستاده بودم که دیدم شایان با زنی مشاجره می‌کند. من اصلا جلو نرفتم و فقط ناظر بودم تا این که صاحب‌کارم و پسرانش که ظاهرا آن زن را می‌شناختند برای وساطت جلو رفتند و دعوا تمام شد.»

در خیلی از نزاع‌های خیابانی این اتفاق تکرار می‌شود که پس از خاتمه دعوا، دخالت افرادی دیگر بار‌دیگر این‌ آتش را شعله‌ور می‌کند، آیا این بار هم همین اتفاق افتاد؟

«دقیقا» این را جمشید در جواب سوالم می‌گوید و بعد ادامه می‌دهد: «شایان سوار موتورش شد که برود اما یکدفعه یک پراید جلوی پایش توقف کرد. سرنشینان ماشین از دوستان او بودند و حضور آنها باعث شد دعوا دوباره شروع شود.»

خشم هنگامی که با تحریک اطرافیان همراه می‌شود، عواقب تلخ و جبران‌ناپذیری در پی دارد. جمشید هم حالا این را کاملا فهمیده و به خودش قول داده است دیگر هرگز اسیر خشم و عصبانیت نشود. او درباره این که در مرحله دوم دعوا چه اتفاقی افتاد، توضیح می‌دهد: «شایان به مرد‌ آرایشگر حمله کرد. او صاحبکارم بود باید از وی حمایت می‌کردم به همین خاطر جلو رفتم و در این لحظه شایان با چاقو ضربه‌ای به دستم زد.»

آتش خشم و کینه شعله‌ورتر می‌شود. اما نوجوان به مسیری غیرقابل بازگشت پا می‌گذارد. احساسات بر آنها مستولی شده و عقل از میان رفته است. «تو چه واکنشی در برابر شایان از خودت نشان دادی؟» این سوال، همانی است که جوان متهم به قتل در جوابش آهی از ته دل می‌کشد و می‌گوید: عصبی شدم. اصلا متوجه رفتارم نبودم داخل مغازه دویدم تا چوب بردارم و با ‌آن شایان را بزنم اما چوب پیدا نکردم، چاقو برداشتم اگر آن لحظه فقط برای چند ثانیه بر خودم مسلط می‌شدم هرگز کارم به زندان و دادگاه نمی‌کشید. واقعا افسوس می‌خورم.»

دعوایی ساده که با یک وساطت پایان یافته بود اکنون به نزاعی خونین مبدل می‌شود. جنون در برابر جنون. جمشید درباره وقایع بعد از خروجش از آرایشگاه می‌گوید: «همان‌طور که چاقو به دست داشتم به‌طرف شایان رفتم و او اولین ضربه را به من زد که به بازویم اصابت کرد. سپس پا به فرار گذاشت و من تعقیبش کردم. البته شایان هم با ضربه چاقوی من مجروح شده بود و لنگ‌لنگان راه می‌رفت.»

اگر از تعقیب دست برمی‌داشتی امروز اینجا نبودی.

جوان متهم به قتل در واکنش به این جمله دوباره می‌پذیرد که مرتکب اشتباه بزرگی شده است. او ماجرا را این‌طور ادامه می‌دهد: «شایان در حال فرار پایش به لبه جوی آب گرفت و به زمین خورد من هم پایم به پای او گیر کرد و روی وی افتادم اصلا فکر نمی‌کردم این طور بشود در همان حالت بی‌تعادلی چاقویم ناخواسته در قلب آن پسر فرو رفت. خون فواره زد. وحشت سراپای وجودم را گرفته و نفسم بند آمده بود.»

شمارش معکوس برای تکمیل یک جنایت آغاز شده بود از جمشید می‌پرسم پس از آن که چاقو وارد قلب مقتول شد چه اتفاقی افتاد؟

مردم دورمان جمع شدند. شایان را به سرعت به بیمارستان رساندند و با پلیس تماس گرفتند خدا‌خدا می‌کردم اتفاقی برای او نیفتد و زنده بماند اصلا نمی‌توانستم باور کنم کسی را کشته‌ام ماموران دقایقی بعد سر رسیدند و مرا بازداشت کردند از بیمارستان هم خبر رسید کار تمام شده است.»

این جمله آخر را که می‌گوید دیگر طاقت نمی‌آورد و بغض‌اش می‌ترکد. آن صحنه‌های دردناک دوباره مقابل چشمانش جان گرفته است، می‌گوید: «ای کاش شایان زنده بود. هنوز هم نمی‌توانم او را فراموش کنم. خیلی عذاب می‌کشم. واقعا سخت است که آدم ناخواسته کسی را بکشد. بعد از دستگیری هنوز گیج و مبهوت بودم و باور نداشتم چه اتفاقی  رخ داده است مرا به دادسرا بردند همه ماجرا را تعریف کردم و گفتم که ناخواسته چاقویم به قلب آن پسر فرو رفت اما دیگر فرقی نمی‌کرد و باید تا زمان دادگاه، یعنی تا همین امروز در زندان می‌ماندم و البته بعد از این هم نمی‌توانم آزاد شوم هر چند مادر شایان لطف کرده و قول داده که نگذارد مرا اعدام کنند ولی هنوز تکلیفم معلوم نیست.»

جوان با اشاره سرباز زندان از روی صندلی بلند می‌شود، دیگر وقت رفتن است. بازگشت به پشت میله‌های زندان، به عنوان آخرین سوال می‌پرسم چه توصیه‌ای برای هم‌سن و سال‌های خودت داری؟

«من برای کار کردن به آن آرایشگاه رفته بودم و کلی آرزو برای خودم داشتم اما یک اشتباه همه چیز را خراب کرد جوان‌ها اصلا نباید عصبانی بشوند. دعوا و درگیری آخر و عاقبتش می‌شود همین زندگی من. چاقو. امان از این چاقو. خواهش می‌کنم سراغ این وسیله نروید که واقعا زندگی‌های زیادی را تباه کرده. در زندان خیلی از آنهایی که قتل انجام داده‌اند وضعی مثل من دارند در یک دعوا یک لحظه عصبانی شدند و با چاقو ... .»

حرف‌هایش ناتمام می‌ماند، سرش را پایین می‌اندازد و همان‌طور که پاهایش را روی زمین می‌کشد از دادگاه بیرون می‌رود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها