حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
میبینم که اردیبهشت آغاز شده و خیلی جاهای ایران حالا تبدیل شده به بهشت مسلم. یکیاش همین شیراز که ما بسیار بهش ارادت داریم، با آن بهار نارنجهایی که حتما یواش یواش درآمدهاند و بویشان تمام شهر را پر کرده است. خطه شمال هم که الهی ما به قربانش برویم دیگر گفتن ندارد که الان چه خبر است و بهبه، بهبه.
از آن طرف جنوب هم قیامتی است و ما راستش را بخواهید دلمان بدجور گرفته که چرا اسیر این شهر بیدر و پیکر شدهایم و نمیتوانیم از چارچوبش بزنیم بیرون و اردیبهشت را جای دیگری تماشا کنیم. خلاصه ما که کافه کاغذی باشیم فیالواقع داریم کپک میزنیم و هیچ کس خبر ندارد. البته گفتهاند کپک چیز به درد بخوری است اگر هم نباشد کپکی که ما میزنیم حتما به یک دردی میخورد. (چیه؟ چرا این جوری نیگا میکنید؟ خب خودمان هم که قربان خودمان نرویم میترکیم که!) روده درازی بس است. مثل بچه آدم برویم سراغ نامهها و ایمیلهای شما که هیچ کاری از آن خوشتر در جهان نباشد. اول ایمیلها:
سرکار خانم آتیش ایمیل شما رسید، ما خواندیم و لذت بردیم کلی هم خندیدیم وقتی دیدیم خواهرزاده محترمتان به شما میگوید بابا! شما هم در جواب باید میفرمودید: خیلی ممنونم، بهبه، بهبه... .
منیر خاتون ما که نگفتیم اون کاغذرو الکی خطخطی کن، ولی وقتی آدم چیزی برای نوشتن نداره دست بقیه رو باز نمیذاره که توی کاغذش هرچی خواستند بکشند. حالا باز چه میدونم خواهر، شاید تو راست بگی. در ضمن میگم یه بوهایی میآد الکی منکر نشو، این دومین نامهای که تو داری راجع به مسائل مربوط به شترگاوپلنگ و اینا حرف میزنی! خلاصه اگه خبریه بگو، مگه ما بد پلو میخوریم؟ در ضمن اعتراف میکنیم که هیچ گمان نمیکردیم جنابعالی «ذاتا یه آدم شل و وارفته» باشید. به نامههایتان که نمیخورد هیچ، ولی به هر حال هر چی که باشید مشتری کافه هستید و همین برای ما مکفی است.
سلام (کافه شاکی) میگی چرا شاکی؟ چون هرکی از راه میرسه شاکی هست.
من از بقیه کافه کاغذیها درخواست مصرانه میکنم که کافه کاغذی رو به کافه شاکی تبدیل نکن! (کافه مجازی)» بیا، اینم از این، حالا هی روی دست ما کافه است که بلند میشه. بعد به بقیه میگه مارو شاکی نکنند. داداش یا آبجی ما روی این اسممون تعصب داریم انصافا یه چیز دیگه برای خودت پیدا کن، دست شما درد نکنه، ببخشیدا!
خانم موج افام، این معلمهای گرامی والا به خدا هیچ گناهی نکردهاند که من و شما و امثال ما گیرشان میافتادیم و میافتند. پس لطفا هنگام نشستن سر کلاس درس بیانیه حقوق بشر را در نظر داشته باشید. (این جملهها را یکی از معلمهای بنده خدا هر وقت میآمد سر کلاس مستقیم خطاب به من میگفت. یادش به خیر، ما که خیلی دوستش داشتیم. با همین حرفها توانست تا آخر سال ما را برای یک ربع اول کلاس مثل آدم روی نیمکت بنشاند.
میخواستند بهش لوح تقدیر هم بدن ولی دیگه نشد. حالا ما هم اینارو خطاب به شما گفتیم بلکه هم اثر کرد).
و اما نامهها:
آقای برادر امید احمدیزاده از کرج، داداش نامهات دیر رسید. پشهها خیلی وقته که جل و پلاس شون رو از ستون کنار صفحه ما برچیدند، پس دست به کار شو به سوالهای بعدی جواب بده. دست شما مرسی.
زینب محمدزاده از مشهد، کلی مشعوف شدیم وقتی فهمیدیم در تعطیلات عید زدی تو کار کتاب خواندن. دست مریزاد داری. از میان کتابهایی که خوانده بودی بعضیهایش را خوانده بودم بعضیهایش هم خب، با سلیقه من خیلی جور درنمیآیند. در ضمن ما که هر هفته داریم کتاب معرفی میکنیم. اصولا خواندن کتاب به هر نحوی خوب است. ما را که میبینی به این سن و سال رسیدهایم، تا همین امروز تمام دار و ندارمان را دادهایم بالای کتاب و خسته نشدهایم.
تازه هر روز که میگذرد بیشتر به این نتیجه میرسیم که کتابهای بسیاری هستند که هنوز نخریدهایم. این است که همیشه خدا در حال دو دو تا چهار تا کردن برای خرید کتابهای بیشتر هستیم. البته خیلی وقتها جواب نمیدهد و ما مجبوریم دست به دامان کتابخانه دوستان شویم ولی خب، باز ماییم و حسرت کتابهای نخوانده و نداشته. خلاصه که آفرین، صد آفرین، دختر خوب و نازنین، کتاب بخوان که آدم از خواندن کتاب هیچ وقت ضرر نمیکند.
امضاء: خفن: نامه جنابعالی هم رسید. از لطفی که به کافه کاغذی داری تشکرات لازم را مبذول میفرماییم... در مورد کمبود جا هم باید عرض کنیم همین یک وجب جایی را هم که داریم باید برویم کلاهمان را پرت کنیم آسمان هفتم، چون اگر خاطرتان باشد ما اول ستون بودیم بعدا شدیم گیلاس... ببخشید، صفحه. به همین دلیل فعلا اگر بابت کمبود جا نق نق کنیم میترسیم از نسل سوم به طور کلی پرتمان کنند بیرون. بله!
بهبه، داداش مجید خزایی، این طرفا، یاد فقیر فقرا کردی آقا. خدا بد نده. میبینم که سر و کار تو هم افتاده به شترگاوپلنگ و «دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من» اینا شدی. خب پسر خوب آخه این کارها چیه تو کردی؟ چرا اینقدر اذیتش کردی؟ بنده خدا گناهی نداشته که شرایطش فراهم نبوده، چرا تو انتقام چیزی رو از اون گرفتی که اصلا به اون ربطی نداشته؟ البته در این امور استاد عابدینی خبره تر تشریف دارند، ما در این موارد سیکل هم نداریم ولی روی هم رفته به نظر من هیچ کار خوبی نکردی داداش.
حالا هم عین بچههای خوب بیفت دنبال کار و بارت تا زودتر ردیفش کنی و تشریف ببری خواستگاری. مارو هم دعوت کن که همانطور که گفتیم هیچ از پلو خوری مخصوصا پلوی عروسی بدمان نمیآید. (آخی بچههای من! میبینم که دارید بزرگ میشوید و یکی یکی میخواهید به خانه بخت بروید، الهی، الهی...) یک لحظه حس پدربزرگانه گرفتمان.
آقا ما رفتیم. ببخشید که این هفته مقادیر معتنابهی دل و دماغ نداشتیم. خوب میشویم. از فرستادن نامه و ایمیل دریغ نکنید که فی الواقع تنها دلخوشی ما در این دنیای بی در و پیکر است. عزت همگی زیاد. پیادهرو، پیادهرو،
پیادهرو کجایی، بدو بیا بدو بیا که دوست نسل سومیهایی... اگه گفتین از روی آهنگ کدام برنامه عروسکی این را کش رفتم جایزه دارید. فعلا خدافظی.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....